پایگاه خبری پیام آفتاب - آخرين عناوين علمی، فرهنگی، ورزشی :: نسخه کامل http://www.payam-aftab.com/fa/Science Sat, 14 Dec 2019 23:12:29 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal2/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری پیام آفتاب http://www.payam-aftab.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری پیام آفتاب آزاد است. Sat, 14 Dec 2019 23:12:29 GMT علمی، فرهنگی، ورزشی 60 ​وزارت داخله: زندانیان با خواندن یک جلد کتاب ۶ روز از حبس‌شان کم می‌شود http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91427/وزارت-داخله-زندانیان-خواندن-یک-جلد-کتاب-۶-روز-حبس-شان-کم-می-شود وزرات امور داخله می‌گوید هر زندانی که دست کم یک جلد کتاب ۱۰۰ صفحه‌ای را مطالعه و در مورد آن برای سایر زندانیان معلومات بدهد، شش روز تخفیف در میعاد حبس او داده خواهد شد. وزرات امور داخله روز جمعه (۲۲ قوس/آذر) با انتشار خبرنامه‌ای گفت که به هدف شناسایی، رشد و تشویق استعداد زندانیان و همچنین ترویج فرهنگ کتاب خوانی در میان زندانیان، هر زندانی که یک جلد کتاب را مطالعه و در مورد آن به دیگران معلومات بدهد شش روز تخفیف در معیاد حبس آن در نظر گرفته خواهد شد. در خبرنامه وزارت داخله آمده‌است: «به هدف شناسایی و همچنان رشد و تشویق استعدادهای محبوسین در داخل زندان پلچرخی، هر زندانی که یک جلد کتاب صد صفحه‌ای را مطالعه نماید و سپس در مورد آن معلومات ارایه بدارد، ۶ روز از میعاد حبس آن کاهش داده خواهد شد». خبرنامه وزارت داخله می‌افزاید، این روش به عنوان یکی از راه‌های اصلاح مجدد زندانیان در نظر گرفته شده و فراهم آوری امکانات حرفوی، علمی و هنری برای زندانیان ارزنده می‌باشد و محبوسین در صورت سرگرم بودن چنین فعالیت‌ها دیگر به راه‌های خطا و اشتباه فکر نخواهند کرد. این ابتکار در محفلی که در مقر زندان پلچرخی به هدف رونمایی ۱۰ جلد کتاب که توسط محبوسین این زندان نوشته و چاپ شده، اعلام گردید. در این محفل برای برخی از زندانیان از جمله؛ شاعران، هنرمندان، ورزشکاران و نخبگان تقدیرنامه نیز توزیع شد. به نقل از خبرنامه بخاطر ترویج فرهنگ مطالعه میان زندانیان، کار بالای مسوده کتابخوانی جریان دارد که بر بنیاد آن، آنعده از محبوسین که یک جلد کتاب حداقل صد صفحه ای را مطالعه و مدت ده دقیقه در مورد آن معلومات بدهند، مدت ۶ روز در میعاد حبس شان تخفیف در نظر گرفته می‌شود. ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Sat, 14 Dec 2019 07:29:38 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91427/وزارت-داخله-زندانیان-خواندن-یک-جلد-کتاب-۶-روز-حبس-شان-کم-می-شود همایش تقریبی «وحدت امت اسلام» در هرات برگزار شد http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91222/همایش-تقریبی-وحدت-امت-اسلام-هرات-برگزار همایش تقریبی «وحدت امت اسلام» سومین روز هفته وحدت با حضور علمای شیعه و سنی در هرات برگزار شد. مرکز فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در هرات همایش تقریبی «وحدت امت اسلام» را همزمان با سومین روز «هفته وحدت امت اسلام» به مناسبت هفته رحمه للعالمین در این ولایت برگزار کرد. در این همایش که با مشارکت جامعه المصطفی هرات در مرکز فرهنگی ایران در این شهر برگزار شد بسیاری از علماء و بزرگان اهل سنت و شیعه هرات از جمله مسئولان عالی این ولات همچون مولانا «سید محمد شیرزادی»، رئیس ارشاد حج و اوقاف ولایت هرات، مولوی کروخی رئیس شورای اخوت، مولوی عبدالمجید صمیم رئیس حوزه علمیه صادقیه و استاد دانشگاه هرات حضور داشتند. «رضایی دستجردی» مسئول مرکز فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در هرات در این همایش گفت: اگر دیروز دغدغه مسلمانان تجاوز قدرت‌های خارجی و دشمنان اسلام به سرزمین‌های اسلامی بود امروز در شرایطی قرار گرفته‌ایم که در درون دنیای اسلام، گروه‌هایی به نام دین و جهاد، تیغ بر مسلمین می‌کشند و چهره اسلام را وارونه معرفی می‌کنند. وی افزود: امروز دشمنان اسلام تلاش می‌کنند، اسلام را دین خشونت و خونریزی معرفی کنند و در این شرایط عمل به سیره نبوی عامل مهم در تقویت وحدت اسلامی است. مراسم تجلیل میلاد پیامبر اسلام (ص) به مناسبت آغاز هفته میلاد آن نبی مکرم بطور همزمان با مشارکت علمای شیعه و سنی و شهروندان در ولایت غزنی نیز برگزار شد. علما در این محفل روحانی و معنوی بر الگوگیری از آن حضرت و حفظ وحدت در جامعه اسلامی تأکید کردند. وحیدالله کلیمزی والی غزنی در این محفل گرامیداشت سالروز میلاد پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) گفت: عدم وحدت و سوءاستفاده ابزاری از دین، عامل جنگ و تباهی در جوامع اسلامی بخصوص افغانستان است. ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Fri, 15 Nov 2019 15:40:23 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91222/همایش-تقریبی-وحدت-امت-اسلام-هرات-برگزار پیامبر بت‌شکن http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91218/پیامبر-بت-شکن از سپیده‌دم آفرینش آدمی، ذهن او در پی شناخت بود. از همین‌رو در خود و پیرامون خود به کشف ناشناخته‌ها پرداخت و در طی هزاران سال با تلاشی جانکاه به دنبال حقیقت گشت. آنچه بیش از همه آدمی را به تکاپو وامی‌داشت و او را به اندیشیدن برمی‌انگیخت، ترس از سرنوشت خویش بود. او خود را در جهانی پرمهابت، که از زمین و آسمانش دشمنانی بزرگ بر او چیره می‌کرد، ناتوان می‌دید و یارای برابری با آنها را در خود نمی‌یافت. «امنیت» و «ثبات» دو انگیزهٔ ژرف و دو هدف دوردست در پس نگاه‌های خیره و ترسان او در معمای طبیعت بودند. برای تحقق امنیت و آسایش تنها دو راه پیش رو داشت: ۱. چیرگی بر طبیعت؛ ۲. سازش با طبیعت از هر راه ممکن. چون در آن مرحله از تحقق امر نخست فرومانده بود، به اکراه به کوشش برای تحقق امر دوم تن داد. از این رو، به خلق اوهام گوناگون و بندگی آنها پرداخت. قرآن نیز این حقیقت را بیان کرده‌است، همچنان‌که این مسئله در تاریخ ادیان و عقاید نیز دیده شده‌است. جهل که در آن هنگام دلیل موجهی بود، در روزگاران دیرپای دورهٔ بت‌پرستی مایهٔ دوری انسان از جایگاه والایش بود. مقصود ما از بت‌پرستی، مفهومی اعم از نظام شرک‌آلود است. آنچه میان ساختهٔ دست آدمی و معبودهای او مثل اجرام آسمانی و درختان و حیوانات مشترک است، همان وهم برساخته در این نمادهاست که آدمیان به شیوه‌ای فریبکارانه و برای مجاب کردن عقل، در برابر آن اوهام فروتنی ورزیدند. آدمی همان‌طور که کودکانش را با سرگرمی ساکت می‌کند، عقل خویش را خاموش کرد! در آن مرحلهٔ طولانی و دشوار، آدمی بنا بر غریزهٔ ترس، در برابر اجرام طبیعی مانند خورشید و ماه سر فرود آورد. او به امید کسب روزی در برابر حیوانات و درختان کمر خم کرد. پس از آن، در برابر ساخته‌هایی تعظیم کرد که خیالش آنها را جسمیت بخشیده بود و نمادی از خدایانش بودند. او این خدایان را در معبدهایی نزدیک خویش ساخت تا هرگاه از چیزی می‌ترسید یا چیزی می‌خواست، به آنها پناه برد. این بتها انسان را از علم‌آموزی و دریافت حقایق بازداشتند؛ چراکه به نظر او قداست این بتها مانع اندیشیدن در ماهیت و کنه آنها می‌شد. آدمی به جای تحلیل و علت‌یابی رخدادها، بسنده می‌کرد به اینکه حوادث بنا بر اراده‌های علْوی جریان دارد. اگر احترام آنها بر او واجب است، به ناچار کمتر از آن است که رازشان را دریابد؛ بنابراین در خود این جرأت را نمی‌دید که از زیر سلطهٔ طبقه‌ای از مردم که اعتقاد داشت قداست خدایان را دارند، به درآید. او اعتقاد داشت که اوضاع جهان ثابت است و دگرگونی نمی‌پذیرد. نظام‌های مقدس است که مشکلات را آفریده و با مقدراتش بازی می‌کند و چون چیزی نداشت که با او برابری کند، از روی درماندگی و به سبب رنجی که از آن می‌برد، نزدیکش شد. این نظام شرک‌آلود در خدمت بتهایی از بشریت بود، مانند طبقات بزرگان و اشراف از شاهان و شاهزادگان و ثروتمندان. افزون بر این، انسان هر خرافه‌ای را باور داشت. این خرافه‌ها را بر فلسفهٔ سستی که با ظواهر طبیعت پیوند داشت، بنا می‌کرد. اگر قمر در برج عقرب بود، آن را شوم می‌پنداشت و دست از حرکت و کار می‌کشید؛ می‌ترسید به شری از سوی خدا دچار شود، زیرا که در آن زمان مزاج این خدا مضطرب و در معرض بحران‌های عصبی است! نیز بتهایی از عادت و سنت می‌پرستید. این سنت و عادت، سنگین‌ترین غل و زنجیرها بر آدمی و پر اثرترین چیزها در جمود و واپس‌ماندگی او بودند. ذات او بزرگترین بتها بود و چه‌بسا همچنان باشد. فضایل انسان انسان در فراز و فرودهای تاریخ چنین بود و بدین‌گونه اجتماعش شکل گرفت. در آن دوران‌ها انسان فضایلی هم داشت. یکی این بود که به تجاربش آگاه بود و از نتایج آنها سود می‌برد. رفته‌رفته بنا بر قوانین مسلم پیشرفت کرد، قوانینی که ما آنها را الهی می‌دانیم و دیگران مادی‌اش می‌خوانند. وقتی فلسفه به صورت قوام‌یافته و پخته ظهور یافت، فلاسفه ندای آزادی انسان را از زنجیرهایش سر دادند و مردم را به شکستن بتهای گوناگونشان فراخواندند. اما واپس‌گرایان و سوداگرانِ عقیده انگ الحاد و کفر بر آنان زدند و دعوتشان را با منزوی کردنشان ناکارآمد کردند. آنچه به منزوی شدن فلاسفه کمک کرد، این بود که آنان عقل را مخاطب می‌ساختند نه دل را. کمتر کسی از مردم تحت‌تأثیر این زبان قرار می‌گیرد و به آن پاسخ می‌گوید. از این رو، دیگر برای پیشرفت اجتماعی و به کمال رساندن انسان چاره‌ای جز دخالت خدای سبحان نبود. پیامبران و نه فیلسوفان کار رسولان در اثربخشی، به‌کلی با فلاسفه متفاوت بود، چراکه پیامبران عقل آدمیان را در چارچوب وجدانشان مخاطب می‌ساختند. دین چنان‌که متخصصان با الهام از پیامبر تعریف کرده‌اند، «فطرتی است که انسان را به خالقش پیوند می‌دهد» و دعوت الهی از این فطرت آغاز شد. این بینش بزرگترین عامل توفیق انبیا در رسالت به حقشان بود. ارتباط غریزی میان آدمی و خدایش، رسالت انبیا را آسان می‌ساخت؛ اما در رسالت فلاسفه سودی نداشت. در حالی که فیلسوفان خود را تنها و آسیب‌پذیر می‌دیدند، پیامبران در ژرفای احساسات مقدس و اصیل آدمیان جای داشتند. هرگاه مردم برای حفظ سنت یا امری موروثی به آنان جفا می‌کردند، دعوت از دریچهٔ ایمان به خدا به درون آنان راه می‌یافت. رسالت همه انبیا یکی است و اختلافشان تنها به ادوار زندگی بسته‌است، ادوار زندگی با توجه به تکامل و تکوین. جوهر انقلاب پیامبران بر ضد بت‌پرستی، به هر شکلی که باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتی نمی‌کند؛ زیرا که آنان رهبرانی رهایی‌بخش‌اند، به دقیق‌ترین معانیی که ما امروز از این دو واژه (یعنی رهبر و رهایی‌بخش) درمی‌یابیم. گزاف نیست اگر بگوییم که حضرت محمد (ص) بزرگترین پیامبر است و انقلاب او بزرگترین انقلاب. این بیان واقعی این انقلاب است و نتایج این انقلاب و تاریخ، این را ثابت کرده‌است. در این گفتار برآنیم که عظمت پیامبر (ص) را با برخی کارهای قهرمانانه‌اش برای آزادساختن بشر از بندها و بتها به سوی جهان بهتر برشمریم. یکم: پیامبر (ص) در جهانی که فرقه‌ها و گرایش‌های متفاوتی در آن بودند، دعوت خود را بر «توحید» بنیان نهاد. در دنیا خدایانی برساخته بودند که خود منجلاب‌های تفرقه و رسوایی و نادانی بودند. پیامبر اسلام (ص) در دعوت رهایی‌بخش خود با سختی‌هایی روبرو شد که خود، در حالی که او فداکار و شکیبا بود، چنین می‌گوید: «هیچ پیامبری آن‌چنان‌که من آزار دیدم، آزرده نشد.» او با رد شرک و زشت شمردن بت‌پرستی دعوتش را برای ژرفا بخشیدن به این اصل جامع رسالتش (یعنی توحید) آغازید. تا اینکه در یوم‌الفتح پیروزی درخشانش را به اوج رساند و علی، جوانمرد اسلام، را بر شانه‌هایش بلند کرد. خداوند با این پیروزی، او را برتری بخشید. در آن روز علی (ع) دستان خود را زیر بزرگترین بت ـ هبل ـ برد و آن را از ریشه برکند. بتهای کوچک را نیز برکند تا با نابودی آنها نظام شرک را از میان ببرد. پیامبر (ص) در نبرد با شرک، به از میان بردن ظواهر شرک بسنده نکرد، بلکه در سنگرگاه‌های اصلی آن، یعنی جانها و دلها، به مبارزه با آن پرداخت و جانها و دلها را از نگرانی‌ها و وسوسه‌ها پاک کرد. پیامبر (ص) می‌فرماید: «شرک پنهان‌تر است از جنبش مورچه‌ای سیاه بر تخته‌سنگی در شبی تیره.» چه انگیزه‌ای نیرومندتر است از حس خطر از پیروی شرک و مقابله با اثرش در راه‌های تاریک و لانه‌های پنهان آن و چه نیرویی بهتر از این احساس با خطر کمین‌کرده در درون سینه‌ها و جان‌ها مقابله می‌کند؟ پیامبر (ص) در سال نهم هجری گروهی متشکل از علی(‏ع) و خلیفه اول را با آیاتی از سورهٔ برائت روانه کرد و آغاز نبردی بر ضد الحاد را اعلام کرد که در آن سستی و نرمش راه ندارد. خورشید و ماه را از عرش الهی تا جایگاه بندگی برای خدا پایین آورد. او گفت که خورشید و ماه و دیگر موجودات تحت فرمان خدا هستند و هرگاه خداوند برای آنها خیر و نفعی بخواهد، خیر و نفع بیشتری به انسان می‌رسد. پیامبر (ص) در دعوتش در برابر فریب‌ها و تهدیدها، نه سستی ورزید و نه نرمش نشان داد. در برابر آنها قد برافراشت و گفت: «به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند تا از رسالتم دست بردارم، چنین نمی‌کنم.» آنچه طبری و ابن‌حجر به نام افسانهٔ غرانیق نقل کرده‌اند، بسیار شگفت‌انگیز است. برای بی‌پایگی این روایت کافی است آن را با رسالت و سیرهٔ حضرت بسنجیم. آنان نقل کرده‌اند که در سال پنجم هجری ستمها بر مسلمانان گران آمد. سرانجام پیامبر (ص) به گروهی دستور داد به حبشه هجرت کنند. پیامبر آرزو داشت که آیه‌ای بر او نازل شود و به او اجازه دهد تا با ستمگران و بتهای آنان خوش‌رفتاری کند. سپس سورهٔ نجم نازل شد. پیامبر آن را برای مردم خواند؛ وقتی به این دو آیه رسید: «أفرأیتم اللات و العزّی؛ و مناه الثالثه الأخری» (نجم، ۱۹–۲۰). بر زبانش جاری شد: «آنها غرانیق بلندمرتبه هستند و از آنها امید شفاعت می‌رود!» مشرکان شادمان شدند؛ چه، مشاهده کردند که پیامبر به خدایانشان احترام می‌گذارد و در کارها شریک خداوندشان می‌داند! آنان روایت کرده‌اند که پس از وحی و شب‌هنگام که پیامبر تنها ماند، آنچه را بر زبانش جاری شده بود ناپسند شمرد و مسئله را دوباره به حال نخستینش برگرداند. پاسخی به این افسانه ۱. در سند این روایت کسی همچون محمد بن کعب هست که در هنگام نزول سورهٔ نجم متولد نشده بود. او دو سال پیش از وفات پیامبر (ص) به دنیا آمد. همچنین در میان راویان کسانی وجود دارند که به حبشه مهاجرت کرده بودند. محمد بن قیس از آن جمله است. حتی یک راوی هم ندیده‌ایم که در زمان این رویداد حاضر بوده باشد. ۲. بخاری و دیگر محدثان و سیره‌نویسان سجده‌های پیامبر (ص) در سوره نجم را گفته‌اند، اما به افسانهٔ غرانیق اشاره‌ای نکرده‌اند. ۳. قاضی عیاض تصریح کرده داستان غرانیق ساختهٔ زنادقه است و فقها و گروهی از محدثان نظر او را پذیرفته‌اند. ۴. حتی با چشم‌پوشی از آنچه گفته شد، قرآن خود بطلان داستان را ثابت می‌کند. آیات سورهٔ نجم آشکارا لات و عزی و منات را به ریشخند می‌گیرد. در آیات آمده‌است: «ان هی الا أسماء سمّیتموها أنتم وآباؤکم…: اینها چیزی نیستند جز نامهایی که خود و پدرانتان به آنها داده‌اید؛ و خداوند هیچ دلیلی بر آنها نفرستاده‌است. تنها از پی گمان و هوای نفس خویش می‌روند و حال آنکه از جانب خدا راهنمایی‌شان کرده‌اند.» (نجم، ۲۳) این آیه چگونه با این افسانه جمع‌شدنی است؟ خداوند در آغاز سوره می‌فرماید: «قسم به آن ستاره چون پنهان شد، ما ضلّ صاحبکم و ما غوی؛ و ماینطق عن الهوی: یار شما نه گمراه شد و نه به راه کج رفته‌است و سخن از روی هوی نمی‌گوید. نیست این سخن جز آنچه بدو وحی می‌شود. او را آن فرشته بس نیرومند تعلیم داده‌است.» (نجم، ۱–۵) دوم: پیامبر (ص) مردم را از یک الوهیت خیالی رهاند. برای نخستین بار در تاریخ، اندیشه را به نیکوترین شکل آزاد و از ویرانهٔ بتها راهی به علم گشود. دیگر دریاها و کوه‌ها و ستارگان حریم‌هایی نبودند که فکر فقط با زنجیرهای سنگینی از قداست می‌توانست به آنها نزدیک شود. پیامبر مسلمانان را به فراگیری علم فراخواند تا آن را برای خیر آدمی به کار گیرند. آنان را به گشودن قفلهای طبیعت به یاری تأمل و تجربه فراخواند. دستور داد تا «علم بیاموزند حتی اگر در چین باشد.» دستور داد «از گهواره تا گور در کسب دانش پایداری ورزند و تلاش کنند.» راه را بر شیادی و خرافه‌سازی بست و اجازه نداد تا ساده‌اندیشان عقاید مبهم را در پوششی از تقدس و ترس بپذیرند، چنان‌که در اروپا وضع چنین بود. سوم: پیامبر (ص) برای برپایی جهان واحد و اجتماع برتر همهٔ قیدها را در یک وسعت بی‌سابقه و بی‌همتا درهم شکست. او نخست اعلام کرد: نظام فاسد اثر مستقیم رفتار و سلوک آدمی است. اگر انسان نظام برتری بخواهد، چنین چیزی به دست خواهد آمد. گفت: «ان الله لا یغیّر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم: خدا چیزی را که از آن مردمی است، دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند.» (رعد، ۱۱) همچنین گفت: «ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس…: به سبب اعمال مردم، فساد در خشکی و دریا آشکار شد تا به آنان جزای بعضی از کارهایشان را بچشاند، باشد که بازگردند.» (روم، ۴۱) نیز تصریح کرد هر جا که بوی ظلم استشمام شود، باید بر ضد آن انقلاب کرد و مردم را به مقابله با طاغوتیان و ستمگران فراخواند: «و لا ترکنوا الی الذین ظلموا…: به ستمکاران میل مکیند که آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا هیچ دوستی نیست و کسی یاری‌تان نکند.» (هود، ۱۱۳). همچنین برابری در حقوق و واجبات را وضع کرد. پس میان آدمیان اختلاف طبقاتی و فرقی نیست مگر در علم و عمل و تقوا. در سلسله‌مراتب آدمیان، نژاد و ثروت جایگاه و اعتباری ندارد. فرمانروایان همچون دیگران، در برابر خدا بر چیزی توانا نیستند: «قل اللهم ملک الملک…: بگو: بارخدایا تویی دارندهٔ ملک. به هرکه بخواهی، ملک می‌دهی و از هرکه بخواهی، می‌ستانی. هر کس را که بخواهی، عزت می‌دهی و هرکسی را که بخواهی، ذلت می‌دهی.» (آل عمران، ۲۶) شیفتگان بندگی ثروت آرزو داشتند که وحی بر قارون عرب، ولید بن مغیره یا دوستش عمره‌بن‌مسعود ثقفی نازل شود: «گفتند: چرا این قرآن بر مردی از بزرگمردان آن دو قریه نازل نشده‌است؟ آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم می‌کنند؟ حال آنکه ما روزی آنان را در زندگی دنیا میانشان تقسیم می‌کنیم.» (زخرف، ۳۱–۳۲). چهارم: پیامبر مصرانه با خدایان شرک، چه از سنگ و چه بشری، تحدّی می‌کند، هستی و بی‌پایگی آنان را می‌نمایاند و درانداختن آنها از ارزش و اعتبار پیروز می‌شود: «ای مردم، مثلی زده شد، بدان گوش دهید: کسانی که آنها را به جای الله به خدایی می‌خوانید، اگر همه گرد آیند، مگسی را نخواهند آفرید و اگر مگسی چیزی از آنها برباید، بازستاندنش را نتوانند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند!» (حج، ۷۳). چه بسا قصه عربی بادیه‌نشین پرمعناترین چیزی باشد که از پیامبر برای زدودن ترس مردمان و درهم شکستن هیبت غیر حق از اذهانشان روایت شده‌است. بادیه‌نشینی متحیرانه به عظمت پیامبر اقرار کرد، همچون بندگان در برابر پادشاهان؛ پیامبر (ص) مهربانانه گفت: «من فرزند زنی از قریشم که خرده گوشت می‌خورد.» پنجم: شدت موضع پیامبر (ص) در برابر تطیّر و تفّأل و تنجیم، کمتر از ستیز او در برابر دیگر اوهام و خرافات نبود. در برخی جنگها پیامبر (ص) را به گمان طالع نحس، از رفتن به نبرد نهی می‌کردند؛ اما او روانه جنگ می‌شد و طالع نحس را به طالع سعد بدل می‌کرد و می‌فرمود: «نه نحسی‌ای هست و نه دشمنی‌ای». می‌گفت: «با روزها دشمنی مورزید، و الا با شما دشمنی می‌ورزند». همچنین می‌گفت: «هر کس به سنگی ایمان بیاورد، خداوند با او محشورش می‌کند.» ششم: پیامبر (ص) در برابر عادات و سنتها همان موضع پیشین را داشت. سنت گذشتگان را تحت تأثیر تحولات زمانه معرفی کرد. پس نباید سنتها را به بت و خدای برساخته تبدیل کنیم و به آنها تقدس بخشیم. خود پیامبر در موضوع فرزندخوانده‌اش زید، و دخترعمه‌اش زینب، با یک تشریع اسلامی آسان، یکی از مخاطره‌آمیزترین و دشوارترین رسمها را نفی کرد. نیکوست که در این باره به تفسیر شیخ محمد عبده و دیگران رجوع کنیم تا مفصلاً از حکمت تشریع در این حادثه بر ضد بت عادت آگاهی یابیم. هفتم: تنها بت بزرگتر که همان خودخواهی است، باقی ماند. معروف است که رهایی از آن را «جهاد اکبر» خواند. در قرآن آمده‌است: «أفرأیت من اتخذ الههُ هواه…: آیا دیده‌ای آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت و خدا از روی علم، گمراهش کرد و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر دیدگانش پرده افکند؟ اگر خدا هدایت نکند، چه کسی هدایتش خواهد کرد؟ چرا پند نمی‌گیرید؟» (جاثیه، ۲۳). - امام موسی صدر / ترجمه مهدی فرخیان ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Thu, 14 Nov 2019 10:06:44 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91218/پیامبر-بت-شکن دغدغه‌های پیامبر (ص) / (بخش دوم و پایانی) http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91175/دغدغه-های-پیامبر-ص-بخش-دوم-پایانی اشاره: در بخش اول این مقاله موضوعات «فتح مسالمت‌آمیز مکه»، «گسترش سریع اسلام در جزیره‌العرب»، «انتقال از میراث جاهلی به فضای اسلامی و تبدیل قبایل و عشایر به امّت»، «دغدغۀ پیامبر (ص) در خصوص چگونگی حفظ انسجام جامعه نوین و مسئله جانشینی»؛ «تلاش جمعی برای ممانعت از جمع شدن نبوت و خلافت در یک خاندان و نگرانی انصار» بررسی شد و اینک دنباله سخن: نگرانی نسبت به اهل‌بیت (ع) ۷ـ صرف‌نظر از تمامی آنچه گفته شد، مشکلات دیگری هم وجود داشت که پیامبر (ص) را دلواپس می‌ساخت و بیشتر به دخت گرامی ایشان و شوهر و فرزندانشان مربوط می‌شد. هسته مرکزی این موضوع، عمدتاً فاطمه زهرا (س) بود. البته مشکل از جانب ایشان نبود، شرایط داخلی و خانوادگی پیامبر (ص) به گونه‌ای بود که چنین مشکلی را پدیدمی‌آورد که بدان می‌پردازیم. پیامبر (ص) در دوران مدینه زنان متعددی را به همسری برگزید که دلایل خاص خود را داشت. اینان به جز ماریه قبطیّه که پسری به دنیا آورد که مدتی بعد درگذشت، همگی عقیم بودند و عمومشان آرزو می‌کردند که از پیامبر (ص) فرزندی داشته باشند که البته جریانی طبیعی است، و عموماً از ناباروری خویش شکایت داشتند. رقابتی تند در بین این همسران وجود داشت. پس از ازدواج پیامبر (ص) با ماریه، او مورد خشم و حسد برخی از همسران پیامبر قرار گرفت، به‌گونه‌ای که پیامبر (ص) مجبور شد در منطقه‌ای دوردست برای وی خانه‌ای تهیه کند و پس از آنکه ابراهیم را به دنیا آورد، این جریان تشدید شد. مخصوصاً که پیامبر (ص) به ابراهیم علاقه‌مند بود و آن را اظهار می‌کرد و این کینه و رشک آنان را بیشتر برمی‌انگیخت. تمامی این نکات را شخص عایشه و با تفصیل بیشتری نقل می‌کند. شاید به همین علت بود که ماریه چند سالی پس از رحلت پیامبر (ص) درگذشت، با آنکه نسبتاً جوان بود. در بین همسران پیامبر، او نخستین زنی بود که رخ در نقاب خاک کشید. نمونه دیگر این رقابت و بلکه خصومت، داستان ام‌حبیبه ـ همسر پیامبر و خواهر معاویه ـ است. پس از شهادت محمد ابن ابی‌بکر، او از فرط خوشحالی، گوسفندی را تنوری کرد و برای عایشه فرستاد تا بدین وسیله او را در خوشحالی خود شریک کند. این بدان علت بود که محمد از یاران امام‌علی (ع) بود و در جنگ جمل در برابر خواهرش عایشه ایستاد. عایشه از این جریان سخت ناراحت شد و گفت: «خداوند دختر زن بدکاره را بکشد! به خدا سوگند که هرگز گوشت بریان‌شده نخواهم خورد.» مهم نوع برخورد این دو با یکدیگر و نیز کیفیت توصیف عایشه نسبت به ام‌حبیبه است که مادرش را «فاجره» نامید. این نوع برخوردها را اگرچه نه با این شدت، بین همسران پیامبر (ص) می‌توان سراغ گرفت. همسران پیامبر به دلیل موقعیت اجتماعی‌شان سرگرمی و اشتغال خاصی نداشتند. اشتغال محترمانه برای آنان، پرداختن به فرزندانشان بود که فاقدش بودند. حال در چنین شرایط سنگین و آکنده از رقابت و حسادت، دخت پیامبر (س) در مدتی کوتاه چهار فرزند آورد و به پنجمین باردار بود که پدر رحلت فرمود: در ابتدا دو پسر و سپس دو دختر؛ پسران و دخترانی استثنائی که همه چشمها و توجه‌ها را به سوی خود جلب می‌کرد و مهمتر آنکه اینان سخت مورد علاقه و محبت پیامبر (ص) بودند. رشک‌ورزی به اهل بیت ۸ـ از این گذشته پیامبر (ص) به دختر خویش محبتی بی‌شائبه داشت و او را «مادرِ پدر» می‌نامید. رفتارش با او حساسیّت و بلکه رشک زنان را تحریک می‌کرد. این محبت چنان‌که حضرت بارها فرمود، صرفاً به دلیل وابستگی نبود؛ به دلیل فضیلت‌ها و مکرمت‌هایی بود که در ایشان وجود داشت؛ اما این نکات برای آنان و هم‌اندیشان مذکرشان نامفهوم بود. آن‌گونه که از روایات و شواهد و قرائن دیگر برمی‌آید، حتی برخی مردان نزدیک به پیامبر (ص) هم از این‌همه محبت و اکرام ناراحت می‌شدند و آن را اظهار می‌کردند. اصولاً در محیط آن دوران، عطوفت و محبت نسبت به فرزند، و خاصه دختر، نه تنها مفهوم نبود که ضد ارزش بود، و بهتر است بگوییم اساساً محبت بی‌شائبه جایگاهی نداشت. محیط سخت و خشن و فرهنگ ستیزه‌جوی حاکم، جایی برای محبت و دوستی بی‌شائبه باقی نمی‌گذاشت. اشعار عاشقانه جاهلی بیش از آنکه حاکی از محبت نسبت به معشوق باشد، بیانگر تمایل به کامجویی از او و تصرف اوست. سخاوت و میهمان‌نوازی آن روزگاران نیز بیش از آنکه ناشی از عطوفت و مهربانی باشد، نماد صلابت و مردانگی بود. محبّت و عطوفت در زندگانی روزمره جایگاهی نداشت. مسئله تنها محبت نسبت به فاطمه زهرا (س) نبود، گویی رفتار پیامبر (ص) با فرزند و نوادگانش نیز برای آنان قابل تحمل نبود. ابراهیم ـ فرزند ماریه ـ در کودکی درگذشت که پیامبر (ص) را سخت متأثر و گریان ساخت. برخی از اصحاب ایراد گرفتند که چرا پیامبر (ص) می‌گرید؛ حضرت فرمود: «قلب می‌سوزد و چشم می‌گرید و این جریانی طبیعی است و ناشی از محبت پدر نسبت به فرزندش و البته تسلیم مقدرات الهی هستم.» در موردی دیگر پیامبر (ص) حسین (ع) را که در آن هنگام کودک بود، نوازش کرد و بوسید. یکی از اطرافیان با لحنی معترضانه گفت: «من کودکانی داشته‌ام؛ اما هیچ‌گاه آنها را نبوسیده‌ام!» اساساً فرهنگ حاکم چنین بود و چنین اقتضا می‌کرد. محبت پیامبر (ص) نسبت به حسنین (ع) بارها مورد اعتراض ضمنی قرار می‌گرفت. پیامبر (ص) به‌واقع نگران دختر و داماد و نوادگانش بود. می‌دانست که در فقدان وی، تمامی عقده‌ها و کینه‌های فروخورده شده، منفجر خواهد شد و چنین نیز شد. در آخرین روزهای عمر پیامبر (ص)، حضرت خطاب به دخترش که در کنار بالین او بود، فرمود که این بیماری منجر به رحلتش خواهد شد که دختر گریست. لحظاتی بعد نجواکنان فرمود که: «تو اولین کس از اهل بیت من هستی که به من ملحق خواهی شد» که خندید. جالب اینجاست که این روایت را عایشه نقل می‌کند که فاطمه زهرا (س) را قسم دادم و از وی داستان گریستن و خندیدنش را پرسیدم که جواب فرمود. اینکه بانویی جوان با شوهری چون امام‌علی (ع) و فرزندانی چون حسنین و زینبین و با توجه به موقعیت و جایگاه برجسته‌اش، از درگذشت زودهنگام خود خوشحال شود، نشان‌دهنده شرایط طاقت‌فرسایی است که ایشان در آن قرار داشت که به‌راستی طاقت‌فرسا بود. بعد از رحلت پیامبر (ص) مسئله در آنجا که به رنجها و سختی‌های فاطمه زهرا (س) بازمی‌گشت، صرفاً ناشی از بیعت اجباری و همراه با تهدید به قتل امام‌علی (ع) و دفاع ایشان از شوهر نبود. به فرض که این موضوع هم مطرح نبود، وضعیت شهر کوچکی چون مدینه برای ایشان غیرقابل تحمل بود؛ چه در آنجا که به محیط خانوادگی پیامبر (ص) بازمی‌گشت و چه در آنجا که به برخی از صحابه‌ای که نسبتی با پیامبر (ص) داشتند. چنان‌که امام‌علی (ع) نیز پس از شهادت همسر و اتخاذ سیاست سکوت، باز هم مورد بی‌مهری و بی‌توجهی قرار گرفت. بخشی از این جریان به موضوعی بازمی‌گردد که توضیحش گذشت. منافقان ۹ـ از اواخر سال هشتم هجری به بعد، مدینه در وضعیت کاملاً جدیدی قرار گرفت و به قطب قدرت و ثروت و سیاست تبدیل شد؛ موقعیتی به‌مراتب بهتر و شکوفاتر از مکه در دوران جاهلیت. ترکیب جمعیتی آن تا حدودی تغییر یافت و قبایل مختلف به سویش روان شدند و شخصیت‌های بانفوذ مکه جهت اقامت دائم بدان روی نهادند و مهمتر آنکه مسلمانان و به‌ویژه مهاجران و قریشیان با رؤسا و بزرگان قبایلی که از عمق صحرا به مدینه می‌آمدند، از نزدیک آشنا شدند. اینان عموماً اخلاق و فرهنگی بدویانه داشتند و تلقی‌شان از اسلام نیز «بدویانه» بود. این آشنایی بعدها نتایج خود را جهت تثبیت قدرت دو خلیفه نخست داشت. از هنگام ورود پیامبر (ص) به مدینه، گروه «منافقین» شکل گرفت. رهبر آنان عبدالله بن اُبَی بود. عبدالله از بزرگان خزرج بود و قبل از ورود پیامبر (ص)، خزرجیان و اوسیان تصمیم گرفتند که رهبری او را بپذیرند تا بدین وسیله نزاع‌های بی‌سرانجامشان پایان یابد و امورشان سامان گیرد. با آمدن پیامبر (ص)، عبدالله تحت‌الشعاع قرار گرفت. او از ابتدا سر به مخالفت برداشت و پیروزی غیرمنتظره مسلمانان در جنگ بدر، موجب شد تا به اسلام درآید. از آن پس مخالفت‌هایش شکل دیگری یافت و او در رأس مخالفان داخلی قرار گرفت که البته پیامبر (ص) تحملش می‌کرد. جامعه باز شده و پر رفت و آمد و پرتحول جدید زمینه مناسبی برای فعالیت منافقان ایجاد کرد، به‌ویژه که آنها از مدتها قبل با بزرگان مکه و قریش ارتباط و بلکه همکاری صمیمانه‌ای داشتند و حال در کنار یکدیگر بودند. واقعیت این است که فرهنگ و ذوق و سلیقه این مجموعه با فرهنگ عمومی بدویان که قرآن از آنها به «اعراب» یاد می‌کند، در مواردی نزدیک بود، به‌گونه‌ای که می‌توانستد از حضور و قدرتشان بهره گیرند. به هر حال در درون جامعه به‌سرعت باز شده جدید، تحولات فراوانی در جریان بود و این نفوذ و مدیریت پیامبر (ص) بود که مانع از تحقق تغییراتی می‌شد که ناشی از آن دگرگونی‌های درونی بود و پیامبر این‌همه را زیر نظر داشت. آنان به‌گونه‌ای صریح توطئه می‌کردند. از داستان «مسجد ضرار» گرفته تا جمع شدن‌شان در خانه سُوَیلم یهودی که پیامبر (ص) دستور تخریب هر دو را صادر فرمود. این توطئه‌ها از قبل هم وجود داشت؛ اما گویی در شرایط جدید گسترده‌تر شده و شکل نهادینه‌ای یافته بود که نمونه‌اش ساختن مسجد ضرار بود که در آن تجمع کنند و در برابر دیگر مسلمانان بایستند. تأکید پیامبر (ص) در خطبه منی که خود را از اجتماع مسلمانان جدا مسازید، به احتمال فراوان ناظر به همین انشقاق‌های توطئه‌گونه بود. نگاهی نو به جنگ تبوک ۱۰ـ به احتمال فراوان فراخوانی جهت اعزام به تبوک جهت خنثی‌سازی توطئه‌هایی بود که در درون مدینه می‌گذشت. مورخان در مورد دلایل این جنگ عموماً می‌گویند نبطی‌های شامی که به مدینه می‌آمدند و آرد و روغن و آذوقه می‌آوردند، گفتند که امپراتور روم هرقل (هراکلیوس) با همدستی قبایل عرب منطقه شام، لشکری در شمال تبوک فراهم آورده‌است و پیامبر (ص) جهت مقابله با آنان، فراخوان جهاد داد یا بعضی می‌گویند این جنگ به دلیل انتقام‌ستانی از جنگ موته و به خونخواهی جناب جعفر بن ابی‌طالب بود که این هر دو چندان مفهوم نیست. اصولاً مناطق داخلی عربستان، چه حجاز و چه نجد، در برابر تجاوز بیگانگان مصونیتی طبیعی داشت. اولا این سرزمین خشک و بی‌حاصل اشتهای هیچ کشورگشایی را برنمی‌انگیخت و ثانیاً این بیابان‌های بی‌فریاد هر لشکری را، به‌ویژه اگر انبوه باشد، از پای درمی‌آورد. ممکن است گفته شود که این سخن برای ساکنان این مناطق هم صحیح است؛ اما اینان فرزندان این سرزمین بودند و می‌دانستند چگونه و با چه تمهیداتی به پیش روند. مضافاً که عموماً تعداد لشکریانشان معدود بود، اگرچه در جنگ تبوک به دلایلی که اشاره شد، تعداد آنان را تا سی‌هزار نفر گزارش کرده‌اند. مهمتر آنکه بدن آنان با شرایط سخت صحرا هماهنگ بود. واقعیت این است که این جنگ به دلایلی به‌مراتب فراتر از نکاتی که عموم مورخان گفته‌اند، به راه افتاد. تهدید خاصی از جانب رومیان وجود نداشت و نمی‌توانست وجود داشته باشد. به احتمال قریب به یقین جهت برهم‌زدن نقشه‌هایی بود که منافقان و همدستانشان آماده کرده بودند. مخصوصاً که این فراخوانی در اوج گرمای مدینه و در فصل بهره‌برداری از درختان نخل بود. این مقدار تعجیل در فراهم آوردن لشکری که پیامبر (ص) خود فرماندهی آن را به عهده داشت، قابل تأمل است. خاصه آنکه خطر و تهدید فوری و مهمی وجود نداشت. کسانی بودند که صریحاً مخالفت خود را ابراز می‌کردند و از رفتن به جبهه امتناع کردند و کوشیدند دیگران را نیز مانع شوند. با این‌همه، پیامبر (ص) فرمان حرکت داد، اگرچه عملاً جنگی واقع نشد و مسلمانان پس از مدتی اقامت در آن منطقه و انعقاد قراردادهایی با ساکنان مسیحی آن، به مدینه بازگشتند. احتمالاً این تنها جنگی است که اقدام بدان، خود «موضوعیت» داشت و هدف و انگیزه‌ای همچون جنگهای دیگر نداشت و چنان‌که گفتیم، جهت تعادل بخشیدن به اوضاع داخلی و خنثی‌سازی توطئه‌های تدارک شده بود که از جمله آنها توطئه برای کشتن پیامبر (ص) به هنگام بازگشت به مدینه بود که در تاریخ به عنوان «لیله عقبه» شهرت یافت. داستان چنین بود که گروهی که تعدادشان را از دوازده تا پانزده نفر یا چند نفری بیشتر نوشته‌اند، تصمیم گرفتند شب هنگام شتر پیامبر را در اثنای عبور از نقطه‌ای بلند که مشرف بر دره بود، رم دهند و پیامبر (ص) به دره سقوط کند. چنین جریانی برای نخستین بار بود که اتفاق می‌افتاد. پیامبر (ص) در حالی که در رأس قدرت بود و بر تمامی شبه‌جزیره تسلط داشت، مورد سوءقصد قرار می‌گرفت. این یک اقدام شخصی متعصبانه یا انتقام‌ستایانه نبود، در پس آن نقشه‌هایی وجود داشت و در پی آن بودند که قدرت را به قبضه خویش درآورند. توطئه ترور ۱۱ـ البته پیامبر (ص) در طول رسالت خود با تهدیدهایی که قصد جان ایشان را داشت، مواجه بود. بر اساس برخی روایات چنین اقداماتی حتی به قبل از دوران رسالت بازمی‌گشت. بدین معنی که کسانی ایشان را با علامات فردی که به رسالت برانگیخته می‌شود، تطبیق می‌کردند و لذا در پی ترورش بودند. این سوءقصد موفق نشد و عمار که مهار شتر را به دست داشت و حذیفه که در پی شتر حرکت می‌کرد، تا حدودی سوءقصدکنندگان را شناختند. برخی گزارش‌های تاریخی اسامی آنها را نقل کرده و یکی از مهمترین‌هایش این است که دوازده نفر از آنان از بنی‌امیه و چهار نفر دیگر از اعراب بودند که معنی‌دار است. در نقلی دیگر تعداد بنی‌امیه را هشت تن ذکر کرده‌اند. در هیچ گزارشی از انصار نام برده نشده و جملگی از مکیان و اعراب بوده‌اند. با هوشیاری حذیفه و عمار و وحی الهی که پیامبر (ص) را از چنین توطئه‌ای مطلع ساخته بود، پیامبر (ص) جان سالم به‌در برد؛ اما مدینه دیگر همچون مدینه قبل از فتح مکه نبود. آبستن حوادثی بود که پیامبر (ص) را نگران می‌ساخت. مضافاً که برای اولین بار بدویان در شکل‌دادن به رویدادها، نقشی تعیین‌کننده یافته بودند. معروف چنین است که در نخستین ساعات انتخاب ابوبکر، قبیله بنی‌اسلم که از بدویان ساکن بین مکه و مدینه بودند، به نفع او وارد عمل شدند و از مسلمانان بیعت گرفتند که البته با خشونت و تندی همراه بود. آنها برای تهیه آذوقه به مدینه آمده بودند و به علت عدم امنیت، تمامی افراد قبیله جهت خرید به هر نقطه‌ای و از جمله مدینه می‌رفتند؛ چرا که اگر تعداد افراد خریدار معدود بود، بدویان آنها را می‌کشتند و اموالشان را به غارت می‌بردند و لذا برای خرید، دسته‌جمعی حرکت می‌کردند. بر اساس برخی از گزارش‌ها عمر از آنان می‌خواهد که برای ابوبکر بیعت بگیرند و در مقابل، خواربار رایگان بدان‌ها بدهند. جالب اینجاست که او گفت: «زمانی که قبیله اسلم را دیدم، به پیروزی یقین پیدا کردم.» بعید نیست که آمدن آنان در آن هنگام به مدینه، مسئله‌ای طراحی شده باشد و نه امری تصادفی. به هر حال این جریان نشان‌دهنده نقش یافتن قبایل بدوی است در شکل‌دادن به حوادث داخلی، که خصوصاً پس از رحلت پیامبر (ص) به‌مراتب پررنگ‌تر می‌شود. خلیفه دوم نسبت به آنان دیدگاهی مثبت داشت و بخشی از اقتدار او در دوران خلافتش به دلیل حمایت هم‌اینان بود. برخی از قریشیان بانفوذ با خلیفه میانه چندانی نداشتند، اگرچه صریحاً آن را اظهار نمی‌کردند. در نیمه دوم دوران او این مشکلات بیشتر شد تا بدانجا که از خداوند طلب مرگ کرد. آنچه موقعیت خلیف دوم را تثبیت می‌کرد، گذشته از جنگهای برون‌مرزی، پشتیبانی کامل و صمیمانه همین قبایل بود. او برای آنان رهبری ایده‌آل بود. خلیفه در یکی از وصیت‌هایش گفت: «با اهل بادیه به‌خوبی رفتار کنید که آنان اصلِ عرب هستند». این نوع تأکیدها در سخنان او به فراوانی یافت می‌شود. این نقش صرفاً اجتماعی و سیاسی نیست، دارای ابعاد فرهنگی و اعتقادی و دینی نیز هست و این ابعاد از نیمه دوم خلافت عثمان به بعد در تکوین و تحول بخشیدن به مبانی اعتقادی و فقهی مسلمانان تأثیرگذار بود و عامل مهمی بود در تشکیل گروه‌های تکفیری همچون خوارج که برآمدن این گروه‌ها خود واکنش‌های اجتماعی و دینی و فکری متعددی را برانگیخت. واقعیت این است که حضور فعال این بدویان، عامل مهمی بود در پیدایش «اسلام بدوی» که متأسفانه در طول تاریخ مورد استقبال عموم گروه‌هایی قرار گرفت که با تمسک به بخشهایی از اسلام و بدون توجه به روح و کلیّت آن، فقه و کلام و ایدئولوژی خود را پردازش می‌کردند و عموماً در برابر دیگر مسلمانان و با بهانه‌های مختلف می‌ایستادند. از خوارج و سلفیان و اهل حدیث تکفیری گرفته تا داعشیان امروز و تمامی گروه‌های تکفیری دیگری که از جمله هم‌اندیشان آنان به‌شمار می‌آیند و در نقاط مختلف پراکنده هستند، از آفریقا گرفته تا آسیا و حتی در بین مهاجران مسلمانی که به کشورهای غیراسلامی رفته‌اند. خبردهی از ارتحال ۱۲ـ پیامبر (ص) در ماه‌های آخر عمر به‌گونه‌ای صریح یا غیرصریح از نزدیکی ارتحال خود خبر می‌داد. در خطبه مفصل و مهم منی و با حضور بیشترین جمعیت مسلمان تجمع‌یافته در یک نقطه تا آن زمان، در این باره سخن گفت و اینکه این آخرین حجی است که می‌گزارد. برخی از اقدامات توطئه‌آمیزی که در این دوران شکل گرفت، ناشی از همین اطلاع دادن‌ها بود. ایشان به لحاظ سلامت و نیروی بدنی و اعتدال مزاج، فردی کامل و سالم و بلکه نیرومند بود. گزارش‌های فراوانی در مورد شجاعت و شهامت و قدرت ایشان چه در جبهه‌های جنگ و چه در خارج از آن وجود دارد که همگی نشان‌دهنده نکته‌ای است که ذکرش گذشت. بدین مضمون نقل قول‌های متعددی وجود دارد که: «در شرایط دشوار جنگ، به پیامبر پناه می‌بردیم و به قدرت و سطوت ایشان پشتگرم بودیم.» این بدین معناست که حضرت در میدان نبرد استوارتر از دیگران بود. تعدد همسران حضرت، خود نشانه دیگری از این قدرت بدنی است. با این‌همه پیامبر (ص) در آخرین هفته‌ها بیمار بود و احساس ضعف می‌کرد. روایاتی وجود دارد حاکی از اینکه حضرت را مدتها قبل مسموم کرده بودند که آثارش را در هفته‌های قبل از فوت نشان داد. اعم از اینکه صحّت این روایات را بپذیریم یا نپذیریم، پیامبر اکرم (ص) در هفته‌های آخر کم‌توان شده بود، به‌گونه‌ای که اطرافیان و حتی دیگران احساس می‌کردند که ایشان روزهای آخر زندگی را سپری می‌کند. وضعیت آب‌وهوایی و سرزمینی و منابع تغذیه‌ای در شبه‌جزیره و خصوصیات جسمی اعراب به‌گونه‌ای بود که ساکنانش کمتر دچار از کار افتادگی و ضعف می‌شدند و عملاً تا روزهای آخر عمر فعال و بانشاط بودند تا آنجا که بسیاری از آنان در جنگ شرکت می‌کردند. برخی از اصحاب امام‌علی (ع) که در جنگ صفین به شهادت رسیدند، سالخورده بودند و جناب عمار به هنگام شهادت نود و چهار ساله بود. قابل انکار نیست که زندگانی سخت و دشوار پیامبر (ص)، چه در مکه و چه در مدینه و خصوصاً در اواخر ایام مدینه، ایشان را ضعیف و فرسوده کرده بود. دشواری دوران مکه و خاصه سه سال محاصره اقتصادی مربوط به «شعب ابی‌طالب» تا بدان حد بود که حضرات خدیجه و ابوطالب درگذشتند و این عمدتاً به دلیل عدم استفاده کافی از مواد غذایی بود. صرف‌نظر از مشکلات عدیده ایام مکه، حضرتش همچون سایر مسلمانان و بنی‌هاشم به‌شدت از کمبود مواد غذایی رنج می‌برد. عدم استفاده از مواد غذایی کافی تا اواسط دوران مدینه همچنان ادامه یافت و البته در اینجا مشکل به دلیل فقر بود و کم‌وبیش همه مسلمانان با چنین مسئله‌ای مواجه بودند. عامل دیگری که در آخرین روزها پیامبر (ص) را می‌آزرد، نافرمانی اصحاب و اطرافیان بود که قبلاً در این‌باره گفته‌ایم. حضرت احساس می‌کرد حتی برخی از همسرانش درصدد استفاده از موقعیت به سود پدران و نزدیکان خویش هستند و گویی به خود پیامبر (ص) و بیماری ایشان توجّهی ندارند و اینکه حضرت در چه زمانی چشم فرو می‌بندد. آنچه بدان می‌اندیشیدند نه پیامبر (ص)، بلکه درگذشت ایشان بود و این بدان علت بود که فرد مورد نظر را جانشین سازند. این جریان نه تنها پیامبر، که فاطمه زهرا (س) و شویش و برخی از همسران پاکباخته حضرت رسول (ص) را سخت رنج می‌داد که به واقع دردآور نیز هست. عوامل توفیق پیامبر (ص) ۱۳ـ از هر زاویه‌ای که به رسالت پیامبر (ص) نگریسته شود و با هر معیاری که سنجیده شود، این مأموریت به‌گونه‌ای خارق‌العاده موفق بود. جامعه‌ای از هم گسیخته و بدوی، به جامعه نوینی انتقال یافت که به‌رغم تمامی نقایص و کمبودهایش، قابل مقایسه با گذشته نبود و در پرتو این انتقال، کتاب آسمانی «قرآن» را برای همگان به ارمغان آورد و دین و مکتبی را بنیاد نهاد که بدون شک جامع‌ترین و کامل‌ترین بود و مشحون از مفاهیم و ارزش‌های متعالی خاصه در باب توحید و بیان صفات و اسمای الهی. هیچ دین دیگری و حتی ادیان ابراهیمی، میراث‌دار چنین مفاهیم بلند و کم‌نظیری در باب توحید نیستند. البته نظام حقوقی و فقهی و اخلاقی و معرفتی آن نیز چنین است. بدون شک نیل بدین همه، بدون مدد الهی ممکن نبود. ما خداوند را عادل و علیم و حکیم و قادر و مدبّر و مقدّر می‌دانیم و اینکه کاری به عبث نمی‌کند و اینکه همه امور بر اساس محاسبه و عدل و تقدیر و هدایت به پیش می‌رود، و لذا خلقت جهان و انسان «هدفدار» است. همین هدفداری است که بعثت پیامبران را موجب شده و همین هدفداری است که با توجه به برجستگی‌های ذاتی پیامبر اسلام (ص)، ایشان را به عنوان خاتم این سلسله انتخاب کرده‌است و طبیعی و منطقی خواهد بود که خداوند دینش را نصرت کند؛ اما این نصرت منطق خاص خود را دارد و انسان را در این میان نقش مهمی است. به عبارت دیگر نصرت الهی اولا تابع این حقیقت است که کلمه حق در نهایت مغلوب نشود و از بین نرود و ثانیاً متناسب است با ایمان و اعتقاد و عمل و فداکاری مؤمنان. این نکات همگی در جای خود صحیح است؛ اما در عالم علل و اسباب، باید دید توفیق شگرف پیامبر (ص) به چه دلایلی بوده‌است. مهمترین عامل، اخلاق پیامبر (ص) و کیفیت برخورد و تعامل و مدیریت ایشان بود. این نکته در مورد اعراب آن ایام به‌مراتب صحیح‌تر است. افرادی متعصب و مغرور و آتشین‌مزاج که با کوچکترین بهانه‌ای برانگیخته می‌شدند و ممکن بود نتیجه آن به جنگی تمام‌عیار و در عین حال بی‌دلیل بینجامد. تعصب کور و غرور نامفهوم، اصل اساسی در تعامل با افراد و گروه‌ها بود و مشکل مهمتر این بود که با کمترین بهانه‌ای، این تعصب و غرور شعله‌ور می‌شد و در سر راه هر آنچه را بود، می‌سوزانید. البته روی دیگر سکه این بود که در برابر رفتار بزرگوارانه، عموماً به‌شدت و به‌سرعت منفعل و تسلیم می‌شد. این ویژگی هنوز هم در عموم اعراب وجود دارد و مطمئناً در گذشته از شدت و حدّت بیشتری برخوردار بوده‌است. عامل دیگر موفقیت پیامبر (ص) این بود که می‌دانست با افراد مختلف که متعلق به گروه‌های قبیله‌ای و عشیره‌ای و فکری و منطقه‌ای و دینی مختلف بودند، چگونه تعامل کند. طرز برخورد ایشان با نخبگان و فرهیختگان مکه کاملاً متفاوت بود با برخوردشان با بدویانی که به مکه می‌آمدند یا در آن ساکن بودند؛ چنان‌که کیفیت برخوردشان با مدنیان یا اصحاب ادیان دیگر نیز یکسان نبود. گویی با هر یک با زبان خودش و با «زبان قومش» سخن می‌گفت و در نهایت می‌کوشید تا از حساسیت‌ها بکاهد و آنان را برای شنیدن «سخن حق» آماده سازد. در برخورد با دیگران از آمیزه‌ای از «عقل» و «احساس» استفاده می‌کرد. با صرف عقل نمی‌توان با مردم سخن گفت، خصوصاً در محیطی چون عربستان آن زمان؛ اما با صرف احساس و عاطفه هم نمی‌توان به نتیجه رسید. می‌باید طرف مقابل منطقی بودن پیام را بپذیرد، در غیر این صورت آن را رها خواهد ساخت. نکاتی که به اجمال گفته شد، در مدینه بیشتر قابل مشاهده است. به هنگام ورود به مدینه فرمود به خانه‌ای خواهد رفت که شتر در برابرش زانو بزند. اولین اقدام، ساختن مسجد بود که محل تجمّعی بود برای همگان، اعم از مسلمانان دو قبیله اوس و خزرج یا مهاجرانی که از قبل به مدینه آمده بودند یا کسانی که بعدها بدان ملحق شدند. این نخستین بار بود که افراد متعلق به قبایل و مناطق مختلف در یک جا و در کنار یکدیگر جمع می‌شدند و آن‌هم در تمامی نمازهای یومیه و نماز جمعه یا مناسبت‌های دیگر. با زبان مردم ۱۴ـ حضرت حساسیت رابطه این دو قبیله و نیز موقعیت عبدالله بن اُبَی را می‌دانست و می‌کوشید تا حد ممکن مدارا کند. از میان اصحاب کسانی بودند که خواهان کشتن عبدالله بودند، حتی یک بار فرزند عبدالله چنین تقاضایی کرد؛ اما پیامبر (ص) می‌دانست که این جریان به تحریک احساسات خزرجیان منجر می‌شود و بهانه‌ای به دست بدخواهان می‌دهد. مصلحت چه در کوتاه‌مدت و چه در بلندمدت، مدارای با او و خنثی‌کردن سخنان و فعالیت‌هایش بود. مواردی اتفاق افتاد که این دو قبیله با توطئه دیگران در برابر هم قرار گرفتند و حضرت آنان را با خطبه‌ای که خواند، آرام ساخت. خطرناک‌تر، مواردی بود که انصار در برابر مهاجران قرار می‌گرفتند. یکی از نمونه‌های خطرناک در جریان «جنگ بنی‌مصطلق» اتفاق افتاد. اوضاع به‌گونه‌ای بود که خطبه کارساز نبود، لذا حضرت فرمان داد که بدون توقف به سوی مدینه حرکت کنند؛ حرکتی سریع و مداوم و طولانی تا آنجا که همگان به‌کلی خسته شدند و خواب آنها را درربود؛ و یکی از آخرین نمونه‌ها به جنگ حنین بازمی‌گردد که غنائم فراوانی برجای گذاشت. پیامبر (ص) به هر یک از ابوسفیان و معاویه و یزید بن ابوسفیان صد شتر بخشید و به همین ترتیب سایر قریشیان شرکت‌کننده در جنگ را که اخیراً به اسلام درآمده بودند؛ چرا که جنگ حنین مدتی پس از فتح مکه اتفاق افتاد و لذا اینان از مصادیق «مؤلفه قلوبهم» بودند. انصار برآشفتند که پیامبر (ص) غنائم را در میان خویشانش تقسیم کرد و ما را محروم ساخت که به دنبال آن پیامبر (ص) خطبه‌ای خواند مبنی بر نقش یگانه و اهمیت انصار که آنان را به گریه انداخت و از حضرتش پوزش طلبیدند. همچنان‌که پیامبر (ص) جهت انجام مأموریت‌ها از افراد مناسب با آن مأموریت بهره می‌گرفت. پس از سقوط طائف، حضرت به مغیره بن شعبه و ابوسفیان مأموریت داد تا بتهای قبیله ثقیف را بشکنند. با توجه به ویژگی‌ها و غرور ثقفیان، اگر افراد دیگری چنین می‌کردند، به احتمال فراوان به جنگ و درگیری می‌انجامید؛ چرا این هر دو از زمان جاهلیت در نزد آنان محترم بودند. مضافاً که مغیره اصولاً از قبیله ثقیف بود. سیاست عمومی پیامبر اغماض و گذشت از متخلّفان و بلکه توطئه‌کنندگان بود. پس از داستان «لیله العقبه» که بدان اشارت رفت، برخی از اصحاب از پیامبر خواستند که توطئه‌گران را مجازات کند و به قتل برساند. حضرت فرمود: «دوست ندارم که بگویند محمد با کمک یارانش به پیروزی رسید و سپس آنان را از دمِ شمشیر گذرانید!» این خط‌مشی عملاً بسیار موفق بود؛ چرا که عوارض جانبی اقدامات دیگر به‌مراتب بیش از نتایج مثبتش بود. این انعطاف در رفتار را متناسب با ویژگی‌های طرف مقابل به‌وضوح در مورد همسران پیامبر هم می‌بینیم. رفتار ایشان با هر یک متفاوت بود با رفتار ایشان با دیگری و اگر جز این بود و با توجه به خصوصیات زنانه، خاصه در محیطی کوچک و بسته، معضل بزرگی ایجاد می‌شد. جالب اینجاست رفتار برخی از همسران با پیامبر (ص) بعضاً چندان گستاخانه بود که پدران آنها به قصد تنبیهشان برمی‌خاستند که حضرت مانع می‌شد. در اینجا لزوماً می‌باید دربارهٔ عبادات و راز و نیازهای پیامبر (ص) هم صحبت شود. ایشان یک رهبر و فرمانده یا صرفاً یک مصلح اجتماعی نبود، بنده پاک و خالص خدا و برترین و متعالی‌ترین انسان بود. به‌جا آوردن نوافل و مستحبّات و روزه‌های مستحبی و اعتکاف خاصه در دهه آخر ماه مبارک رمضان و خواندن ادعیه زیاد، از ویژگی‌های ایشان است که بدون شک اصحاب و اطرافیان را تحت تأثیر قرار می‌داد. واقعیت این است که پیامبر (ص) در مدینه در برخی از افراد به معنای واقعی، انقلابی روحی و معنوی ایجاد کرد. جریانی که بعدها ادامه یافت اگرچه در مواردی به انحراف کشیده شد؛ اما اهمیت این بُعد چه در زمان پیامبر (ص) و چه بعد از آن، نباید نادیده انگاشته شود. این نقطه آغاز جریان‌های صوفیانه و عارفانه در جهان مسلمان بود. نهادسازی اسلام ۱۵ـ گسترش سریع اسلام در جزیره‌العرب دو عامل اساسی داشت: نخست به اسلام و قرآن بازمی‌گردد و دیگری چنان‌که گذشت، به پیامبر (ص) و اخلاق و مدیریت و کیفیت تعامل ایشان با طبقات، گروه‌ها و افراد مختلف. اسلام در محیطی که فاقد بسیاری از ساختارهای تمدنی بود، ظهور کرد و این واقعیت در چگونگی انتشار و تحولات بعدی آن بسیار تأثیرگذار بود. اگر این دین در سرزمین دیگری پدیدار می‌شد، تحولات یادشده شکل دیگری می‌یافت. برخی از احادیث به‌طور مستقیم یا غیر مستقیم بدین موضوع دلالت می‌کند. به لحاظ اهمیت نکته اخیر در دریافت نقشی که پیامبر (ص) در گسترش اسلام ایفا کرد، اجمالاً بدان می‌پردازیم. برای نمونه مسیحیت در قلمرو امپراتوری روم متولد شد و بالید و توسعه یافت. اگرچه زادگاه اولیه آن فلسطین بود، اما این منطقه در آن زمان بخشی از امپراتوری روم به‌شمار می‌رفت و این دولت در آن روزگار در اوج قدرت و شکوه نظامی، حقوقی، هنری و تمدنی خویش بود و لذا مسیحیت عملاً «رومیزه» شد. البته این رومیزه یا رومی‌شدن بیشتر به خصوصیات خود این دین مربوط می‌شد که به عکس یهودیت، فاقد نظام فقهی و حقوقی بود. چنانچه یهودیت موجود در درون این امپراتوری به همین دلایل، هیچ‌گاه «رومیزه» نشد و این یکی از مهمترین دلایلی بود که آنان پیوسته در حاشیه جامعه روم و به اصطلاح در «گتو» ها زندگی می‌کردند و نه در متن آن. تنها در دوران جدید بود که آنان از محله‌های خاص و منزوی خود خارج و به متن جامعه وارد شدند. اصولاً مسیحیت آیینی تشکیلاتی است و این تشکیلات اعم از سلسله مراتب دینی و تقسیم‌بندی‌های جغرافیایی که از ویژگی‌های این آیین است، عمیقاً تحت تأثیر نظام اداری و حقوقی رومی‌ها قرار گرفت. این جریان حتی قبل از رسمیت یافتن مسیحیت آغاز شد؛ چرا که فضای فکری و ذهنی و تجربی آنها کلا رومی بود و پس از رسمیّت یافتنش، شدت و عمق یافت تا آنجا که مسیحیت و پاپ عملاً میراث‌دار فرهنگ و تمدن امپراتوری و شخص امپراتور شدند. در مورد اسلام داستان به‌کلی متفاوت بود. اسلام در سرزمینی متولد شد که تقریباً فاقد هر نوع نهاد و سازمانی بود که قابل مقایسه باشد با آنچه در امپراتوری روم وجود داشت. البته این جریانی طبیعی بود. محیط‌زیست و تاریخ و جغرافیای این دو دین، دو گونه بسیار متفاوت بود. در این خلأ اسلام به‌سادگی سازمان‌ها و نهادهای خود را که در عین حال هماهنگ با نیازهای روزمره و اخلاق و فرهنگ مردم بود، ایجاد کرد که به‌سرعت جذب شد و رشد یافت. از نظام عبادی گرفته تا نظام‌های قضایی و اداری و معاملاتی و تا تأسیس نهادهایی همچون مسجد و بیت‌المال و بیت‌القضا. بدین ترتیب در اینجا جزیره‌العرب «اسلامیزه» شد، دقیقاً عکس آنچه در مسیحیت اتفاق افتاد. البته این بدین معنا نیست که اسلام در کلیّت و خلوصش حاکم شد، بدین معناست که آن سلسله نظام‌ها و نهادهایی که اسلام به همراه آورده بود، بدون برخورد با مقاومت خاصی جایگیر شد. سرعت و شدت این جریان چنان‌که گفتیم، به سبب عدم وجود نظام‌ها و نهادهای رقیب بود و لذا مقاومت خاصی که ناشی از قدرت آن نهادها و مؤسسات باشد، در برابرش وجود نداشت. اگرچه بعضاً مقاومت سرسختانه افراد و گروه‌ها و قبایل وجود داشت، اما این ناشی از تعصب‌های شخصی و موردی بود و نه مقاومت آن نظام یا نهاد. در برابر نظام حقوقی و قضائی و اداری اسلام یا نهادهای دیگری که ایجاد کرد، مقاومت خاصی وجود نداشت. مطمئناً اگر آنان نظام حقوقی یا اداری و مدیریتی توسعه‌یافته‌ای همچون نظام حقوقی روم می‌داشتند، در برابر نظام حقوقی جدید می‌ایستادند. نقش مهم نخبگان ۱۶ـ بخش دیگر از موفقیت شگرف پیامبر اکرم (ص) به خود قرآن بازمی‌گشت. آن‌گونه که از روایات و شواهد تاریخی برمی‌آید، قرآن طبقه فرهیخته مکه را سخت تحت تأثیر قرار داد و این عمدتاً به فصاحت و بلاغت و به اعتباری به هماهنگی صوتی و موسیقایی خاص آن بازمی‌گشت. البته چنین نبود که آنها اسلام را بپذیرند، اعم از آنکه به دلیل تعصبات باشد یا از دست دادن موقعیّت؛ اما شیفته قرآن می‌شدند و احساس می‌کردند که این کلامی متفاوت است. گویا این شیفتگی متناسب با تسلط آنان به ادبیات عرب و آشنایی‌شان با لطایف و ظرائف کلام فصیح و بلیغ، افزایش می‌یافت. برای نمونه ولید بن مغیره که سرآمد بلیغان عرب بود، تحت تأثیر کلام آهنگین و در عین حال متفاوت قرآن قرار گرفت؛ اما به دلیل لجاجت کوشید تا آن را نوعی سحر و جادو قلمداد کند که جدایی بین افراد را موجب می‌شود. این مهمترین ضدتبلیغ قریشیان علیه قرآن بود که ساده‌لوحان را می‌فریفت و عملاً مانع از گرایش آنان به اسلام می‌شد. این احساس ظاهراً در بین توده مردم اگرچه عرب و عرب‌زبان بودند چندان قوی نبود. آنها در سطحی نبودند که این طراز از فصاحت و بلاغت را دریابند، مخصوصاً که ضد تبلیغ مخالفان که پیامبر را به کهانت و سحر متهم می‌ساخت، بسیار تأثیرگذار بود. بدین معنی که از نظر آنان این شیوه کلام از آنِ ساحری بسیار برجسته است و حاکی از معجزه بودن و حقانیت رسالت پیامبر نیست! به هر حال سبک ادبی قرآن برای نخبگان پدیده بدیعی بود. به‌رغم این پذیرش، عموماً از سر تعصب و لجاجت کسانی همچون ابوجهل و ولید بن مغیره آن را نمی‌پذیرفتند؛ اما عده‌ای گویا در دل آن را پذیرفته بودند؛ اما حاضر نبودند بدان اعتراف کنند، همچون سهیل بن عمرو. او از خطیبان برجسته عرب است که بعد از فتح مکه ایمان آورد. جالب اینجاست که همو پس از رحلت پیامبر (ص) به مکیان که پس از رحلت پیامبر درصدد روی‌گردانی از اسلام بودند، اعتراض کرد و گفت: «شما از آخرین کسانی هستید که به اسلام درآمدید، مبادا اولین کسانی باشید که آن را ترک می‌گویید! هر کس این دین را ترک کند، با شمشیر مجازاتش خواهم کرد» و به دلیل موضع صریح او بود که مکیان طی نامه‌ای به مدینه، وفاداری خود را نسبت به اسلام اظهار داشتند. نکته اینجاست آن گروهی از نخبگان که متأثر از قرآن بودند، در موقعیت‌های بعدی در دفاع از اسلام نقشهای مهمی ایفا کردند. اصولاً توده مردم در عربستان آن زمان عمدتاً و بلکه کلاً به نخبگان گوش فرامی‌دادند و انتخاب خود را براساس انتخاب آنان تعیین می‌کردند و این یکی از ویژگی‌های خاص عربستان آن ایام بود. دربارهٔ نخبگان و نقش و جایگاه آنان در جامعه عربستان کمتر صحبت شده‌است. از نخستین قرون اسلامی کتاب‌های فراوانی دربارهٔ مکه و مدینه و سرزمین حجاز و به‌طور کلی جزیره‌العرب نوشته شده که قبایل و عشائر و تاریخ و جغرافیا و امکنه و چاه‌ها و راه‌های مواصلاتی و استراحتگاه‌های آن را توضیح می‌دهد و محققان و اسلام‌شناسان غربی به‌ویژه در دو قرن نوزدهم و بیستم مطالب فراوانی دربارهٔ آن نوشته‌اند؛ اما تا آنجا که به جامعه آن زمان بازمی‌گردد، هنوز ابهامات فراوانی وجود دارد و از جمله همین نقش نخبگان است که بدان می‌پردازیم. متن جامعه عربستان، عرب بود و اختلاف طبقاتی بدان گونه که مثلاً در هند یا ایران قبل از اسلام وجود داشت، در آن به چشم نمی‌خورد. افراد به لحاظ موقعیت مالی و اجتماعی و خانوادگی متفاوت بودند؛ اما مسئله جنبه طبقاتی نداشت. دلیل اصلی این بود که تفاوت موقعیت‌ها و برتری اشراف و نخبگان پذیرفته شده بود. به عبارت دیگر پذیرش این تفاوت به دلیل نظام طبقاتی خاصی نبود که علی‌رغم میل مردم کسانی را فراتر و افرادی را فروتر تعریف و طبقه‌بندی کند، این خود مردم بودند که آن را به عنوان یک واقعیت و بلکه یک حقیقت پذیرفته بودند. اصولاً در جامعه‌ای پراکنده و غیرمستقر و در عین حال قبیله‌ای، امکان شکل‌گیری نظام طبقاتی وجود ندارد. بهترین نمونه انتقاد مشرکان از پیامبر بود بدین علت که: چرا قرآن به یکی از دو شخصیت برجسته یعنی ولید بن مغیره یا عروه مسعود نازل نشده‌است؟! ولید از ثروتمندان و فرهیختگان قریش بود و عروه مسعود شخصیت اول طائف و بنی‌ثقیف. این نمونه و نمونه‌های متعدد دیگر نشان‌دهنده این است که جامعه ثروتمندان و فرهیختگانش را پذیرفته بود و بلکه بدان‌ها اعتماد داشت و ملاک اصلی انتخابشان، انتخاب آنان بود و سخنانشان را به گوش می‌گرفتند. این سخن در مورد روی‌آوری به اسلام هم صحیح بود. در آنجا که به اسلام توده مردم بازمی‌گشت، نظر آنها واجد بیشترین اهمیت بود. انتخاب آنان تابع انتخاب همین نخبگان بود. بعضاً انتخاب رؤسای قبایل حتی اگر از نخبگان نباشند، واجد چنین اهمیتی بود. وامداری عاطفی ۱۷ـ قابل انکار نیست که شخص پیامبر (ص) در زمینه رشد و توسعه سریع اسلام نقشی تعیین‌کننده دارد. این نقش هم به اخلاق و مکارم اخلاقی ایشان مربوط می‌شود و هم به مدیریت ایشان. در بسیاری از موارد اخلاق ایشان دارای نتایج بلندمدتی بود که حضرتش جهت مدیریت از آن سود می‌جست. در این میان مهمترین عامل، سماحت و گذشت و عفو و بخشش و بزرگواری بود. این خصائص در بسیاری از موارد، دشمنان حضرت را وامدار ایشان می‌کرد و پیامبر (ص) در زمان مناسب از آن فرد جهت اعتلای کلمه حق بهره می‌گرفت. در بین اعراب آن دوران عموماً بخشش و بزرگواری تأثیرگذارتر از مناطق دیگر بود. علت این بود که در نزد آنان هر عملی را می‌باید عکس‌العملی به‌مراتب سخت‌تر و شدیدتر باشد. این یک اصل بود و اصولاً با رعایت این اصل، امنیّت افراد و قبایل تأمین و تضمین می‌شد؛ چرا که می‌دانستند اگر خطایی کنند، با واکنشی به‌مراتب دردناک‌تر مواجه خواهند شد. چون چنین بود، عفو و بخشش و عدم واکنش در نزد آنان عجیب و بلکه نامفهوم بود. داستان عموماً این‌گونه بود؛ اما اگر به دلایلی فرد بزرگوارانه از خطای طرف مقابل درمی‌گذشت و با داشتن قدرت، انتقام نمی‌گرفت، به‌طور کلی شرایط را تغییر داده بود. اگرچه همگان عفو و گذشت را دوست دارند و ارج می‌نهند، اما احتمالاً این جریان در جزیره‌العرب و به‌ویژه در مکه از ارزش و اهمیت بیشتری برخوردار بود. پیامبر از این واقعیت به فراوانی سود جست و نه تنها دشمنانش را بخشید، بلکه به آنان نیکی کرد و مورد لطف خاص خود قرار داد و البته در مواردی از نفوذ آنان بهره گرفت. با توجه به عرف آن زمان و توطئه‌ها و خصومت‌های مکیان، کسی توقع نداشت که پیامبر عفو عمومی دهد. سعد بن عباده که پرچم مسلمانان را در پیشاپیش لشکر حمل می‌کرد، گفت امروز «روز انتقام» است که سخنی مفهوم بود. مکیان از دوران قبل از اسلام، مدنیان را تحقیر می‌کردند و پس از ورود پیامبر به مدینه، به دشمنان آنان تبدیل شدند و خونهای فراوانی ریخته شد که برحسب عرف آن زمان می‌بایست جبران شود؛ اما پیامبر او را از تکرار آن شعار بازداشت و پرچم را به فرد دیگری داد و فرمود امروز «روز رحمت» است. جالب‌تر اینکه خانه ابوسفیان را پس از آنکه اسلام را پذیرفت، یکی از نقاط امن اعلام کرد. این اقدام خارج از عرف و فرهنگ موجود در آن زمان بود و زمینه را برای روی‌آوری به اسلام فراهم ساخت. هم در بین مردم و هم در بین نخبگان. البته پیامبر (ص) از این «وامداری عاطفی» به‌موقع استفاده کرد. برخی از اصحاب خواهان اعدام کسانی همچون عروه بن مسعود و سهیل بن عمرو بودند؛ اما این هر دو پس از پذیرش اسلام، اموری را به عهده گرفتند که با توجه به جایگاهشان، تنها آنها می‌توانستند انجام دهند که قبلاً نمونه‌هایش بیان شد. - حجت‌الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجدجامعی ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Sat, 09 Nov 2019 08:29:45 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91175/دغدغه-های-پیامبر-ص-بخش-دوم-پایانی حیات طیبه حضرت امام حسن عسکری (ع) http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91157/حیات-طیبه-حضرت-امام-حسن-عسکری-ع حضرت ابومحمد حسن بن علی، امام یازدهم از ائمه اثنی عشر و سیزدهمین معصوم از چهارده معصوم است. پدر بزرگوارش امام علی هادی (ع) و مادرش بانویی صالح و عارف به نام «سوسن» (یا حدیثه یا سلیل) بود. تولد حضرت به اختلاف روایات در ماه ربیع‌الاول یا ربیع‌الآخر سال ۲۳۱ یا ۲۳۲ق و بنا به اکثر روایات در مدینه اتفاق افتاد. ۲۲ یا ۲۳ سال داشت که پس از وفات پدر بزرگوارش (۲۵۴ق) به امامت رسید و در هشتم ربیع‌الاول سال ۲۶۰ق که حدود ۲۸ یا ۲۹ سال داشت، وفات یافت و در خانه خود و جوار تربت پدر خویش در سامرا به خاک سپرده شد. در شمایل آن حضرت آورده‌اند که: رنگش گندمگون، چشمانش درشت و سیاه، رویش زیبا، قامتش معتدل و اندامش متناسب بود و با آنکه جوان بود، مشایخ قریش و رجال و علمای زمان را تحت تأثیر خود قرار می‌داد. دوست و دشمن به برتری او در علم و حلم و جود و زهد و تقوا و سایر مکارم اخلاق اذعان داشتند. چون او و پدر بزرگوارش امام‌هادی (ع) در محله عسکر (قرارگاه سپاه) در شهر سامرا زندگی می‌کردند، به «عسکری» لقب یافتند و نیز این دو امام مانند امام جواد (ع) به احترام جد بزرگوارشان حضرت رضا (ع) به «ابن الرّضا» مشهور بودند.   سه دوره زندگی مدت کوتاه حیات امام به سه دوره تقسیم می‌گردد: تا چهار سال و چند ماهگی (و به قولی تا ۱۳ سالگی) از عمر شریفش را در مدینه به سر برد؛ تا ۲۳ سالگی به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا می‌زیست (۲۵۴ق)؛ و تا ۲۹ سالگی یعنی شش سال و اندی پس از رحلت امام دهم (ع) در سامرا ولایت بر امور و پیشوایی شیعیان را به عهده داشتند. امام هادی (ع) پسر دیگری به نام ابوجعفر محمد داشت که مردی با ورع و پارسا، دارای جلالت قدر و نبالت شأن و مورد احترام اصحاب پدر خویش بود؛ اما در زمان حیات امام از دنیا رفت و برادر دیگری به نام جعفر داشتند که نزد شیعیان به لقب «کذاب» معروف شد. بعد از آنکه امام عسکری (ع) از سوی پدر به امامت منصوب گردید، جعفر مدعی وی گردید و شروع به کارشکنی و توطئه‌گری و فتنه‌انگیزی بسیار نمود و بعد از رحلت حضرت امام حسن عسکری (ع) هم دعوی امامت کرد و منکر وجود امام غایت (عج) شد. در حوادث رجب سال ۲۵۵ق گفته‌اند که دو تن از سادات علوی حسنی (به نام عیسی بن جعفر و علی بن زید) در کوفه خروج کردند و عبدالله بن محمد بن داوود را در آن شهر کشتند و عده‌ای به سبب قتل او گرفتار و زندانی شدند. یکی از این اشخاص، ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری است که روایت می‌کند شبی امام حسن عسکری (ع) و برادرش جعفر را به زندان آوردند و جعفر زاری و بی‌قراری می‌کرد؛ ولی حضرت عسکری (ع) او را ساکت می‌نمود. در روایت مذکور آمده‌است که متصدی زندانی کردن امام، صالح بن وصیف یکی از سرداران معروف بود. آن حضرت مدتی از ایام حبس خود را نزد شخصی به نام علی بن اوتامیش گذراند و این مرد با همه شدت بغض و عداوت به آل محمد (ص)، پس از یک روز از مشاهده احوال امام، از پیروان و معتقدان ایشان گشت. می‌گویند عباسیان و منحرفان از آل محمد (ص) بر صالح بن وصیف فشار آوردند که بر امام در زندان سخت بگیرد و او گفت: «دو تن از شریرترین افراد را مأمور این کار کرده‌ام؛ اما با دیدن حسن بن علی تحول یافته و روی به عبادت و نماز آورده‌اند. وقتی علت این تغییر حالت را از ایشان پرسیدم، گفتند از فیض دیدار امام به این سعادت رسیده‌ایم، او تمام روزها را روزه می‌گیرد و هر شب تا بامداد به نماز ایستاده‌است، با هیچ‌کس سخن نمی‌گوید و جز عبادت به کاری دیگر نمی‌پردازد، مهابت او بدان حد است که وقتی به ما نگاه می‌کند، به لرزه می‌افتیم و خود را به‌کلی می‌بازیم.» جماعتی روایت کردند که در مجلس احمد بن عبیدالله بن خاقان ـ عامل خراج و رئیس املاک شهر قم ـ صحبت از آل علی (ع) که در سامرا به سر می‌بردند، به میان آمد. او گفت: «از علویان کسی را در عفاف و حسن سیرت و رفتار و شرف و احترام در خاندان خود و بنی‌هاشم و نزد خلیفه چون حسن بن علی بن محمد[ع] ندیدم. او بر قاطبه بنی‌هاشم مقدم بود و مقام و منزلتی والاتر از سایر مشایخ قریش و دولتمردان و سران سپاه و وزیران و کارمندان دولت و همه مردم سامرا داشت و همه با او به حرمت رفتار می‌کردند. روزی در مجلس رسمی پدرم ایستاده بودم که پرده‌داران گفتند: «ابومحمد بن الرضا بر در است.» پدرم با بانگ بلند گفت: «راه را باز کنید تا بیاید.» من تعجب کردم که چطور جرأت کردند از کسی با کنیه نزد پدرم نام ببرند. جز خلیفه و ولیعهد او یا کسانی که از خلیفه دربارهٔ آنها امر صادر شده بود، هیچ‌کس را با کنیه نزد پدرم نام نمی‌بردند. پس مرد جوانی با چهره‌ای گندمگون و چشمانی درشت و سیاه و قامتی معتدل و رویی زیبا از در درآمد. او هیأتی نیکو و جلالی چشمگیر داشت. پدرم تا او را دید، از جای برخاست و به سویش رفت. ندیده بودم چنین رفتاری با کسی کرده باشد. وقتی به او رسید، در آغوشش کشید و روی و سینه و شانه‌هایش را بوسید و دستش را گرفته، بر مصلای خود نشاند و خود پهلوی او در حالی که رویش به او بود، نشست. هنگام خطاب به او می‌گفت: «جان من و پدر و مادرم فدای تو باد!» من از رفتارش تعجب می‌کردم. ناگاه حاجب درآمد و گفت: «الموفق ـ برادر معتمد ـ از راه می‌رسد.» رسم این بود که وقتی موفق پیش پدرم می‌آمد، ابتدا مأموران تشریفات و محافظان او داخل می‌شدند و در دو صف می‌ایستادند تا وارد شود. پدرم مشغول صحبت بود که چشمش به غلامان ولیعهد افتاد. پس عرض کرد: «خدا مرا فدای تو کند! آیا میل دارید و اجازه می‌دهید (از ولیعهد پذیرایی کنم)؟» پس به حاجبان گفت: «ابومحمد را از پشت صفها راهنمایی کنید که این مرد (یعنی ولیعهد) را نبیند.» آنگاه هر دو از جای برخاستند. پدرم ابومحمد را دربر گرفت و تودیع کرد و او از مجلس بیرون رفت. بعد از نماز عشا که پدرم کارها و گزارش‌های خود را برای خلیفه مرتب نمود، من در برابرش نشستم. پرسید: «آیا حاجتی داری؟» گفتم: «آری، اگر اجازت دهی.» گفت: «اجازه دادم.» گفتم: «مردی که امروز صبح این‌همه به او جلال و احترام می‌نمودی و خود و پدر و مادرت را فدای او می‌کردی، کیست؟» گفت: «ای پسرک من، این امام رافضیان، حسن بن علی معروف به ابن الرضاست.» و بعد از اندکی سکوت گفت: «اگر خلافت از دست بنی‌عباس برود، در بنی‌هاشم هیچ‌کس شایسته‌تر از او برای خلافت نیست. او به خاطر فضل و عفاف و خویشتن‌داری و زهد و عبادت و اخلاق پسندیده و صلاح شایسته این مقام است. پدرش نیز مردی بزرگ و کریم و بخشنده و اصیل و نبیل و فاضل بود.» احمد بن عبیدالله گفت: «بعد از هر یک از بنی‌هاشم و سران سپاه و دولتمردان و قضات و فقها و سایر مردم که دربارهٔ ابومحمد سؤال می‌کردم، همان پاسخ را می‌شنیدم و دوست و دشمن در ستایش او متفق‌القول بودند.» یک تن از اشعریان پرسید: «برادرش جعفر چه جور آدمی است؟» احمد گفت: «جعفر چه قابل است که دربارهٔ او سؤال یا با ابومحمد مقایسه شود؟!» روایت مذکور دلیل محکمی است بر اینکه چرا یگانه پسر آن حضرت یعنی مهدی منتظر (عج) را در هنگام وفات آن حضرت از انظار مخفی نگاه داشتند؛ زیرا در آن زمان خلافت عباسی بر اثر ضعف شدید خلفا و ناشایستگی ایشان سخت در معرض خطر بود و غلامان ترک و دیگر غلامان بر دربار خلافت مسلط بودند و امر و نهی به دست ایشان بود. از سوی دیگر در همان سالها شورش صاحب‌الزنج در بصره و قیام یعقوب بن لیث صفّار در ایران روی داد و خلافت سخت در معرض تهدید قرار گرفت؛ بنابراین وجود شخص بسیار محترم و بزرگواری مانند امام حسن عسکری (ع) و فرزندش برای عباسیان بسیار ناگوار بود و می‌ترسیدند که اگر حادثه‌ای پیش آید و در آن جمعی از عباسیان از میان بروند، هیچ‌کس شایسته‌تر از علویان و در میان ایشان شایسته‌تر از امام و خاندانش برای خلافت نخواهد بود.   روزهای پایانی روایت زیر را از ابوالادیان نقل کرده‌اند که گفت: من خادم امام عسکری بودم و رسائل او را به شهرهای دیگر می‌بردم و جواب می‌آوردم. در بیماری منتهی به رحلت وی هم نزدش رفتم، نامه‌هایی را که نوشته بود، به من داد و فرمود به مداین ببرم. من رفتم و بعد از پانزده روز برگشتم؛ اما دیدم بانگ زاری و شیون از خانه امام بلند است و جعفر بن علی بر در خانه ایستاده، به تعزیت شیعیان پاسخ می‌دهد. با خود گفتم: «اگر این مرد امام شده باشد، کار امامت دگرگون خواهد شد!» در این اثنا خادمی آمد و به جعفر گفت: «کار تکفین تمام شد. بیا بر جنازه برادرت نماز بگزار.» جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند. من هم رفتم و امام را کفن‌شده دیدم. جعفر پیش رفت تا در نماز امامت کند. وقتی خواست تکبیر بگوید، ناگهان کودکی با چهره‌ای گندمگون و مویی کوتاه و مجعد و دندان‌هایی که بینشان گشادگی بود، پیش آمد و ردای جعفر را کشیده، گفت: «ای عمو، عقب برو. من برای نماز بر پدرم از تو شایسته‌ترم.» جعفر در حالی که رنگش از خشم تیره شد، عقب رفت و آن کودک بر جنازه امام نمازگزارد. او مهدی موعود امام دوازدهم (عج) بود. یکی از آثار امام (ع) نامه‌ای است که به اسحاق ابن اسماعیل نیشابوری نوشته‌اند. دیگر مجموعه حکم و مواعظ و کلمات قصار امام است که درکتب تاریخ و حدیث ثبت است. اثر دیگر منسوب به امام «رساله المنقبه» در مسائل حلال و حرام است که ابن شهر آشوب در کتاب «مناقب» از آن سخن گفته‌است. در همین کتاب به نقل از خیبری در «مکاتبات‌الرجال» قطعه‌ای از احکام دین منسوب به امام هادی (ع) و امام عسکری (ع) منقول است. به علاوه احادیث و ادعیه بسیار از آن حضرت روایت شده‌است. - دکتر عباس زریاب خویی / دایرةالمعارف تشیع (با تلخیص) ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Tue, 05 Nov 2019 09:42:29 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91157/حیات-طیبه-حضرت-امام-حسن-عسکری-ع وزارت تحصیلات عالی: افزایش هزینه‌های ماستری تنها برای جدیدالشمولان است http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91017/وزارت-تحصیلات-عالی-افزایش-هزینه-های-ماستری-تنها-جدیدالشمولان وزارت تحصیلات عالی اعلام کرد که افزایش در هزینهٔ ماستری تنها برای جدیدالشمولان است و دانشجویانی که سال‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۷ شامل برنامه‌های ماستری و دکتورا شده‌اند، ملزم به پرداخت فیس اضافی نیستند. وزارت تحصیلات عالی امروز (پنجشنبه ۲۵ میزان) در اعلامیه‌ای نوشته‌است که بورد برنامه‌های فوق لسانس، شورای عملی دانشگاه کابل و شورای علمی وزارت تحصیلات عالی فیصله کرده‌است، دانشجویانی که در سال‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۷ شامل برنامه‌های ماستری و دکتورا شده‌اند تا ختم دورهٔ تحصیل‌شان مثل گذشته برای علوم اجتماعی ۲۰ هزار افغانی و برای علوم طبیعی، ۲۵ هزار افغانی پرداخت خواهند کرد. در اعلامیه آمده‌است که هزینهٔ جدید برنامه‌های ماستری که به ۴۵ هزار افغانی افزایش یافته‌است، بر دانشجویان جدیدالشمول تطبیق می‌شود. پیشتر وزارت تحصیلات عالی اعلام کرده بود که هزینه تحصیل دانشجویان ماستری و دکتورا از ۲۰ و ۲۵ هزار به ۴۵ هزار افغانی افزایش می‌یابد. ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Thu, 17 Oct 2019 08:03:53 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91017/وزارت-تحصیلات-عالی-افزایش-هزینه-های-ماستری-تنها-جدیدالشمولان ​وزارت تحصیلات عالی: هزینه تحصیل در مقطع ماستری دانشگاه‌های دولتی از اصول «بازار آزاد» تبعیت می‌کند http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91010/وزارت-تحصیلات-عالی-هزینه-تحصیل-مقطع-ماستری-دانشگاه-های-دولتی-اصول-بازار-آزاد-تبعیت-می-کند وزارت تحصیلات عالی در اقدامی تعجب‌برانگیز و ناگهانی هزینه تحصیل در مقطع ماستری در دانشگاه‌های دولتی را دو برابر کرده‌است. «فیصل امین»، سخنگوی وزارت تحصیلات عالی، می‌گوید که این اقدام براساس مقرره‌ای انجام شده‌است که بهار امسال در جلسه کابینه تأیید و توسط وزارت عدلیه نافذ اعلام شده‌است. طبق این مقرره، هزینه تحصیل در مقطع ماستری برای هر محصل از ۲۰ تا ۲۵ هزار افغانی به ۴۵ هزار افغانی در هر سمستر افزایش یافته‌است. احتمال افزایش این رقم در سال‌های آینده نیز موجود است. بعضی از محصلان مقطع ماستری از افزایش دفعی این هزینه «متعجب» شده‌اند و آن را نوعی «ستم» در حق خود توصیف می‌کنند. طبق معلومات سخنگوی وزارت تحصیلات عالی، حدود ۷۰ برنامه ماستری در دانشگاه‌های دولتی و خصوصی در کشور در حال اجرا است. از این میان حدود ۳۵ برنامه آن برای دانشگاه‌های دولتی در نظر گرفته شده‌است. به گفته امین، این برنامه‌ها در دانشگاه‌های دولتی کابل، پولی‌تخنیک، برهان‌الدین ربانی، بلخ، هرات، ننگرهار و قندهار تطبیق می‌شود. حدود یک‌هزار محصل در مقطع ماستری در این دانشگاه‌ها درس می‌خوانند. سخنگوی وزارت تحصیلات عالی می‌گوید که هزینه تحصیل در مقطع ماستری در دانشگاه‌های دولتی، بر خلاف مقطع لیسانس، بر عهده خود محصل است. فیصل امین تصریح کرد که این مقرره براساس ماده «۴۳» قانون اساسی وضع شده‌است. در این ماده چنین آمده‌است: «تعلیم حق تمام اتباع افغانستان است، که تا درجه لیسانس در موسسات تعلیمی دولتی به صورت رایگان از طرف دولت تأمین می‌شود.» امین با استناد به این ماده می‌گوید که دولت برای تطبیق برنامه‌های ماستری در دانشگاه‌های دولتی متکی به «فیس» محصلان است و در صورتی که این «فیس» پرداخت نشود، برنامه‌های ماستری در این دانشگاه‌ها نیز متوقف خواهد شد. او گفت که بنا بر این، وزارت تحصیلات عالی برای تطبیق برنامه‌های ماستری چاره دیگری ندارد، مگر آن‌که تمام مصارف این برنامه‌ها را با تعیین «فیس» مشخص از خود محصلان تأمین کند. فیصل امین از جانب دیگر خاطرنشان ساخت که وزارت تحصیلات عالی در تعیین هزینه برنامه‌های ماستری در دانشگاه‌های دولتی از اصول «بازار آزاد» تبعیت می‌کند. کما این‌که دانشگاه‌های خصوصی نیز پیرو همین اصول هستند. به هر میزانی که سطح تقاضا برای برنامه‌های ماستری در دانشگاه‌های دولتی بلند برود، به همان میزان هزینه اجرای این برنامه‌ها نیز بیش‌تر می‌شود. از همین رو، به گفته امین، وزارت تحصیلات عالی امسال برای مدیریت برنامه‌های ماستری در دانشگاه‌های دولتی، به ویژه دانشگاه کابل، هزینه تحصیل هر محصل در هر سمستر را ۴۵ هزار افغانی تعیین کرده‌است. البته در آن دسته از دانشگاه‌های دولتی که تطبیق این برنامه‌ها به هزینه کم‌تر نیاز دارد، این هزینه اندکی پایین‌تر است. اما با توجه به این قاعده، احتمال می‌رود هزینه ماستری در دانشگاه‌های دولتی در سال‌های آتی بیش‌تر شود. هزینه تحصیل در دانشگاه‌های خصوصی نیز بلند است. وزارت تحصیلات عالی می‌گوید که نقشی در تعیین «فیس» در دانشگاه‌های خصوصی ندارد. احتمالاً هزینه میانگین تحصیل در این دانشگاه‌ها در هر سمستر بین ۷۰ تا ۷۵ هزار افغانی است. ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Wed, 16 Oct 2019 05:13:37 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91010/وزارت-تحصیلات-عالی-هزینه-تحصیل-مقطع-ماستری-دانشگاه-های-دولتی-اصول-بازار-آزاد-تبعیت-می-کند در آستانه محرم و عاشورا http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/90737/آستانه-محرم-عاشورا فرا رسیدن ماه محرم و عزاداری عمومی توسط شیعیان، یکی از سنت‌های بزرگ و تاریخی است که موجب تداوم نهضت‌ها و آیین‌های امامیه بوده‌است. در عین حال واقعه کربلا تنها منحصر به شیعیان و فرق مختلف آن به ویژه مذهب اصیل جعفری و شیعیان اثنی عشری نیست، زیرا رخدادی که در دهه ششم ظهور اسلام در عراق رخ داد و کرانه‌های فرات و خاک نینوا را به خون آغشته کرد، سرنوشت جهان اسلام و کل مسلمانان را در تاریخ متحول ساخت و اثر شگفت‌انگیز آن تا این زمان همچنان بر روح و جان و اعتقادات تک تک مسلمانان باقی مانده‌است. واقعه‌ای که در روز دهم محرم الحرام سال ۶۱ هجرت نبوی به وقوع پیوست، همچنان باورنکردنی و بی‌جایگزین و یگانه باقی مانده‌است، به نوشته طبری و مورخان کهن و موثق در جهان اسلام، تیغ کشیدن به روی نوادگان پیامبر (ص) و فرزندان دخت ایشان، نشانگر عزم امویان برای انتقام‌های کهن و خونهایی بود که در جنگهای صدراسلام، در بدر و اُحُد و خندق بر زمین ریخته شد و گروهی از اشراف و جنگاوران قریش به تیغ یاران نبی، خاصه ذوالفقار مرتضی علی (ع) در خون غلتیدند و پس از آن درخت نهضت اسلامی تناور شد و به بارنشست. ماجراهای بزرگ و شکافهای عمیق پس از رحلت حضرت مصطفی (ص) آغاز شد. اما هنوز و تا انقلاب مدینه و قتل خونین خلیفه سوم، مسلمانان از چنان وحدت و اصالتی برخوردار بودند که دوست و دشمن، اهل بیت و نااهلان، و مسلم و جاهل را از هم تشخیص دهند. بدبختانه امواج خونین و دردناکی که با جنگ جمل و فتنه احزاب و خروج خوارج آغاز شد، زمینه‌های آگاهی را چنان متزلزل کرد و بساط کفر و دین را چنان درهم آمیخت که حتی برای برخی از سابقون هم تردید و تزلزل پدید آمد و پرچم شک و ریبه چنان در باد نفاق به جنبش درآمد که هیچ چیز نمی‌توانست آن را اصلاح کند. امام علی در نهج‌البلاغه از سه گروه ناکثین و قاسطین و مارقین نام می‌برد که هر یک با انگیزه‌هایی و عقاید و منافعی در پی ضربه زدن به جبهه حق بودند. حق همان بود که با اخلاق و اصالتها و منابع و روایاتِ، بازمانده از عهد نبوی شناخته می‌شود و قلیلی از بازماندگان صحابه و تابعان با اتکای بدان، سره را از ناسره و حق را از باطل تشخیص می‌دادند: السابقون السابقون اولئک المقربون… اما با شهادت حضرت امیر و کنارجویی یاران و اصحاب امام حسن مجتبی (ع)، دستگاه بنی امیه به قدرتی که همواره آرزوی آن را در سر می‌پرورد نزدیک شد. معاویه به همراه مشاوران و وزیرانی همچون عمروعاص و بازماندگان ـ اشراف اموی در روزگار ماقبل حکومت علی (ع)، از جمله ولید و ابن‌سعد و دیگران، مرکز حاکمیت خود را در منتهاالیه غربی جهان اسلام که هم از حیث اقلیمی و هم از جهت فرهنگی بسیار از اصل و آیین به دور بود قرار داد. شامیان که غالباً مردمانی نوکیش و بی‌اطلاع از حقایق و دلبسته شمشیر و غنایم بودند، با فرماندهی معاویه و مغز منفصل او پسر عاص که در فریب و خدعه از نوابع عالم بود، کوشیدند زمینه‌های حضور و نفوذ و قدرت و جذبه علویان، به ویژه اهل بیت (ع) را محو و نابود سازند. تا آن هنگام که معاویه بر سریر قدرت نشسته بود، اندک خرد و سیاستی در این مسیر دیده می‌شد، اما با مرگ او و برآمدن فرزند بدکار و بدنامش یزید، سیاست امویان دگرگون شد و ابرهای تیره و تاری آسمان اسلام را دربر گرفت. کین‌توزی یزید و امویان، و تازه بدوران رسیدگی این نوکیسگان و اشراف زخم خورده که وجودشان را عقده‌های فرهنگی و عصبیت نژادی برافروخته بود، سرانجام به جایی رسید که سرآغاز شصت و یکمین سال هجرت را به شطی از خون و عبرت پیوند زد تا رخدادی غریب و همچنان باورناپذیر، چون زخمی که خونش هماره تازه است، جهان اسلام را درگیر کند و خط مداوم اصلاح دین محمدی (ص) را در مسیر و مسیل آیین‌ها و عقاید به همگان نشان دهد. این خط ممتد که از خون حسین (ع) و خاندان و یاران یکدلۀ آن رادمرد شکل گرفته، اینک باورها و آیین و شعائر شیعیان را به مانند بیرقی برافراشته و نشان داده‌است… روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار موجی گران برآمد و برخاست کوه کوه ابری روان بیامد و بگریست زار زار دربارۀ نهضت عاشورا و ماجرای به خون افتادن سیدالشهداء و فرزندان و برادر و یارانش و نیز اسارت و جفای بر خواهر و فرزند و اهل حرم آن بزرگوار، آنقدر گفته شده که هر چه بگویم مکرر است، اما سخن از رسالت و آداب و اخلاق و اعتقاداتی که آن امام عزیز و رادمردان و شیرزنان همراهش رقم زدند، خورشیدی بی‌غروب در تاریخ کرامت انسان‌هاست. پس چه باک اگر امروز ما نیز به تأسی از آن سالار و رادمرد پاک آیین، رایت مبارزه با جهل و خرافات، مداحی دروغین و غلوّ و ناروا را برافرازیم و به جای قصه‌هایی که جاعلان نقل کرده‌اند به حقیقتی بازگردیم که ذات و گوهر حماسۀ حسینی بود. حماسۀ عاشورا، پیروزی شمشیر نبود، بل شکست خشونت بود در برابر مظلومیت و حقیقت، شکست جهل و خرافه بود در برابر عقل و ایمان، شکست تعصب و نژادپرستی بود در مقابله با آزادگی و نجابت، شکست پیروان خلیفۀ جور بود در برابر پیروان امام عدل… شکست ظلمت و حقارت بود در برابر روشنایی و عظمت… پس چه باک که ما نیز پرچم مبارزه روشنگری و عقل و ایمان را دوباره در غوغای خرافه و جهل و باورهای سخیف برافرازیم و زندگی را در پرتو عظمت و خردمندی و اخلاق، همچون پیشوایان بزرگ و شهید، سامانی دوباره ببخشیم. امام حسین (ع) و یاران شهیدش، بی‌شک در مسیر چنین اصلاحی به پیش می‌رفتند و این آغاز اصلاحگری در تاریخ خونبار شیعیان بود… (انی خرجت لطلب الاصلاح فی امه… جدی). برای مطالبه اصلاح در میان امت جدم خروج کرده‌ام. ایام سوگواری و عزاداری سید و سالار شهیدان را به شیعیان جهان و آزادگان عالم تسلیت می‌گوییم. /سید مسعود رضوی ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Mon, 02 Sep 2019 08:38:00 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/article/90737/آستانه-محرم-عاشورا وزارت معارف: توزیع بیش از ۱۲ میلیون جلد کتاب درسی در سراسر کشور آغاز شد http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/90720/وزارت-معارف-توزیع-بیش-۱۲-میلیون-جلد-کتاب-درسی-سراسر-کشور-آغاز مقامات وزارت معارف می‌گویند، روند توزیع ۱۲٫۲ میلیون جلد کتاب درسی که از سوی یک چاپخانهٔ داخلی به چاپ رسیده، امروز (پنج‌شنبه ۷ سنبله) آغاز شده‌است. قرار است تا سه هفته دیگر این کتاب‌ها در سراسر کشور در اختیار دانش‌آموزان مکاتب قرار بگیرد. نوریه نزهت، سخنگوی وزارت معارف گفت که این مجموعه کتاب‌ها مربوط دوره ابتدایی مکاتب می‌باشد و به ارزش بیش از ۳۸۲ میلیون افغانی در داخل کشور به چاپ رسیده‌است. نزهت در ادامه افزود: «این کتاب‌ها شامل ۳۵ عنوان کتاب می‌باشد که برای دانش‌آموزان صنف‌های اول تا ششم آماده شده‌است. این کتاب‌ها با توجه به نیازمندی‌ها به ۳۴ ولایت به شمول شهر کابل توزیع می‌شود. قبلاً فهرست نیازمندی ولایت‌ها به کتاب‌های جدید به وزارت معارف رسیده و بر اساس آن کتاب‌ها انتقال داده خواهد شد.» وی گفت، شرکتی که این کتاب‌ها را چاپ کرده مکلف است تا کتاب‌ها را به ولایت‌ها نیز انتقال دهد. به گفته نزهت، به خاطر شفافیت در توزیع کتاب‌ها یک نهاد دیگر این روند را نظارت خواهد کرد. مکاتب سراسر کشور در سال‌های اخیر با مشکل کمبود کتاب روبه‌رو بوده‌اند. تا جایی که مقام‌های وزارت معارف تأیید می‌کنند که در حال حاضر نیز مکاتب کشور حدود ۹۰ میلیون کتاب جدید درسی کمبود دارند. نوریه نزهت، سخنگوی وزارت معارف، گفت که قرار است در جریان سال جاری ۳۷ میلیون جلد کتاب جدید نیز به چاپ برسد. این کتاب‌ها برای دوره‌های متوسطه و لیسه مکاتب در نظر گرفته شده‌است. خانم نزهت در ادامه افزود: «این کتاب‌ها هنوز چاپ نشده، طی مراحل کارهای تدارکاتی آن جریان دارد و تا پایان سال جاری خورشیدی ۳۷ میلیون جلد کتاب دیگر نیز چاپ و توزیع خواهد شد.» وی گفت که پیش از این و در پی راه‌اندازی کمپین جمع‌آوری کتاب از سوی جوانان، برخی از کمبودهای کتاب معارف رفع شده‌است. ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Thu, 29 Aug 2019 06:58:42 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/90720/وزارت-معارف-توزیع-بیش-۱۲-میلیون-جلد-کتاب-درسی-سراسر-کشور-آغاز ​سرپرست وزارت معارف: ۱۰ میلیون نفر در افغانستان از بی‌سودای رنج می‌برند http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/90700/سرپرست-وزارت-معارف-۱۰-میلیون-نفر-افغانستان-بی-سودای-رنج-می-برند سرپرست وزارت معارف می‌گوید که حدود ۱۰ میلیون نفر در سراسر کشور از بی‌سودای رنج می‌برند و برای نابودی این پدیده به حشر عمومی نیاز است. محمدمیرویس بلخی، سرپرست وزارت معارف، امروز (دوشنبه ۴ سنبله) در مراسم گرامی‌داشت از روز بین‌المللی سواد در کابل گفت که جامعه مدنی، فعالان رضاکار، نهادها، مؤسسات همکار و مردم باید در امر ریش‌کن‌سازی بی‌سوادی وزارت معارف را یاری رسانند. سرپرست وزارت معارف یکی از برنامه‌های محوری این وزارت را در «دهه معارف» از بین بردن راه‌های بازگشت به بی‌سوادی تعریف کرد. حکومت افغانستان به پیشنهاد وزارت معارف ده سال پیش‌رو را دهه معارف نام‌گذاری کرده‌است. مسئولان وزارت معارف می‌گویند که در تلاش‌اند تا در ده سال پیش‌رو معارف و نهادهای آموزش و پروش را توسعه دهند. با این حال، سرپرست وزارت معارف در این برنامه که توسط مؤسسه زنان کانادا برای زنان افغانستان برگزار شد، سواد را قابلیتی برای تغییر مثبت در زندگی هر فرد توصیف کرد. وی سواد را قابلیتی برای تغییر مثبت در زندگی افراد توصیف کرد و افزود: «وزارت معارف برای محو بی‌سوادی نه تنها بر روی خواندن و نوشتن، بلکه براساس این تعریف برای تقویت قابلیت تغییر مثبت کار می‌کند.» ]]> علمی، فرهنگی، ورزشی Mon, 26 Aug 2019 14:38:16 GMT http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/90700/سرپرست-وزارت-معارف-۱۰-میلیون-نفر-افغانستان-بی-سودای-رنج-می-برند