پایگاه خبری پیام آفتاب 17 سرطان 1399 ساعت 10:00 http://www.payam-aftab.com/fa/doc/news/93336/راه-ناهموار-سرمایه-داری -------------------------------------------------- عنوان : ​راهِ ناهموار سرمایه‌داری امین‌الاسلام تهرانی -------------------------------------------------- نگاهی به شاخص‌های اقتصادی نمایان می‌کند که سرعتِ رشدِ اقتصادِ سرمایه‌داریِ آمریکا، اروپا و دیگرانی که الگوی سرمایه‌داری را پی‌می‌گیرند در حال کُند شدن است. متن : نگاهی به شاخص های اقتصادی نمایان می کند که سرعتِ رشدِ اقتصادِ سرمایه داریِ آمریکا، اروپا و دیگرانی که الگوی سرمایه داری را پی می گیرند در حال کُند شدن است. در این باره که راهِ اقتصادِ غرب روشن و هموار نیست، بسیار گفته اند و نوشته اند. شاید بتوانیم ادعا کنیم اقتصاددان بر سر اینکه مشکلی اساسی در این نظام اقتصادی است، اجماع دارند، اما معرکهٔ آراء در چرایی این مشکل و راه حل (های) آن است. این مشکل آن قدر نمایان هست که حتی برخی از اندیشوران که به دنبال تداومِ این ساختار هستند نیز به نقادی پرداخته اند و بحث نسبت لیبرالیسم و کاپیتالیسم و بحث نقد لیبرالیسم از درون را مطرح کرده اند. در این جُستار کوتاه تنها آخرین آرایِ جوزف استیگلیتز، اقتصاددانِ آمریکاییِ برندهٔ نوبل، را در مورد اقتصاد سرمایه داری مطرح می کنیم، چرا که اولاً او بنیادهایِ سرمایه داریِ متداولِ غرب را نقد می کند (البته بررسی آنجای خود را می طلبد)، ثانیاً بحثش می تواند نسبتی جدی با بحث عدالت و شکاف اجتماعی پیدا کند که دغدغهٔ جدی ماست. اما چکیدهٔ آرای او در مورد راهِ ناهموارِ سرمایه داری این است که: وضعیتِ بدِ سرمایه داری ناشی از اختلاف فزاینده بین میزان خلق ثروت و امکان بهره مندی عمومی از آن است. در واقع او از بی عدالتی می گوید، بحثی که خیلی اوقات از تحلیل های اقتصادی غایب است، مگر این که برچسبِ مارکسیستی بخورد. البته او از بی عدالتی می گوید بدون آن که به آن تصریح کند. او اگرچه نه به صورت رادیکال بنیادهایِ سرمایه داری را محلِ مناقشه می داند. او باور دارد، ما به قرارداد اجتماعی جدیدی بین بازار، دولت و جامعه مدنی نیاز داریم، که البته سرمایه داری هم بخشی از این داستان خواهد بود، اما نمی توان به همان نظام سرمایه داری تکیه کنیم که تاکنون شاهدش بودیم. نظامی که او می گوید، نمی تواند سرمایه داریِ افسارگسیختهٔ مبتنی برخودخواهی باشد که هدفش تنها به حداکثر رساندن ارزش سهام ها در بازار باشد و از پیامدهای اجتماعی آن صرف نظر کند. او در واقع یک نگاه رایج در میان اقتصاددانان کنونی را نقادی می کند که اقتصاد را تنها به مجموعه ای از فرمول ها تحویل می برند و جامعهٔ انسانی را فراموش می کنند که قربانی این سیاست گذاری های اقتصادی می شود. استیگلیتز برای ملموس کردن بحث خود، به آمریکا اشاره می کند و می گوید، نتیجه این سرمایه داری، آن چیزی است که در آمریکا رخ می دهد که نه تنها به افزایش نابرابری منجر شده، بلکه بحران اعتیاد به مواد مخدر و نیز بحران موادغذایی و ابتلا به دیابت در دوران کودکی را هم به دنبال داشته و نتیجه اش آن شده که امید به زندگی در این کشور رو به کاهش است. وقتی او از تلازم این ساختارِ اقتصادی با مشکلاتِ اجتماعی می گوید، او برخی انگاره هایِ متداول در غرب را نیز نقادی می کند که بین اقتصاد و دردهای مردم دیوار می کشد. از دیدِ این اقتصاددان فقط کشورهایِ غربِ جغرافیایی در این بن بست نیستند، حتی چین که با این سرمایه داریِ غربی راه می پیماید نیز راهش ناهموار است. با این نگاه، ایدهٔ جنگ های اقتصادی هم نمی تواند مشکلات بنیادین سرمایه داری را حل کند و این جنگ ها تنها بازنده دارد. او با اشاره به راه حل هایی که این ساختار اقتصادیِ مرسوم برای حل مشکلات خود دارد، می گوید این راه ها بارها آزموده شده، اما مشکلات همچنان برجاست. تأکید او به اینکه راه حل ها برای بحران ها همان راه حل های پیشین است، در واقع اشاره به بن بستِ ساختارِ اقتصادیِ غرب و چه بسا جریان های اصلی علمِ اقتصاد است. فرجام آنکه، راه حل استیگلیتز را شاید با تسامح بتوان منحل شدنِ سرمایه داری خواند، البته بدون آن که به آن تصریح شود! چرا که او گرچه از تداوم گونه ای از سرمایه داری می گوید، اما همزمان بنیادهای این سرمایه داری را نقد می کند. اما هرچه که هست، نمی توان به او برچسب مارکسیست زد و او را با این چوب راند. اهمیت بحث های این اقتصاددانِ آمریکایی زمانی روشن می شود که بدانیم بسیاری از کارشناسان گفت وگو از عدالت و بی عدالتی را اصلاً بحثی اقتصادی نمی دانند و حتی از غیرعلمی بودن آن می گویند و باور دارند این ها مزخرفاتِ ضدعلمیِ کمونیستی است! اما چه اسمِ عدالت را بیاوریم، چه نیاوریم، نتیجهٔ سرمایه داری شده است این نابرابری ها که نتایج سوء اجتماعی، بهداشتی و آن ملموس است. باید معلوم شود که علمِ اقتصاد خود را متولی رسیدن به این مشکلات می داند یا خیر؟ آیا سرمایه داری خود متوجه مشکلات خود خواهد شد یا همچون مارکسیسم، وقتی به دیوار کوبید از خوابِ پیش فرض هایِ متصلبِ خود بیدار خواهد شد؟ آیا سیاستمدارانِ غربی و تابعانِ آنان که گویی حیات و ممات خود را در گرو سرمایه داری می دانند می توانند خلاف آمدِ عادت هایِ پیشین خود گام بردارند و از این سرمایه داریِ لجام گسیخته دست بردارند؟