پایگاه خبری پیام آفتاب 4 عقرب 1398 ساعت 16:52 http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/91079/دغدغه-های-پیامبر-ص -------------------------------------------------- بخش اول عنوان : ​دغدغه‌های پیامبر (ص) -------------------------------------------------- علی‌رغم تأکید فراوان پیامبر (ص) بر تمسّک به «اهل بیت» و اینکه صلاح و فلاح دنیوی و اخروی در روی‌آوری به قرآن و اهل بیت است و این دو از یکدیگر جدا نخواهند شد، اما گویی در عصر خود پیامبر (ص) و در سالهای بعد از آن، این کلام مورد بی‌توجهی کامل قرار گرفت. متن : اشاره: به روایت شیعیان، ۲۸ صفر و به روایت اهل سنت، اوایل ماه ربیع الاول سالروز ارتحال پیامبر رحمت، حضرت ختمی مرتبت (ص) است؛ واقعه ای که بر جهان گرد ماتم پاشید. از چندی پیش، آن حضرت بیمار شدند و مدتی طول کشید تا به ملأ اعلی راه یابند. در این چند روز غمبار، حوادثی روی داد که خاطر عزیز آن بزرگوار را در واپسین ایام حیات مبارکش آزرد: از ارتداد برخی اعراب گرفته تا رسیدن خبر تازش رومیان و سرباززدن برخی یاران از اجرای فرامین و حتی اعتراض به فرمانده گزیده ایشان؛ و از یاد نبریم که این اتفاقات همه پس از واقعه مهم غدیر در دو ماه پیش (هجدهم ذی حجه) رخ داد و زمینه هایی فراهم شد که در آینده تاریخ اسلام بسیار حائز اهمیت بود. فتح مکه ۱ـ فتح مکه مهمترین نقطه عطف تاریخ اسلام در دوران پیامبر (ص) بود، به ویژه که این جریان بدون خونریزی و به گونه ای مسالمت آمیز سرانجام یافت و این جریانی استثنایی بود. در قلمرو شبه جزیره، پیروزی بدون جنگ بی معنا بود؛ چرا که خود جنگ موضوعیت داشت و حاکی از مردانگی و قدرت و شجاعت بود و چون چنین بود، پیروزی واقعی نتیجه جنگی دلاورانه و از زاویه ای دیگر بی رحمانه بود که دشمن را منکوب و نابود سازد، مردانشان را بکشد و اموالشان را به تاراج برَد و زنان و کودکانشان را به اسارت گیرد. بخشی از اشعار معروف به معلقات سبع در آنجا که از جنگ می گوید، اجمالاً چنین تصویری را عرضه می دارد. نکته دیگر اینکه این فتح پس از پیمان صلح حدیبیه صورت گرفت و به عنوانی نتیجه آن بود. صلح حدیبیه در سال ششم هجری اتفاق افتاد. سال بعد از آن، پیامبر (ص) به همراه مسلمانان مراسم عمره را به جای آورد و در سال هشتم، آنان به دلیل پیمان شکنی قریشیان و بدون اعلام قبلی و با استتار کامل به سوی مکه شتافتند و مکیان که در برابر عملی انجام شده قرار گرفته بودند، تسلیم شدند و بدین ترتیب مکه به تصرف مسلمانان درآمد. به دلیل اهمیت مکه و حساسیت قبایل عرب موجود در شبه جزیره، تمامی آنان از حوادث یادشده مطلع شدند. بخشی از تأثیرگذاری فتح مکه به دلیل صلح حدیبیه بود. سال بعد از صلح، پیامبر (ص) به عمره رفت و این دو اقدام عملاً زمینه روانی مناسب را، هم برای مکیان و هم برای دیگران، فراهم آورد تا تسلیم شوند و اسلام آورند. موقعیت به گونه ای درآمده بود که حتی ابوسفیان که رهبر مکیان و مخالفان بود، قبل از فتح مکه به مدینه آمد تا از بابت عهدشکنی قریشیان عذرخواهی کند و این نشان دهنده وضعیت جدیدی بود. این برای اولین بار بود که قریشیان درصدد عذرخواهی برآمده بودند. آنان تا مدتی قبل تر اصولاً مسلمانان را به حساب نمی آوردند و به چیزی جز انتقام گیری نمی اندیشیدند. هم اینان بودند که قبل از برقراری صلح حدیبیّه، هم قسم شدند که اجازه ندهند هیچ مسلمانی پای به مکه بگذارد، مگر آنکه کشته شود! پیامبر فرمود که هدف آنها انجام عمره و قربانی کردن است و به قصد جنگ نیامده اند. این موضع مذاکراتی را موجب شد که به صلح انجامید. عامل دیگر، مسالمت آمیز بودن این جریان بود. در اینجا پیروزی بدون خونریزی نشان دهنده قدرت و اقتدار بود، خصوصاً که این پیروزی حس انتقام جویی بر اساس قانون ثار را تحریک نمی کرد. قانونی که به جنگهای بی سرانجام و فرساینده می انجامید. در عین حال که همگان از بابت قانون ثار نگران و ناراحت بودند؛ اما شرایط اقتضا و ایجاب می کرد که از آن قانون اطاعت کنند و به جنگ با طرف مقابل برخیزند. کیفیت سقوط مکه به گونه ای بود که هیچ یک از مکیان به انتقام ستانی از مسلمانان به دلیل این سقوط نمی اندیشید، حال آنکه مکیان و خاصه قریشیان کینه های متراکمی نسبت به جنگهای بدر و احد و خندق داشتند که هیچ گاه آن را فراموش نکردند و بعدها در مناسبت های مختلف آن را یادآور می شدند. از سخنان معاویه به هنگام آخرین سفرش به مدینه گرفته تا اشعار یزید در طعنه زدن به خزرجیان و تا خصومتی درونی که نسبت به بنی هاشم و امام علی (ع) داشتند؛ اما چنان که گفتیم، فتح مکه علی رغم اهمیتش، دشمنی خاصی را برنینگیخت، و این عمدتاً به دلیل رفتار بزرگوارانه و غیرقابل پیش بینی پیامبر (ص) بود و اگر چنین نبود، حضرت نمی توانست در خطبه بسیار مهمی که در منی و در آخرین سفر حج ایراد کرد، قانون ثار را بدان گونه که شایع بود و حاکمیت داشت، ملغی کند و به تعبیر خود ایشان، آن را زیر پای قرار دهد. سقوط مکه به مثابه سقوط پایتخت بود. اعراب در آن زمان مرکزیتی نداشتند؛ اما در مجموع موقعیت مکه به گونه ای بود که به مثابه پایتخت اقتصادی و دینی و فرهنگی و ادبی شبه جزیره به شمار می رفت. از این دیدگاه سقوط مکه حتی مهمتر از سقوط پایتخت بود که عموماً اهمیتی سیاسی و نظامی دارد. این بدین معنی بود که اسلام به قدرت اول شبه جزیره تبدیل شده و همگان قدرت آن را به رسمیت شناخته بودند. گسترش اسلام در جزیره العرب ۲ـ تنها جنگ داخلی پس از فتح مکه، جنگ حُنَین بود که به فاصله اندکی پس از آن اتفاق افتاد. عامل اصلی در این میان، قبیله بزرگ و دامدار هوازن بودند و گویا آنان اصولاً با قریشیان و مکیان مشکل داشتند. هنگامی که مسلمانان به گونه ای سرزده به دروازه های مکه رسیدند، پیامبر (ص) به مسلمانان فرمود که شب هنگام آتش برافروزند. قریشیان و در رأس آنها ابوسفیان و یارانش می پنداشتند که مهاجمان، افراد قبیله هوازن هستند و این حاکی از آن بود که این دو با یکدیگر مشکلاتی داشتند. به رغم موقعیت مکه در بین قبایل شبه جزیره، قبایلی بودند که سروری مکیان و قریشیان را برنمی تافتند. خاصه قبایل منطقه نجد و یمن. این مسئله از زمان خلیفه سوم به بعد، منشأ اختلافات و درگیری های فراوانی شد و مشکلات پیچیده ای آفرید. آخرین مقاومت مربوط می شد به مقاومت طائف و ساکنانش یعنی قبیله ثقیف. طائف به دلیل موقعیت ممتاز جغرافیایی، چه به لحاظ طبیعی و چه به لحاظ استراتژیک، خود را پیوسته متفاوت می دید. خوش آب وهواترین و پرمحصول ترین منطقه شبه جزیره بود و تفریحگاه و تفرّج گاه اشراف مکه به شمار می رفت. مردمانش خوش چهره تر و در عین حال بافرهنگ و زبان آورتر از مناطق دیگر بودند. معروف است که آنان برای مقاومتی بیش از یک سال آذوقه اندوخته بودند. طائف از معدود شهرهایی بود که حصاری محکم داشت که برای اعراب آن ایام نفوذناپذیر می نمود. مسلمانان با مشورت با سلمان منجنیق ساختند. او گفت ما در ایران برای تخریب حصارها، از منجنیق استفاده می کنیم و کیفیت ساختنش را بدان ها یاد داد. بدین ترتیب دیوارهای شهر تخریب شد و آخرین پایگاه نیز سقوط کرد. شکست قبیله پرجمعیت و ثروتمند هوازن و سقوط شهر طائف، تکمیل کننده داستان فتح مکه بود. بدین گونه تمامی شبه جزیره عملاً قدرت و برتری مسلمانان را به رسمیت پذیرفت. از این پس عام الوفود آغاز می شود: قبایل مختلف به سوی مدینه سرازیر می شوند تا به رسالت پیامبر اکرم (ص) شهادت دهند و اسلام را بپذیرند. تا اواخر سال دهم هجری که پیامبر (ص) با عده فراوانی از مسلمانان عازم حج گردید، تمامی سرنشینان جزیره العرب اسلام آوردند، اگرچه در نواحی شمالی یعنی منطقه تحت نفوذ غسّانیان، در مرز شام، و نیز در نواحی جنوبی، منطقه نجران و مرز با یمن، مسیحیان عرب تبار زندگی می کردند. این بدین معنی بود که اسلام از دینی که در محدوده شهر کوچک مدینه قرار داشت و پیوسته در معرض خطر و تهدید بود، به ناگهان به دین حاکم بر تمامی جزیره العرب تبدیل شده بود و مهمتر آنکه این همه در زمان خود پیامبر (ص) رخ داد. این جهش بزرگ و غیرقابل پیش بینی به همان میزان که مثبت و شادی آفرین بود، نگران کننده هم بود و پیامبر (ص) بیش از دیگران از مشکلات و پیامدهای منفی و ناگوار آن آگاهی داشت. انتقال از میراث جاهلی به فضای اسلامی ۳ـ گسترش انفجارگونه اسلام در شبه جزیره یکی از استثنایی ترین حوادث تاریخی است. مواردی وجود دارد که ساکنان یک ناحیه یا افراد متعلّق به یک قبیله به سرعت منطقه نفوذ خود را گسترش می دهند و دیگران را تابع خویش می سازند. گویا یونان قدیم همزمان با ظهور اسکندر که دولت شهرهای مختلف را به زیر یک چتر درآورد، یا امپراتوری مغولان در زمان چنگیز با چنین فرایندی قدرت یافته بودند؛ اما این هر دو جریان قابل مقایسه با گسترش اسلام در شبه جزیره نیست؛ چرا که خاستگاه اولیه که مدینه باشد، به مراتب ضعیف تر و مورد تهدیدتر از خاستگاه هایی بود که آن دو از آن برخاستند و امپراتوری خود را سامان بخشیدند. جنگ خندق در سال پنجم هجری اتفاق افتاد. قریشیان و متحدان داخلی و خارجی شان، اعم از منافقانی که در درون مدینه بودند یا غیرمسلمانان موجود در خارج از محدوده شهر، به قصد نابودی نهایی اسلام به صحنه آمدند و بدین ترتیب امکانات نظامی طرفین به لحاظ کمّی و کیفی، قابل مقایسه نبود. گذشته از آنکه تمهیدات دیگری نیز اندیشیده بودند و همکاری کامل و تنگاتنگ ستون پنجم موجود در مدینه را پشتوانه داشتند. جنگی که البته پیروز نهایی نداشت و ابوسفیان و لشکریانش صحنه را ترک گفتند. مهمترین سهم در پراکندن و ناامید ساختن قریشیان و متحدانشان، شجاعت و شهامت و جانفشانی امام علی (ع) بود که قهرمان طرف مقابل را که سخت بدو امید بسته بودند، در جنگی تن به تن کشت. کشته شدن عمرو بن عبدوُدّ مهمترین ضربه ای بود که به قریشیان و متحدانشان وارد آمد و این اصلی ترین عامل در عدم پایداری و بازگشت آنان بود. دقیقاً سه سال بعد است که مکه فتح می شود و این عملاً به معنای فتح تمامی شبه جزیره بود. دینی که صرفاً در محدوده مدینه حاکمیت داشت و با مسائل فراوان ناشی از حضور منافقان مواجه بود و پیوسته از جانب همسایگان و دیگران تهدید می شد، به ناگهان به دین حاکم تبدیل شد. این پدیده تاریخی کم نظیر بود؛ اما این جریان مشکلات عدیده ای داشت که اجمالاً بدان خواهیم پرداخت. نکته اصلی به موقعیت مکه بازمی گشت. چنان که گفتیم، مکه به مثابه پایتخت شبه جزیره بود؛ اما نه پایتخت سیاسی و نظامی و اداری، چرا که قدرت و حاکمیت واحدی که تمامی شبه جزیره را دربر گیرد، وجود نداشت و حتی در خود مکه هم قدرت متمرکزی در کار نبود. اساساً ساختار قبیله ای و ویژگی های طبیعی و جغرافیایی و کمی آب و خشکی و خشونت سرزمین، اجازه تشکیل چنین قدرت متمرکزی را نمی داد. این شرایط طبیعی و آب وهوایی، فرهنگ و اخلاقی را موجب شده بود که ساکنانش نمی خواستند و بلکه نمی توانستند نظم و نظامی را که لازمه تشکیل یک قدرت متمرکز بود، بپذیرند؛ لذا اهمیت مکه به جایگاه تاریخیر دینیر قومی آن بازمی گشت. این ساکنان همه عرب بودند و کم وبیش آداب و رسوم دینی و اعتقادات و سنتهای مشترکی داشتند و مهم اینکه مکه را به منزله مرکز دینی و الهام بخش فرهنگی و ادبی خود می دانستند. عرب بودن در این میان سهم بزرگی داشت و این موضوع بعدها نقش به مراتب مهمتری ایفا کرد. عملاً این واقعیت بود که گسترش سریع اسلام را، و بهتر است بگوییم سقوط سریع مکه را موجب شد و هر آنچه مکه نمایندگی می کرد: از اعتقادات دینی و شبه دینی گرفته تا آداب و رسوم سنتی که رکن اصلی تشکیل دهنده نظام اجتماعی و به عنوانی نظام طبقاتی آن بود. همین اعتقادات و آداب و رسوم بود که اقبال قبایل مختلف عرب را موجب می شد. بتهای آنان که از سیصد و شصت تجاوز می کرد، و بت بزرگشان، در کعبه قرار داشت و برای انجام مراسم حج می باید بدین شهر می آمدند. مضافاً که مکه خود مهمترین پشتوانه فرهنگ عمومی و اعتقادی و رفتاری موجود در نزد آنان بود. از این منظر، مکه اهمیتی به مراتب بیش از یک شهر داشت و سقوط آن به معنای سقوط تمامی آن سلسله مسائل و اموری بود که آنها را نمایندگی می کرد. آیین جدید اگرچه در تعارض با میراث دینی و تاریخی مکه بود، اما در تعارض با اهمیت و بلکه قدسیّت این شهر نبود و حتی آن را به جایگاهی به مراتب فراتر از دوران جاهلیت ارتقا داد. به سوی آن نماز می گزاردند و مراسم حج را به جا می آوردند و مهمتر آنکه مکه و اطرافش حرم امن بود و چون چنین بود، انتقال از میراث جاهلی به فضای اسلامی با سهولت و موفقیّت انجام پذیرفت. مهم این بود که هر دو بستری عربی داشتند. اسلام، بدویت، تمدن ۴ـ حال مسئله این بود که آیین جدید احکام و قوانین و اصول و معیارهای جدیدی به ارمغان آورده بود و در پی تحقق آن بود و در کنار این همه، تشکیلات و نظام اداری و رهبری جدیدی نیز به همراه داشت. آنان می بایست رهبری جدید را بپذیرند و از او اطاعت کنند. مضافاً که می باید خاطرات و خصوصیت های گذشته را فراموش کنند و خود را دیگر نه جزئی از قبیله و عشیره، بلکه عنصری از امّت جدید بدانند. این بدین معنی بود که آنان می باید از شرایطی که در آن می زیستند، به سوی وضعیّت جدید حرکت کنند. پیامبر (ص) این همه را می دانست و از مشکلات پیچیده و عدیده این انتقال مطلع بود. واقعیت این است که اسلام حداقل برای بخش مهمی از عربهای آن زمان که قرآن از آنها به عنوان اعراب یاد می کند، انتقال از بدویت به تمدن بود؛ بدویت و تمدن در چارچوب عرف عربهای آن روزگار. تمدن نه بدان معنی که در ایران و روم یا حبشه آن ایام وجود داشت؛ تمدن در اینجا بیشتر مفهومی اخلاقی است و اینکه چگونه تعامل کنند و سخن بگویند و رفتار کنند. گزارش های تاریخی و روایی مربوط به سالهای نهم و دهم هجری گویای نکته ای است که بدان اشارت رفت. آنان به مدینه می آمدند و ر فتاری بی ادبانه، خشن و بدویانه داشتند و کیفیت برخورد و سخن گفتن شان با پیامبر (ص) و نیز توقعاتشان از ایشان نیز چنین بود که قرآن آنان را از اتخاذ چنین رفتاری منع می کند و اینکه چگونه باید معاشرت کنند و سخن بگویند. نکته مهم در آنجا که به حاکمیت و رهبری واحد مربوط می شد، این بود که اصولاً شبه جزیره فاقد تجربه حکومت واحد بود، به عکس قلمروهای مجاور، یعنی ایران و روم و حبشه یا یمن قدیم و حتی حکومت های محلی حیره و غسّانی. به همین دلیل، رهبری واحد برای آنان اساساً مفهوم نبود و این را در تعارض با هویت و افتخار قبیله ای و عشیره ای و شخصی می پنداشتند و بدان تن درنمی دادند. از نظر آنان رهبر، شیخ قبیله است که البته میزان اختیاراتش به مراتب محدودتر از پادشاه یا هر آن کسی است که در رأس قدرت قرار دارد. مهمتر آنکه قدرت فردی چون رهبر و پادشاه را محدودکننده حریّت و آزادی فردی خود می دانستند. در نهایت این بدین معنی بود که حاضر نبودند به هیچ نظم و نظامی فراتر از نظم و نظام قبیله ای تن دردهند. به جز این، اختلافات فراوانی در بین قبایل مختلف وجود داشت، اگرچه بسیاری از این اختلاف ها ریشه های عمیق تاریخی داشت و به اوضاع و احوال گذشته ها بازمی گشت. مشکل تر آنکه آنان خود را موظف و مکلّف به انتقام ستانی می دانستند؛ یعنی نه تنها خصومت های گذشته فراموش نشده بود، بلکه به عنوانی تشدید شده و اصولاً فرآیندی تشدیدشونده داشت. گویی آیندگان گروگان خصومت ها و درگیری های پدران خویش بودند و می بایست تاوان آنها را بپردازند. نمونه چنین جریانی، رقابت ها و جنگهای بی سرانجام اوس و خزرج بود که آنها را به سوی پیامبر (ص) کشانید و از ایشان دعوت کردند تا به مدینه آید تا بلکه با حضور ایشان، این آتش خاموش شود. البته می باید اختلافات منطقه ای را بدان افزود. بدین معنی که مجموعه قبایل ساکن در مناطق مختلف حساسیّت ها و تعصّب ها و درگیری های منطقه ای خاص خود را داشتند. یکی از مهمترین هایش، اختلافات دامنه دار قبایل یمنی و حجازی و قحطانی و عدنانی بود که در قرون نخستین اسلام خصوصاً در بین النهرین و منطقه شرق اسلامی به اوج خود رسید. جالب اینجاست که به رغم مقبولیت عمومی قریشیان، کم نبودند قبایلی که آنان را تحمل نمی کردند. بسیاری از این قبایل بعدها به خوارج پیوستند یا هوادار آنان شدند؛ چرا که آنان قریشی بودن را شرط زعامت و خلافت نمی دانستند. این یکی از مهمترین دلایل پیوستن به خوارج، خاصّه در دوران های نخستین بود. شاید نمونه خوب نکته فوق الذکر، داستان اهل ردّه باشد؛ یعنی کسانی که در اواخر عمر پیامبر (ص) یا بلافاصله پس از رحلت ایشان، از اسلام خارج شدند. گزارش های تاریخی و روایی در این مورد می باید مورد بررسی و کندوکاو بیشتری قرار گیرد. برخی از کسان و گروه هایی که متهم به ارتداد شده اند، به واقع چنین نبوده اند و نکته مهمتر اینکه تعارض های منطقه ای و قبیله ای در این میان سهمی و بلکه سهم مهمی داشته است. آنها نمی خواستند رهبری و سروری قریشیان را بپذیرند که در آن هنگام در خلافت ابوبکر تجلی یافته بود. اگرچه آنان در جنگهای رده شکست خوردند، اما این عدم پذیرش ادامه یافت، اگرچه به دلیل آغاز جنگهای برون مرزی برای مدتی غیرفعال ماند؛ اما در دوران های بعد به صحنه آمد و به نیرویی تعیین کننده تبدیل شد. دلواپسی ها ۵ـ این عوامل پیامبر (ص) را نگران می ساخت و اینکه چگونه انسجام جامعه نوین را حفظ کند و البته در کنار آن، مسئله جانشینی هم مطرح بود و اینکه فرد مورد توصیه ایشان پذیرفته شود. البته این دو موضوع به یکدیگر پیوسته و مرتبط بود. مسئله در آنجا که به شخص پیامبر (ص) بازمی گشت، مشکل چندانی ایجاد نمی کرد؛ چرا که لازمه پذیرش دین جدید، پذیرش رسالت و رهبری پیامبر (ص) بود؛ اما این سخن در مورد جانشین مورد سفارش ایشان به این کیفیت نبود و چنین هم نبود که تمامی توصیه های حضرت مورد قبول و عمل مسلمانان قرار گیرد. موارد متعددی وجود داشت که حتی اصحاب و نزدیکان گوش نمی سپردند و وصایت امام علی (ع) از جمله آنها بود. تصویری که از پیامبر و اطاعت اصحاب از ایشان در نزد مسلمانان وجود دارد، در قرون اولیه پرداخته شد و این متفاوت بود با آنچه به واقع در زمان حضرتش وجود داشت. واقعیت این است که در موارد متعددی حتی نزدیکان به فرامین و توصیه های ایشان گوش فرا نمی دادند. اصولاً قدرت در آنجا که منشأ دینی دارد و مقیّد و مکلّف به رعایت اصول و ضوابط دینی است، ماهیتا متفاوت است با قدرت در جایی که منشأ نظامی یا اجتماعی و سیاسی دارد. در مورد نخست، محدودیت های خاص خود را دارد و بدان دلیل که متکّی به باورهای دینی مؤمنان است، لذا نمی تواند نسبت بدان ها بی اعتنا باشد که اگر چنین باشد، اجماع مؤمنان شکسته می شود و در نتیجه کسی که در رأس قرار دارد، موقعیت و اقتدارش را از دست می دهد یا قدرت او دچار چالش می شود. قدرت و موقعیت او عمدتاً ناشی از تراکم اعتقادات مؤمنان است نسبت به او و دینی که او آن را نمایندگی می کند و اگر آنان احساس کنند فردی که در رأس قرار دارد، خود عامل و وفادار به دین نیست، از او روی می گردانند و بدین ترتیب قدرت را از دست می دهد؛ اما دین در اینجا به معنای تصور و تلقی دینی آنهاست و نه دین در واقعیتش. چنین مشکلی در آنجا که قدرت منشأ غیر دینی دارد، اصولاً وجود ندارد و این سخن در آنجا هم که قدرت از دین به مثابه یک ابزار سود می جوید، صحیح است؛ چرا که در این حالت قدرت حاکم خود را متعهد به رعایت اصول و ضوابط دینی نمی داند، هدفش استفاده ابزاری از آن است و نه بیشتر، و لذا انحراف از اصول و ضوابط دینی عملاً برایش مشکلی ایجاد نمی کند؛ چنان که در بین خلفای اموی و خاصه عباسی شاهد بوده ایم. این سخن کم وبیش در مورد عموم ادیان صحت دارد. پاپ کنونی (فرانسیس) از جمله پاپهای ترقی خواه کلیسای کاتولیک است و یکی از رسالت هایش را جهت خارج کردن این کلیسا از بحران های موجود، هماهنگ کردن قوانین آن با اوضاع و احوال کنونی و ضرورت های زمان می داند. در این چارچوب او پیشنهاد کرد که تغییراتی در قوانین کلیسایی در مورد طلاق انجام شود که با واکنش نسبتاً شدید شخصیت های دینی محافظه کار مواجه شد، به گونه ای که هشت کاردینال در طی نامه ای که به طور علنی منتشر ساختند و نه خصوصی، از وی خواستند که ابتکاراتش را به یک سوی نهد و همچون گذشتگان بیندیشند و عمل کند. این جریان بعدها مسیحیان محافظه کار را هم تحت تأثیر قرار داد و ناآرامی هایی را موجب شد که هنوز هم ادامه دارد، اگرچه عوامل دیگری هم در این میان دخالت داشت و می کوشید از آب گل آلود ماهی بگیرد. مهمترین عامل در این میان کلیساهای انجیلی آمریکایی بوده و هستند که اساساً در پی تخریب نهاد دوهزار ساله کلیسای کاتولیک می باشند و بعضاً آن را صریحاً می گویند. آنها به دلایلی درصدد تخریب نهادهای تاریخی هستند، چرا که آنها را مانع توسعه و پیشرفت خود می دانند. به هر صورت قدرت با منشأ دینی ویژگی ها و محدودیت های خاص خود را دارد و در این مورد نمونه های فراوانی می توان عرضه داشت و پیامبر (ص) دقیقاً با چنین مشکلی مواجه بود. ایشان در مورد معرفی امام علی (ع) به عنوان جانشین خود نمی توانست افکار عمومی مسلمانان را نادیده انگارد و لذا هر مقدار که به پایان عمر حضرت نزدیکتر می شویم، شیوه بیان ایشان در مورد جانشینی، غیرمستقیم تر می شود. در مکه و در نیمه اول دوران مدینه، پیامبر (ص) با صراحت امام را معرفی می کند؛ اما در نیمه دوم و خاصه پس از فتح مکه، پیوسته این بیان غیرصریح تر و غیرحساسیت برانگیزتر می شود. بدین معنی که با توجه به قرائن معلوم می شود که پیام چیست، و فاقد صراحت دوران های قبلی است؛ چرا که آن صراحت دیگر قابل تحمل نبود و مدعیان جانشینی فراوان بودند و اصولاً در این مورد نظرات خاص خود را داشتند. خود آی؟ ابلاغ ولایت و وصایت امام علی (ع) و سه مقطع مختلف آن، نشان دهنده مسئله ای است که بدان اشارت رفت. مقطع نخست، امر به ابلاغ پیام است و بخش دوم، حاکی از آنکه اگر به هر علتی چنین نکنی، مسئولیت خود را انجام نداده ای و بخش سوم، اینکه خداوند تو را از شرّ مردمان نگاه خواهد داشت. مهم بخش اخیر آیه است و تأکید بر اینکه خداوند تو را از شر مردمان حفظ خواهد فرمود. این بدین معناست که ابلاغ این رسالت با مقاومت هایی مواجه خواهد شد و بسیاری آن را نخواهند پذیرفت و در برابرش می ایستند و ممکن است حتی به آشوب و فتنه منجر شود. البته خداوند مژده می دهد که جان و حیثیّت و موقعیت تو را حفظ خواهد کرد و لذا مترس و اقدام کن. این بیان موافق است با حدیثی از امام صادق (ع) در شأن نزول آیه. پیامبر (ص) در اواخر عمر نمی توانست بیش از اندازه معینی بر وصایت امام علی (ع) تأکید ورزد؛ در غیر این صورت در برابرش می ایستادند؛ چنان که در آخرین روزها در آنجا که عزیمت به جبهه جنگ به فرماندهی اُسامه را مورد سفارش مؤکد قرار داد، از آن سرباز زدند و مهمتر آنکه در آخرین لحظات عمر که درخواست دوات و قلمی کرد تا وصیت نامه خویش را بنویسد که بعد از او دچار گمراهی و انحراف نشوند، او را به هذیان گفتن متهم ساختند! واقعیت این است که اگر عمر پیامبر (ص) طولانی تر می شد، در برابرش می ایستادند؛ چنان که در آخرین لحظات با دستوراتش مخالفت کردند و حتی حضرتش را مورد توهین قرار دادند. مسئله در آنجا که به انسجام جامعه مسلمانان مربوط می شد نیز مورد دلواپسی بود. این جامعه مرکب بود از قبایل و مناطقی که چندی پیش در خصومت و رقابتی دائمی بودند و حال تحت یک پرچم درآمده بودند. این وحدت شکننده و نگران کننده بود. خطبه ها و سخنان پیامبر در اواخر عمر تا مقدار زیادی ناظر به همین واقعیت است و اینکه مبادا به روزگار جاهلیت بازگردید و در برابر یکدیگر صف آرایی کنید. این نکات در خطبه معروف حضرت زهرا (س) که در مسجد پیامبر و پس از رحلت ایشان ایراد شد، نیز وجود دارد. نبوت و خلافت ۶ـ جانشینی پیامبر (ص) خاصه در اواخر عمر ایشان دو وجه متفاوت داشت: یکی به شخص امام علی (ع) بازمی گشت و دیگری به اهمیت و منزلتی که این سمت یافته بود. مسئله در آنجا که به شخص امام بازمی گشت، نیز دو نکته داشت: نخست اینکه امام در طی جنگهای مختلف، نامداران متنفّذی را کشته بود و اینان فرزندان و برادران و بستگان و دوستان و متحدان فراوانی داشتند و کینه امام را به دل گرفتند. نکته دوم اینکه ایشان از بنی هاشم بود و پسرعمو و داماد پیامبر. در آن ایام برای بسیاری از مسلمانان و حتی برای بسیاری از اطرافیان پیامبر (ص) این نزدیکی قابل قبول نبود؛ بدین معنی که نمی خواستند پیامبری و خلافت و وصایت در یک خاندان باشد و آن را صریحاً می گفتند و تحمل نمی کردند. مضافاً آنکه برای آنان پیامبر (ص) فردی همچون رئیس قبیله بود و کم وبیش بدون توجه به فضایل و مقامات معنوی و برجستگی های انسانی و نفسانی، و لذا جانشین حضرت نیز می توانست هر فردی باشد که با وی بیعت شود و طبیعتاً برای چنین شخصی هیچ مقام و موقعیت معنوی و علمی خاصی قائل نبودند. علی رغم تأکید فراوان پیامبر (ص) بر تمسّک به اهل بیت و اینکه صلاح و فلاح دنیوی و اخروی در روی آوری به قرآن و اهل بیت است و این دو از یکدیگر جدا نخواهند شد، اما گویی در عصر خود پیامبر (ص) و در سالهای بعد از آن، این کلام مورد بی توجهی کامل قرار گرفت. احتمالاً علت اصلی این جریان، وابستگی اهل بیت به پیامبر (ص) بود. از دیدگاه آنان بنی هاشم بیش از نبوت سهمی ندارند و نمی توانند داشته باشند. مسئله این نبود چه کسی صلاحیت احراز این جایگاه را دارد و اساساً موضوع صلاحیّت مطرح نبود. گویا در اواخر دوران پیامبر (ص) عده ای از مسلمانان عهدنامه ای نوشتند مبنی بر اینکه وصایت و خلافت نباید در خاندان پیامبر قرار گیرد و چنان که معروف است، آن را در داخل کعبه گذاشتند. وجه دوم به این واقعیت بازمی گشت که مسلمانان پس از فتح مکه و جنگ حنین، ثروتمند و قدرتمند و شوکت مند شده بودند و غیرقابل مقایسه با نیمه اول مدینه بودند و لذا جانشینی پیامبر (ص) جاذبه فراوانی داشت. هم برای کسی که در رأس قرار می گرفت و هم برای کسانی که هوادار و نزدیک به او بودند. مخصوصاً که شرایط به گونه ای درآمد که امکان دستیابی به ثروت دو امپراتوری همسایه ممکن می نمود و بسیاری بدان چشم دوخته بودند؛ و چون چنین بود، حساسیت نسبت بدان فراوان شد. در سالهای نخستین مدینه، جانشینی پیامبر (ص) بیش از آنکه جاذبه داشته باشد، خطرآفرین بود. تهدیدی دائمی و همه جانبه برای تمامی جامعه کوچک مسلمان و تهدیدی به مراتب بیشتر برای آن که در رأس قرار داشت؛ اما در سالهای پایانی عمر پیامبر (ص)، داستان به کلی متفاوت بود. نگرانی انصار در این میان، نگرانی های گروهی سر برمی آورد و مهمترینش نگرانی انصار بود. مدینه از آن ایشان بود و مهاجران میهمانانشان بودند؛ اما پس از فتح مکه عده فراوانی از مکیان به مدینه آمدند و اقامت گزیدند. از جمله آنان ابوسفیان و فرزندان و خانواده اش بودند. کثرت تازه واردان و خصوصاً جایگاهشان در نزد اعراب، نگرانی هایی در مدنیان ایجاد می کرد. انصار احساس می کردند پیامبر (ص) عامل تعادل بخشی در رابطة میان آنان و مهاجران است و اصولاً خود را دایی پیامبر (ص) می دانستند؛ چرا که مادر هاشم ـ نیای بزرگ پیامبرـ از خزرج بود. آنها به حق از آینده خود بیم داشتند و اتفاقاً چنین هم شد. انصار عملاً در حاشیه جامعه مسلمان قرار گرفت و این جریان از زمان معاویه به بعد تشدید شد؛ سیاستی که در دوران بنی امیه ادامه یافت. احتمالاً با توجه به این نکات بود که پیامبر (ص) در اواخر عمر به توجه به انصار سفارش فرمود. ادامه دارد -حجت الاسلام والمسلمین دکتر محمد مسجدجامعی