دقایق کابلی
عباس آرمان
یکی از روزهای سرطان ـ نزدیک ده افغانان ـ ساعت یازده بجه ظهر
نمی دانم چرا همه این مردها به من سیل می کنند، کاشکی برقه می پوشیدم. اصلا نمی خواستم از این راه؛ اما چون سرک های دیگر بند شده اند ـ حتما یکی از اراکین دولت قصد عبور دارد ـ مجبور شدم از این منطقه پررفت و آمد و وحشتناک بیایم. مرد و زن در پیاده روی موج می خورند و به یکدیگر فشرده شده می روند. در گوشه ای ایستاده ام و دل بی دل هستم که خود را به دست این دریای مواج بسپارم یا نه که دو جوان نزدیکم می آیند. باز نزدیک تر. یکیشان خنده می زند و می گوید:
ـ دوصدافغانی بته تو ره به سلامت تا اوسو می رسانیم.
روی ترش می کنم و گپ نمی زنم؛ اما آن ها باز پیشترمی آیند و خود را به من می چسپانند. بوی عرقشان به بینی ام می خورد. مردم سیلمان دارند. کبابی صدا می کند:
ـ همشیره جای زنانه اس.
بی اختیار خود را به پشت پرده دکان می رسانم. چقدر این جا چتل و بویناک است در همین لحظه مرد کبابی در حالی که پکه زغالی به دست دارد، سرش را از آن طرف پرده پیش کرده، می گوید:
ـ چن خوراک بانم.
و منتظر جواب ایستاد می شود. به ساعتم می بینم، ناوقت شده، بی که گپ بزنم از پشت پرده می برآیم. جوانها را نمی بینم. تیز خود را به میان دریای آدم ها می اندازم و تلاش می کنم خود را از گزند شانه ها و دستهای بعضی مردان مریض دور بسازم؛ اما مگر می شود. یکباره صدای همان جوان از پشت سر به گوشم می رسد:
ـ کی گریخته می تانی از پیشمان.
خدایا راه بند شده است و جمعیت از پیش رفتن مانده و باز بوی عرق تن مردها به بینی ام می خورد. دلم می خواهد فریاد بزن؛ اما نمی توانم. بی شرم های بی وجدان. .. خدایا، نجاتم بده وگرنه مجبور می شوم خودم را از بالای پل باغ عمومی به پایین بیاندازم.
هشت بجه صبح، ۲۴ سرطان، پل سرخ
از موتر اداره مانده ام و باید هرچه زودتر خودم را به دفتر برسانم. امروز آمر ما جلسه فوق العاده اعلام کرده، ساعت هشت و نیم.
یک تکسی ایستاد می شود. به راننده می بینم، آدم خوبی به نظر نمی رسد. شاید مثل دفعه پیش آزارم دهد. بنابراین پیش نمی روم. راننده هارن می کند و اشاره. من روی می گردانم. صدایی می شنوم:
ـ کجا می ری همشیره!
لیورس آمده و موترش را پیش رویم ایستاد کرده. می گویم:
ـ نمی رم.
و به نزدیک چندنفر دیگر می روم که آنها هم منتظر موتر هستند. تکسی می رود و یک ملی بس پیش پایمان ایستاد می شود. منتظران به طرف آن هجوم می برند. موتر جای ندارد و چندین نفر به پایدان، کشال هستند. می دانم که با این وضعیت به موقع نخواهم رسید. باید صبح بعد از نماز نخوابم تا بتوانم روزهای دیگر با موتر اداره به وظیفه بروم.
دوم اسد، شهرنو ، ساعت ۵ بجه بعد از چاشت
یک جوره کالا به قیمت خوب خریده ایم. من بسیار خوش هستم، فقط نگاههای مرد دکاندار زیرم گرفته، مرد کالا را مابین پلاستیک انداخته و به دستم می دهد:
ـ بسیار مقبول اس، به جانکت بسیار خوب می گه.
مادرم پیسه می دهد و هردو می خواهیم از دکان برآییم، دکاندار صدایم می کند:
ـ انه بی بی!
به من اشاره دارد. دور می خورم و او ویزیت کارتی را پیش می کند و با صدایی آهسته می گوید:
ـ نمبر تلفونم اس، باز اگه دلت شد کتی مه تماس بگی. مرا خوشم آمدی ، بسیار مقبول هستی.
دوازدهم اسد، شهرنو، ساعت ۶ بجه بعد از چاشت، نزدیک فروشگاه
ـ می ری؟
مرد از پشت اشترنگ به رویم خنده می کند. بی اختیار فریاد می زنم:
ـ بی شرف!
خنده از بر رویش گم می شود و موتر پنجاه ساله اش را دورمی کند. هنوز سیلش می کنم و حیران مانده ام که چطور جرات کرده ام یک مرد را دو بزنم، کاری که تا حال نکرده بودم. و خوش هستم از این که از خودم دفاع کرده ام. ولی این خوشی با صدای دیگری از میان می رود:
ـ برسانم مقبولک!
۵ یا ۶ مرد که موتر کرولایی را پچق کرده اند، نگاه هایشان را به من دوخته اند. یکی از آنها خنده کنان می گوید:
ـ حاجی صب ده داله بالایش کو!
این بار جرات نمی کنم به آنها چیزی بگویم، چون واقعا ترسیده ام. همان مرد می گوید:
ـ بیا نه، کدی امریکایی یا که جان گفته می ری.
می گریزم به طرف پیاده رو فروشگاه. مادرم از روبرو می آید درحالی که یک جوره چپلک زنانه به دست دارد. پیش چشمانم سیاه می شود. کوشش می کنم مادرم نفهمد. می گویم:
ـ چقه خوبش!
مادرم به موتر کرولا دیده و با ناراحتی می گوید:
ـ نگفته بودم تنهایی سر سرک نرو، ازی به باد حق نداری بی برقه برآیی، بی خوارو مادرا غیرازی که زنها را آزار بتن!
صدای خنده مردها هنوز در گوشم است.
گرامی باد سالروز ۸ ثور