روشنا ســازد خــدا تا شام ما را مستمر/ سر کشد خورشید خاور از گــریبان سحر/ ابر نیسان پر کند بطن صدف در روزگار/ پا نهـد بــر بام گـــردون نخبه ی نسل بشر
نگاه با خــلوصم را نگاهــش نخجیر کرد/ دل آزادهام را، زلــف او زنجــیرکــرد/ در وصل با وصلتــش، بس دعا کــردم ولی/ حسـب آئین عُشــاق، او مـرا تکــفیر کرد
اين دين لطيف، اين هنرستان محمد (ص) / باغي است پر از ميوه به قرآن محمد (ص)
ز بس ز گردش این روزگار دلگیرم/ چو سالی میگذرد عمر، جشن میگیرم/ چنان ز لرزش دیوار عمر افتادم/ شکست قابم و پا مال گشته تصویرم
خواب دید در جوزجان یک کودکی/ شعر می آموخت نزد رودکی/ رودکی از قــصههـای مــولیان/ بهر کودک مینمود از دل و جان
در دیار غربت، کنار ساحلی/ تنها و محزون خاطرههایی از نوجوانیام را/ در گذرگاه ذهن خود تجدید میکردم/ که ناگهان پرسید از کجا آمدهای؟/ ولی جوابش ندادم و... نگفتم از سرزمینی که/ نغمهی «بلبل» گلها را پژمرده میسازد
در من هوای دیدن تو چون نفس شده/ بوی خوش و فضای لطیفت هوس شده/ ای آنچه از فراق تو جانم شده ملول/ «اتریش» با شکوه به من چون قفس شده
لیک شیادان؛ غافل زین سخن/ شیعه و سنی بود یک روح و تن/ شیعه و سنی همه یکسان بود/ پیرو اسلام و از قران بود
کربلا را از بنا باید شناخت/ مظهر عشق خدا باید شناخت/ گر بخواهی معرفت با شاه دین/ از بیان مصطفی باید شناخت
برخیز که هنگامهی ماتم برپاست/ گویی که بپا قیامتی کرببلاست/ چون باز دمد ماه محرم هر سال/ از پار فزون تجسمِ عاشوراست