تاریخ انتشار :شنبه ۲۷ حمل ۱۴۰۱ ساعت ۰۸:۰۰
کد مطلب : 99609

قیام کربلا مرهون صلح امام حسن (ع)

آیت‌الله مصباح‌ یزدی
در نوشتار حاضر که بخشی از سخنرانی آیت‌الله مصباح‌یزدی (ره) در دفتر رهبر انقلاب در قم به تاریخ ۰۱ اسد/مرداد ۹۲، است زمینه‌های به‌وجود آمدن صلح امام حسن (ع) و آثار و برکات این اقدام امام (ع) تشریح شده‌است.
قیام کربلا مرهون صلح امام حسن (ع)
از یک منظر می‌توان امام حسن (ع) را مظلوم‌ترین شخصیت در خاندان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) دانست؛ یکی از مظلومیت‌های آن حضرت این است که ما شیعیان، آن‌گونه که باید و شاید با زندگی ایشان آشنا نیستیم، تحلیلی از کارهای برجسته ایشان نداریم و به‌دنبال پاسخی برای اتهاماتی که دشمنان به ایشان زده‌اند، نبوده‌ایم؛ حتی طی چهارده قرن گذشته از صدر اسلام تاکنون، مورخان شیعه آن‌گونه که باید به حوادث زمان امام حسن و آنچه موجب صلح آن حضرت با معاویه شد و آثار این صلح نپرداخته‌اند. حدود هفتاد سال پیش یکی از علمای بزرگ نجف به نام شیخ راضی آل‌یاسین کتابی متقن، زیبا و ادیبانه دربارهٔ صلح امام حسن نوشت که مستند به منابع اهل تسنن است و تحلیل‌های دقیق و دلنشینی در این کتاب ارائه کرده‌است. این کتاب توسط رهبر معظم انقلاب به زبانی شیوا به فارسی‌ترجمه شده و یکی از نخستین آثار قلمی ایشان است که در عنفوان جوانی‌شان به انجام رسیده‌است. مطالعه این کتاب را به همه علاقمندان، به‌ویژه جوانان توصیه می‌کنم.

صلح امام حسن (ع)، ضامن بقای اسلام
ما زمانی می‌توانیم تصویر روشن و قابل قبولی از زندگی امام حسن و داستان صلح ایشان داشته باشیم که از شرایط سیاسی، نظامی و دینی آن زمان آگاهی داشته باشیم؛ در این صورت می‌فهمیم راهی که ایشان انتخاب کردند بهترین گزینه ممکن برای حفظ اسلام و تشیع و بقای دین به‌صورت صحیح برای نسل‌های آینده بود. به‌طور قطع می‌توان گفت اگر صلح امام حسن نبود، زمینه‌ای برای شهادت سیدالشهدا با این برکات عظیم فراهم نمی‌شد و بنی‌امیه آنچنان اسلام را وارونه جلوه می‌دادند و اهل‌بیت را برخلاف واقعیت معرفی می‌کردند که امروز من و شما هیچ شناختی نسبت به اسلام صحیح و اهل‌بیت نداشتیم. به یک معنا امروز بقای اسلام صحیح و تشیع مرهون تدبیر و رفتار حکیمانه و صبورانه امام حسن (ع) است. البته همه ما معتقدیم که ائمه اطهار نور واحد بودند و هر یک در موقعیت خود کاری را انجام دادند که هر یک از ائمه دیگر هم بودند، همان‌گونه رفتار می‌کردند. اختلاف رفتار آنها ناشی از اختلاف سلیقه و برداشت و تشخیص نیست. هر یک از آن بزگواران حقیقت را به خوبی می‌شناختند، وظیفه‌شان را به درستی تشخیص می‌دادند و در انجام آن به هیچ نحو کوتاهی نمی‌کردند. البته شرایط زمان رفتار خاصی را ایجاب می‌کرد که غیر از آن به ضرر اسلام بود. حتی گاهی در زمان واحد دو شخصیت بزرگ عالم اسلام دو وظیفه مختلف داشتند. همچنان که بعد از رحلت پیغمبر اکرم (ص)، فاطمه زهرا (س) رفتاری با متصدیان خلافت داشتند که امیرالمؤمنین آن‌گونه رفتار نمی‌کردند.

سه دستگی مسلمانان در صدر اسلام
چنان‌که می‌دانید مسلمان‌ها از همان زمان پیغمبر اکرم هم یکدست و در یک سطح از ایمان نبودند. به‌طور کلی می‌توان مسلمانان را به سه دسته تقسیم کرد: گروهی مسلمانان مخلص و پاکی بودند که هیچ غل و غشی در آنها نبود و آماده بودند هرچه پیغمبر اکرم دستور بدهد، عمل کنند؛ چنین افرادی در زمان جنگ، با تمام توانشان به جهاد می‌پرداختند؛ و اگر خودشان تجهیزات لازم برای شرکت در جهاد را نداشتند، از پیامبر درخواست می‌کردند سلاحی در اختیارشان قرار دهد و اگر آن حضرت نیز نمی‌توانست تجهیزاتی در اختیارشان بگذارد، به‌خاطر محرومیت از شرکت در جهاد محزون شده و اشک از دیدگانشان جاری می‌شد؛ کسانی که در حقشان این آیه نازل شد: ایرادی نیست بر آنها که وقتی نزد تو آمدند که آنان را بر مرکبی (برای جهاد) سوار کنی، گفتی: «مرکبی که شما را بر آن سوار کنم، ندارم!» (از نزد تو) بازگشتند در حالی که چشمانشان از اندوه اشکبار بود؛ زیرا چیزی نداشتند که در راه خدا انفاق کنند (و با آن به میدان بروند). (۱) در نقطه مقابل این گروه منافقینی بودند که در جماعات مسلمانان حضور داشتند و برای حفظ جان و مال و مقامشان تظاهر به اسلام می‌کردند؛ اما در دل اعتقادی به اسلام نداشتند. این منافقین هنگام جنگ گاهی با سپاه همراه می‌شدند، اما برای تضعیف روحیه مسلمانان به دوستانشان می‌گفتند: اگر ما به مدینه برگردیم، مهاجران پابرهنه‌ای که از مکه به شهر ما آمده‌اند و به ما فخر می‌فروشند را از مدینه بیرون می‌کنیم. (۲) گروه دیگر افراد ضعیف‌الایمانی بودند که بی‌اعتقاد به خدا و دین نبودند، اما منافعشان بیش از دین برایشان اهمیت داشت؛ افرادی خاکستری که تا زمانی که منافعشان اقتضا می‌کرد، با مسلمانان بودند و محافظه‌کارانه در جنگ هم شرکت می‌کردند؛ اما اهل فداکاری و جانفشانی نبودند؛ کسانی که حتی برای نماز هم شوق واشتیاق فراوانی نداشتند. (۳) چنین اختلافی همیشه در جوامع مختلف وجود داشته و در تنگناها هر کس باطن خود را نشان می‌دهد.
بعد از رحلت پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) امتحان بزرگی برای جامعه اسلامی پیش آمد؛ مسئله بیعت با امیرالمؤمنین یا با شخص دیگری که به‌عنوان خلیفه پیامبر مطرح بود. سرانجامِ داستان سقیفه بنی ساعده، بیعت اکثریت مسلمانان با پدر زنِ بزرگ پیغمبر شد؛ با این بهانه که او هم بزرگ‌تر از بقیه است؛ هم سابقه‌اش در اسلام بیشتر است؛ هم تجربه زیادی دارد. از همان‌جا در ذهن مردم دو نوع برداشت نسبت به مسئله جانشینی پیامبر پدید آمد؛ برداشت اول این بود که پیغمبر اکرم برای هدایت و راهنمایی انسان‌ها به سوی کمال، سعادت و قرب انسان به خدا مبعوث شده و تشکیل جامعه اسلامی گامی در همین مسیر است. رئیس این جامعه را هم خدا تعیین کرده‌است؛ همان که پیغمبر هفتاد روز پیش از وفاتش به فرمان خدا او را بر سر دست بلند کرد و گفت: این جانشین من است. همو که رسول گرامی اسلام در طول بیست و سه سال رسالتش بارها او را به‌عنوان جانشین خود معرفی کرده بود. این افراد که کسانی مثل سلمان و ابوذر و مقداد و عمار بودند، نگاهشان به مسئله خلافت این بود که جانشینی پیغمبر در همه شئون از جمله هدایت مردم، ترویج معنویات و نزدیک کردن انسان‌ها به خداست و ریاست، ابزاری است برای رسیدن به این هدف بزرگ.
نگاه دوم به مسئله خلافت این بود که بعد از رحلت پیامبر، نبوت و رسالت، هرچه بود، تمام شد؛ بعد از آن، مسئله اصلی، ریاست بر مردم و مدیریت جامعه و اداره امور آن است؛ مردم نیازمند رئیسی هستند که احتیاجات جامعه را برطرف کند و اختلافات را برطرف سازد؛ در دیدگاه این گروه خلیفه رئیس دنیای مردم بود؛ بر همین اساس گاهی از خلافت به ریاسهً العامه یاد می‌کردند.
در چنین شرایطی مردم به همان سه گروهی که در ابتدا گفته شد، تقسیم شدند؛ گروه اندکی که خلافت را جانشینی پیامبر در همه شئون می‌دانستند؛ گروه دیگری که اصلاً به دین معتقد نبودند؛ و اکثریت مردم که دین را تا جایی که موافق منافعشان بود، قبول داشتند و به‌ویژه زمانی که بزرگان قومشان راهی را انتخاب می‌کردند، آنها هم به سادگی تبعیت می‌کردند.
خلافت طی بیست و پنج سال چنین مسیری را پیمود؛ کسی ریاست داشت که بتواند جامعه را مدیریت کند و مردم هم او را قبول داشته باشند. اما بعد از بیست و پنج سال بنا به دلایل مختلف مردم سراغ علی (ع) آمدند؛ در حالی که هنوز تعداد زیادی از اصحاب بدر و گروه دیگری از ارادتمندان به اهل‌بیت و شخص امیرالمؤمنین در میان ایشان بودند که به ولایت آن حضرت اعتقاد داشتند و خلافت را جایگاهی الهی و جانشینی پیامبر برای هدایت انسان‌ها می‌دانستند. اکثر مردم هم که رفتارهای بعضی از خلفا و زیان‌ها و نابسامانی‌های ناشی از آن را در اجتماع دیده بودند، آمادگی پذیرش حکومت علی (ع) و تبعیت از آن حضرت را داشتند.

وضعیت شام در زمان به خلافت رسیدن امام علی (ع)
ولی در گوشه دیگری از کشورهای اسلامی وضع به گونه دیگری بود. خلیفه دوم معاویه را که فردی باهوش و سیّاس بود به شام فرستاده بود تا حکومت مرکزی از خطر دسیسه‌چینی از ناحیه او در امان باشد و او را به حال خود رها کرده بود که هرگونه صلاح می‌داند، حکومت کند. اهالی شام هم مردمانی ساده بودند که کسی از اصحاب پیامبر را ندیده و نمی‌شناختند و اگر کسی خود را به‌عنوان خویشاوند پیغمبر معرفی می‌کرد، بخصوص اگر نماینده خلیفه بود، حرفش را از دل و جان می‌پذیرفتند. از همین‌رو معاویه طی مدت بیست سال با فراست و زیرکی، آنچنان زمینه فرهنگی را در شام ایجاد کرده بود که مردم آنجا کاملاً مطیع او بودند؛ معاویه هر گروهی از مردم را به شیوه‌ای راضی نگه داشته بود، تا هرچه او دستور می‌دهد بی‌چون و چرا عمل کنند. این وضعیت شام در زمان امیرالمؤمنین (ع) بود؛ گویا کشوری دیگر، با ایدئولوژی دیگری متفاوت با وضع مدینه و احکام و ارزش‌های حاکم بر آن!
اولین مشکل امیرالمؤمنین در ابتدای خلافت، وجود بخشی در عالم اسلام بود که از اسلام بی‌خبر بودند و تحت ریاست و مدیریت کسی قرار داشتند که در دل علاقه‌ای به اسلام نداشت؛ لذا ایشان چاره‌ای جز جنگیدن با معاویه نداشت. در جنگ صفین عده زیادی از اصحاب بدر و دیگر دوستداران اهل‌بیت و نیز تعداد زیادی از کسانی که از حکومت خلیفه سوم سرخورده شده بودند و به جمع یاران علی پیوسته بودند، شهید شدند؛ کسانی مثل عمار که حجتی علیه معاویه بودند و باعث می‌شدند امیرالمؤمنین بتواند به جنگ با معاویه ادامه دهد.

غربت امام حسن (ع) و زمینه‌های صلح با معاویه
اما این شرایط در زمان امام حسن تغییر کرد. دیگر نه بدریون بودند؛ نه کسی مثل عمار بود؛ نه یاران مخلصی که سال‌ها برای اسلام جنگیده و فداکاری کرده بودند؛ امام حسن (ع) با نسل جوانی مواجه بود که اموال و غنایم حاصل از پیروزی‌های مسلمانان را در اختیار داشت و تدریجاً روحیه رفاه‌طلبی و دنیازدگی در بسیاری از افراد قشر خاکستری جامعه رواج پیدا کرده بود و از همین‌رو علاقه‌ای به جنگ و جهاد نداشتند و از جنگ خسته شده بودند. امام حسن در چنین شرایطی به خلافت رسیدند. معاویه هم با شیطنت، خواص سپاه آن حضرت را خریده بود و کار به جایی رسیده بود که بسیاری از نزدیکان امام حسن دیگر دل‌خوشی از آن حضرت نداشتند؛ حتی گروهی از ایشان رسماً به همراه فرمانده‌شان به سپاه معاویه ملحق شدند. کار به جایی رسید که کسانی از یاران امام مجتبی حاضر شدند آن حضرت را ترور کنند! عده‌ای از کسانی هم که علاقمند به جنگ با معاویه بودند، اعتراض داشتند که چرا امام حسن کوتاه می‌آید؟ اما ایشان اسراری از درون اصحاب خودش و رفتارهایشان می‌دانست که آنها نمی‌دانستند.
سرانجام، زمانی که امام حسن حاضر شدند با معاویه بجنگند، چهار هزار سرباز، در مقابل حداقل شصت هزار سرباز معاویه در اختیار داشتند. در این میان توطئه‌های معاویه چنان آن حضرت را در غربت فرو برده بود که معاویه به خود جرأت می‌داد برای آن حضرت پیام بفرستد که «فَاحْذَرْ أَنْ تَکُونَ مَنِیَّتُکَ عَلَی یَدَیْ رِعَاعِ النَّاس‏؛(۴) بترس از اینکه افرادی پست و بی‌هویت تو را به قتل برسانند!»
در چنین شرایطی امام حسن (ع) بر سر دو راهی قرار گرفت: جنگی را شروع کند که در آن خودش و اصحابش بی‌ثمر به شهادت می‌رسند و فاتحه دستگاه تشیع خوانده می‌شود. چون معاویه همان‌گونه که توانست لعن بر علی را به‌عنوان یک فریضه در میان همه مسلمانان رواج دهد، می‌توانست لعن بر امام حسن راترویج دهد و در مدت کوتاهی فاتحه اهل‌بیت خوانده شود. مگر در نتیجه تبلیغات معاویه در شام، مردم از شنیدن خبر شهادت امیرالمؤمنین در مسجد کوفه و در حال نماز تعجب نکردند و نگفتند مگر علی نماز هم می‌خواند؟! معاویه می‌توانست با ادامه چنین فتنه‌ای اسلام اصیل را از بین ببرد و آنچه خودش می‌خواست را به جای اسلام معرفی کند. راه دیگری که پیش روی امام حسن قرار داشت، این بود که با خون دل، دندان روی جگر بگذارد، و ملامت دوست و دشمن را بشنود، تا زمینه‌ای را فراهم کند و مردم به حدی از رشد فکری و فرهنگی برسند که بنی‌امیه را بشناسند و بفهمند اینها مسلمان واقعی و ملتزم به احکام اسلام نیستند.

بقای اسلام، مرهون تدبیرهای امام حسن (ع)
امام حسن (ع) با توجه به شرایط فکری و فرهنگی جامعه و دغل‌بازی و حیله‌گری دشمن، راه دوم را در پیش گرفت. آن حضرت صلح‌نامه را به‌صورتی تنظیم کرد که از همان روز اول عقد صلح‌نامه، معاویه شروع به مخالفت و نقض عهد کرد و از همین‌جا رسوایی معاویه و بنی‌امیه آغاز شد؛ چون هر عاقلی می‌فهمید نقض عقد کار درستی نیست. کار معاویه به جایی رسید که در نخیله سخنرانی کرد و گفت: ای اهل عراق! من با شما نجنگیدم که شما را وادار به نماز و روزه کنم؛ من برای وادار کردن شما به حج با شما نجنگیدم؛ من با شما جنگیدم تا بر شما ریاست کنم! جنگ من با شما برای ریاست بود؛ لذا من از امروز به قراردادی که با حسن بستم، ملتزم نیستم. بعد هم صلح‌نامه را پاره کرد و زیر پا انداخت.
این رفتارهای معاویه و عهدشکنی‌های او موجب شد مردم تدریجاً از خواب غفلت بیدار شوند و بفهمند بنی‌امیه چگونه کسانی هستند. امام حسن از ابتدا معاویه را می‌شناخت و می‌دانست سرانجام کار او چه خواهد شد؛ اما باید به مردم بفهماند که سر و کار شما با چنین کسی است؛ کسی که به تصور شما یکی از اصحاب پیغمبر است. تدبیر امام حسن این بود که مردم بنی‌امیه را بشناسند و همین امر موجب شد که زمینه برای قیام سیدالشهدا (ع) فراهم شود. اگر مردم بنی‌امیه را نشناخته بودند، شهادت سیدالشهدا هم تروری می‌شد مثل بسیاری از موارد مشابه که بی‌نتیجه ماند. صلح امام حسن زمینه‌ای شد برای اینکه مردم بنی‌امیه را بشناسند و پس از قیام امام حسین و شهادت آن حضرت تدریجاً بیدار شوند و به مخالفت با بنی‌امیه بپردازند. در این میان اصل تشیع محفوظ ماند و فرصتی پیدا شد که ائمه بتوانند فرهنگ اسلام و عقاید تشیع را در میان مردم رواج دهند.
پس بقای اسلام مرهون تدبیر امام حسن است؛ و به گفته مرحوم شیخ راضی آل‌یاسین داستان کربلا قبل از اینکه حسینی باشد، حسنی است. امام حسن بود که زمینه کربلا را فراهم کرد. داستان کربلا در صورتی اثربخش بود و جای خودش را باز می‌کرد که مردم این شناخت را پیدا کرده و از خواب غفلت بیدار شده باشند. در غیر این صورت می‌گفتند یزید که جانشین پیغمبر است؛ مثل خلیفه اول و دوم و سوم. مگر نه اینکه معاویه با تبلیغات خود بالاترین واجبات را تبعیت از کسی معرفی کرده بود که مردم با او بیعت کرده‌اند؟ اما زمانی که خود پیمانش با امام حسن را نقض کرد، مردم فهمیدند همه این حرف‌ها بازی برای فریب آنها بوده‌است.
حال، آیا باید چنین کسی که با این تدبیر بقای اسلام مرهون اوست، در جامعه ما ناشناخته باشد؟ ما نباید غفلت کنیم از اینکه در کنار امام حسین (ع)، امام مظلوم دیگری هم داریم که حق او ناشناخته مانده‌است و در هر فرصت سعی کنیم نسبت به آن حضرت ادای وظیفه کنیم.
اما درسی که ما از زندگی امام حسن می‌گیریم الگوبرداری از صبر آن حضرت است. آن حضرت یکی از بارزترین الگوهای صبر است. صبر و تحمل امام مجتبی در برابر خون دل‌هایی که خورد و دشنام‌ها و ناسزاهایی که شنید، آدمی را مبهوت می‌کند.

ضرورت مبارزه با آفت بی‌بصیرتی در جامعه
درس دیگر ما از زندگی آن حضرت این است که بزرگ‌ترین آفت جامعه اسلامی ضعف شناخت است؛ سطح فرهنگ مردم آن زمان و توان تشخیصشان بسیار ضعیف بود؛ به فرمایش رهبر معظم انقلاب آنها بصیرت نداشتند؛ تا جایی که به راحتی با جعل یک حدیث یا یک رفتار مزورانه فریب می‌خوردند و به کسانی مثل خاندان پیغمبر اعتراض می‌کردند که چرا شما ایجاد اختلاف کردید؟ مگر نه اینکه امروز هم کسی مثل سید قطب در کتاب تفسیرش به نام فی ظلال القرآن، شیعه را از اولین کسانی معرفی می‌کند که بذر اختلاف را در جامعه اسلامی افشاندند؟ به عقیده آنها مسلمانان، همه تابع خلیفه اول و دوم بودند، اما شیعه با طرح مسئله امامت علی بین مسلمانان ایجاد شکاف کردند! این ثمره تبلیغات شیاطین و وارونه جلوه دادن امر است.
همه این بلاهایی که از ابتدا تاکنون بر سر مسلمانان آمد به‌خاطر بی‌بصیرتی خواص و سطح پایین فرهنگ جامعه بوده‌است. اگر ما بخواهیم به این گرفتاری‌ها مبتلا نشویم، باید سعی کنیم با این آفت مبارزه کنیم. هرچه حقایق بیشتر روشن شود، سطح فهم مردم بالا برود، قدرت قضاوتشان بیشتر شود و بهتر بتوانند تشخیص دهند، کمتر به این مصائب دچار می‌شویم. اصرار رهبر معظم انقلاب برای برگزاری‌تریبون‌های آزاد برای همین است که کسانی که شبهات و سؤالاتی دارند، آنها را مطرح کنند تا شبهه‌ها در دل‌ها نهفته نماند. این، درسی مهم و مسئله‌ای بسیار کلیدی برای برنامه‌ریزی در حال و آینده برای پیشرفت اسلام و فراهم شدن زمینه برای ظهور ولی‌عصر (عج) است.
مسئله دیگر اینکه بسیاری از انحرافات ساده‌اندیشان زمان ائمه (ع) ناشی از خوش‌بینی بیجا نسبت به بعضی افراد بود که اسم و عنوانی کسب کرده بودند. اخلاق اسلامی اقتضا می‌کند انسان نسبت به دیگران بدگویی نکند، سوءظن نداشته باشد، غیبت و بدگویی نکند؛ اما شیاطین از این زمینه‌ها سوءاستفاده کردند. آنها ابتدا مناقب دروغینی برای برخی افراد درست کردند و آن را ترویج دادند و بعد به بهانه جلوگیری از اهانت به برادر مسلمان و صحابی پیامبر مانع انتقاد از ایشان شدند. حتی امروز عده زیادی از علمای بزرگ اهل تسنن معتقدند که تمام اصحاب پیغمبر در حکم معصومند. مستند آنها هم حدیثی جعلی است که پیامبر فرمود: اصحابی کالنجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم! اصحاب من مثل ستارگان هستند و به هر کدام از آنها اقتدا کنید، هدایت می‌شوید!
 این فرهنگ عوام‌فریبانه و شیطانی کمابیش در جامعه شیعه هم نفوذ پیدا کرده و کسانی از روی خوش‌بینی و علاقه شخصی مورد احترام قرار می‌گیرند و مردم تصور می‌کنند که او بتی است! مگر کسی که روزی خدمتی کرده، آدم بزرگی بوده یا در جنگ شرکت کرده، تا ابد مصون از خطا و اشتباه است؟ مگر بعضی از کسانی که امام حسین را در کربلا شهید کردند، روزی در رکاب علی با معاویه نمی‌جنگیدند؟! شمر بن ذی‌الجوشن یکی از اصحاب علی بود که در جنگ صفین در رکاب علی با معاویه می‌جنگید؛ پس چون از اصحاب علی بود، ما هم همیشه به او احترام بگذاریم!
انسان باید بصیرت داشته باشد؛ اشخاص را بسنجد؛ آدم خوب ممکن است روزی بد شود؛ همچنان که آدم بد هم ممکن است خوب شود. بر همین اساس امام خمینی فرمود: ملاک، وضع فعلی افراد است. دلیلی وجود ندارد که کسی که سال‌ها به اسلام خدمت کرده، تا ابد مقدس باشد؛ نه عقل این مطلب را تأیید می‌کند، نه نقل و نه سیره پیامبر و اهل‌بیت (ع).

پی‌نوشت‌ها
۱. توبه، ۹۲.
۲. منافقون، ۸.
۳. توبه، ۵۴.
۴. مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۳۲.
منبع : کیهان
http://payam-aftab.com/vdccoeqo.2bqox8laa2.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما