آن روز بارانی

آن روز بارانی
کد خبر: ۳۶۷
تاریخ انتشار: ۱۳۸۶/۹/۱ - ۰۵:۵۶
تعداد بازدید: ۳۰۹

آن روز بارانی

سید اسحاق شجاعی
نویسنده بودند و برای پیدا کردن سوژه جدیدی جرو بحث می کردند. قدم زنان به پارک نزدیک شدند و یکباره بدون دلیل صحبت سیاست به میان آمد.
س، گفت:
- ما هر که باشیم زندگی مان با سیاست گره خورده، مجبوریم درباره ی آن بنویسیم.
ج، گفت:
سیاست آدم را خودخواه و جاه طلب می کند. چرا درباره ی عشق و زندگی ننویسیم؟
ش، گفت:
- ما نویسنده ها مردمی بودن مان را با سیاست تمام دنیا عوض نمی کنیم.
بعد به مناره قدیمی در آن نزدیک اشاره کرد و گفت:
- ما مردم را از آن بالا نمی بینیم ولی...
س، حرف او را قطع کرد:
- آدم همه چیز را از آن بالا ببیند چه کیفی دارد. مگر از بالا دیدن چه عیبی دارد؟
ج، گفت:
- خوب کاری ندارد ، تواگردیوانه ی بروازبالای مناره مردم راببین وکیف کن.
س، گفت :
- خوب می روم دیگه، نامرد باشم اگه نروم. دیدن تو از آن بالا بیشتر از همه کیف دارد.
این را گفت و دوید و در سوراخ کوچکی در پایین مناره گم شد.
ج و ش، ماندند که چه کنند. باورش مشکل بود. مناره باریک و بلند بود و معلوم نبود که از داخل، پله داشته باشد . تنه ی صاف و کشیده ی مناره را نگاه می کردند. کم کم از انتظار خسته شدند. هر دو به سوراخ مناره نزدیک شدند و به نوبت به داخل آن سرک کشیدند. داخل، تاریک بود و تنها چند پله ی مارپیچ را نشان می داد که دور می خوردند و بالا می رفتند.
ش، گفت :
- تو می گی واقعاً بالا رفته؟!
ج، گفت :
- تو میگی غیب شده؟!
ش، گفت :
- آخر چطوری؟ جایی که مار هم نمی تواند خودش را بالا بکشد.
ج، صدا کرد:
- سین آی... سین آی...
و بعد هر دو همصدا شدند:
- سین آی... سین آی...
یک لحظه ساکت ماندند. گویی جواب شان از بیرون داده می شد. از مناره فاصله گرفتند و به بالا نگاه کردند. درست می دیدند، رفیق شان بود، روی مناره هر دو دستش را به سوی آسمان دراز کرده بود و فریاد می زد:
- آی خدا... آی خدا... مرا می بینی؟ من این بالایم، نزدیک تو، من از این جا همه را می بینم، دنیا زیر پایم است. من کیم آی خدا...؟!
به زودی آدم های بسیاری از اطراف گرد آمدند. در آن نزدیکی، قبرستانی بود و پارکی. گداها و قاریان گورستان، جوانان شاد و شنگول پارک، بچه ها و زن ها و مردهای بسیاری جمع شدند. س، به پایین نگاه کرد و جمعیت نگران و کنجکاو را دید. به اطرافش چرخید. شهر زیر پایش را تماشا کرد بعد کف دستش را گذاشت روی شهر و کمی نوازش کرد و صدا زد:
- آی مردم! من شما را می بینم. شما آن پایین، زیر پای من هستید. شما مثل مورچه ها می جنبید، می روید و می آیید . یک لحظه آرام بگیرید و گوش کنید، اگر بخواهم زیر پا هایم نابود تان می کنم. مرا نگاه کنید. من خدای شما هستم. می خواهید خورشید را با دست هایم بگیرم و خاموش کنم؟ می خواهید تمام باران های آسمان را روی سرتان بریزم؟ شما به چه احتیاج دارید؟ خوب بگویید، نترسید. نترسید و از همان جا داد بزنید. من می شنوم. من پرواز می کنم. تکان نخورید که روی سر شما پرواز می کنم...
ش و ج، با حیرت به هم نگاه کردند و بعد به مردم و هر دو از جمعیت فاصله گرفتند. چند بار با دست به س اشاره کردند که دیوانگی نکن و بیا پایین ، ولی نمی دانستند که دست شان از آن بالا دیده می شود یا نه. یکی از میان جمعیت فریاد زد:
- خودکشی می کند. باید پلیس را خبر کنیم.
همهمه ای در میان مردم افتاد. هر کس چیزی می گفت:
- روانی است بیچاره.
- چطور آن بالا رفته؟!
- خب معلومه که از زندگی به تنگ آمده.
- زیادی دلش خوش است آقا.
- شکست در عشق آدم را به این جاها می کشاند.
- احمق! چرا تعارف می کنی؟ خب بنداز دیگه.
- باید بگه چی می خواهد یا نه؟
- اگه بندازد تکه بزرگش گوشش است.
- نه بابا، در هوا می میرد. دو کیلومتر راهه.
- خدا کند بندازد، ببینیم چه می شود..
یکی از میان جمعیت صدا کرد:
- آی آقا! ننداز، بیا پایین.
دیگری پی گرفت:
- برادر عاقل باش، با این کارا که کار درست نمی شود، به خودت رحم کن، بیا پایین.
یک نفر، دو نفر، کم کم همه ی مردم رویشان را کردند به آسمان و همصدا شدند:
- آهای بیا پایین... آهای بیا پایین... آهای بیا پایین...
یکباره گویی قطره های بارانی صورت شان را تر کرد. در این هوای آفتابی ناگهان باران! همگی دیدند که س، روی مناره، رو به مردم، شلوارش را می بندد. صداها در گلو ماند. مردم ساکت شدند. پیرمرد ها لاحول گویان فاصله گرفتند. بعضی ها کت و کلاه خود را لخت کرده به دست گرفتند که به آب برسانند. تعدادی از زن ها و مرد ها رفتند. بیشتر جوان ها و بچه ها ماندند. آن ها خط و نشان می کشیدند و مسخرگی می کردند و دورا دور مناره می دویدند، سنگ می گرفتند و به آسمان می انداختند و یا به تنه آجری مناره می زدند.
س، دیگر روی مناره دیده نمی شد. همگی دم سوراخ مناره ایستاده بودند و یک، دو، سه می شمردند. زیاد هم طول نکشید که س، پله های مارپیچ را تمام کرد و به چنگ مردم افتاد. اول با مشت و لگد و سنگ و خاک به جانش افتادند. به زودی تنش سیاه و کبود و زخمی و خونی شد. لباس هایش از تنش ریخت. لخت مادرزاد شد اما بچه ها رهایش نمی کردند. زن ها دورتر رفته و به تماشا ایستاده بودند . چند پیرمرد باقی مانده نیز استغفرا... گفتند و صحنه را ترک کردند اما بچه ها و جوان ها گویی بازیچه ی خوبی یافته بودند.
جوانی فریاد زد:
- نزدنید، نزنید می میرد. آی با شمایم، گوش کنید. می بریم داخل قبرستان و همان کاری را با او می کنیم که او با ما کرد.
آدم های بسیاری از دست ها، پاها و سر و گردن او گرفتند و چون تابوتی اورا به قبرستان رساندند وبعد مثل مرده ای داخل قبر شکافته شده ای انداختند. چند نفر، دست ها و پاها و سر بی رمقش را محکم گرفتند. سپس با دو چوب دهان قفل شده اش را باز کردند. یکی از میان مردم پیش آمد، بند شلوارش را باز کرد و زانو زد. در یک لحظه بند تمام شلوارها باز شد و شیرهای آب بسیاری به روی سر و صورت و گردن و شکم و دست ها و پاهای او جاری شد. چیزی نگذشت که قبر کهنه، از آب گندیده و بویناکی پر شد.
شور و شوق بچه ها پایان یافت. بدون آن که به روی همدیگر نگاه کنند، راه خود را در پیش گرفتند، گویی هر کدام راز سر به مهری را افشا کرده بودند، سرها را پایین انداختند و در قبرستان وپارک پراکنده شدند. چند بچه مانده بودند که آخرین آب ها را روی او ریختند و رفتند. ش و ج ، نزدیک آمدند. از هر دو دست رفیق شان گرفتند و بلندش کردند . از تمام بدنش آب و خون می ریخت. ج، شلوار رویش را به او پوشاند و ش، کتش را به او داد و هر سه راه افتادندتاازمناره دور شوند.

نام و نام خانوادگی :
آدرس پست الکترونیک :
متن نظر :

گرامی باد سالروز ۸ ثور

طراحی و تولیدwebsource.ir