قسمت نخست به ارتباط تجاربی از بنده؛ با این جمله پایان گرفته بود:
«ولی در پیوند به تجربهء مقدمتر؛ من هم در مسجدیان محلهام؛ هم در اینان (شرکای یک تشبث مؤقتی ام)؛ همان اسلامیت ناب و غیر ایدئولوژیک را میدیدم و کشف میکردم که با طالبانیزم و«ایدئولوژی پاکستان» از زمین تا آسمان تفاوت دارد.
معهذا همین اسلامیت ناب و غیر ایدئولوژیک؛ به علت آنکه تداوم و نتیجهء همان حضیض و استیصالی است که جباران حاکم و منافقان مزدورشان؛ دیانت مقدس 1400 ملیون مسلمان جهان را تا قرن بیستم میلادی و قرن 14 هجری؛ بدانجا رسانیده بودند (1)؛ در برابر «بازی شیطانی» با اسلام و ایدئولوژی سازی از آن تقریباً به طور کامل توان دفاعی نداشت و نمیتوانست داشته باشد.
و تمامت «بازی شیطانی» درست پس از دوران شریعت سازی و «جهاد» و «انقلاب اسلامی!» تراشی «استادان» بود که بر افغانستان – سرزمین جهل سیاه و «بازیهای بزرگ» منجمله «بازی بزرگ جدید و نفت» - به سهولت حیرت انگیزی نازل گردانیده شد.
درین پروسه؛ خیلی جالب و با معناست که بر علیه «استادان» که تاکنون؛ حریمشان مقدس و تعرض ناپذیر بود؛ «طالبان» یعنی شاگردان و طلبههایشان قدعلم میکنند و اعلام میدارند که جنابان «استادان» چیزی جز «شر و فساد» نیستند؛ و ما قیام کردهایم تا این «شر و فساد» را از افغانستان نه که ازعالم اسلام ریشه کن نمائیم و با اصل و منبع و سرچشمهء حقیقی اسلام و شریعت آن باز گردیم و دنیای اسلام را بدانجا باز گردانیم!
ولی در دنیایی که استادان؛ بالاخره «شر و فساد» بیش ثابت نمیشوند؛ چگونه ممکن است؛ طلبهها و شاگردان؛ چیزی بیش از شر و فساد ثابت گردند؛ چرا که اینجا هیچ نورم و معیاری تغییر نخورده و فضا و ماحول سوء رشد و رسش، سوء آموزش و پرورش و ابتلا به بد روانیها و بد گوهریها؛ اصلاً تفاوتی به هم نرسانیده است.
روی هم در این ملغمه؛ لااقل بائیست اساسات و محرکههای تعیین کنندهء واقعیت را پیدا نمود؛ چونانیکه در مورد یک رمه؛ بائیست بز پیشوای گوسفندان را شناخت و اطمینان حاصل نمود که آیا؛ این؛ به راستی بز طبیعی است و یا گرگی که پوست بز را پوشیده است!؟ درین مورد به مبرمیت میلیارد برابری باید حساسیت داشت.
پیش از همه باید به خاطر سپرد که باورها و معتقدات؛ سیستمهای فکری، دکتورینهای سیاسی – اقتصادی و متغییرهای فرهنگی – اخلاقی که فرد بشری به خصوص جوان نوجو و متجسس را به خویش جذب میدارد؛ به طرز اتوماتیک معنای خدمت به وطن و مردم و یا خیانت به آنان یعنی در خدمت دشمنان قرار گرفتن را ندارد.
اصلاً در کشوری مانند افغانستان که شاخص مطالعه (سرانه فرد نفوس در 24 ساعت) 0 ساعت و شاید 2-3 دقیقه میباشد؛ علی العموم مطالعه در دانشها و افکار و دکتورینها و ایدئولوژیها؛ بیشتر از این نیست.
این حالت در 3-4 دهه قبل که هرچه عقبتر میرویم شدید تر بوده است؛ چرا که میزان بیسوادی عمومی و عدم دسترسی به کتابها و نشرات عادی و الکترونیکی نیز به مراتب بیشتر از اکنون بوده.
همین حالا نیز به خصوص در داخل کشور- جز در حدود اسثتناءات- مطالعه کردن و خود آموزی امریست غیر معمول و غیر عادی. حتی بنده شخصاً جوانانی را میشناسم که از یاد آوری مطالعات خویش و نحوهء آنها نزد همگنان خود؛ شرم میکنند و به هرحال احساس فخر و غرور و مباهات ندارند.
به تازه گی جوانی را که یک جلد کتاب «گوهر اصیل آدمی» خیلی پیش برایش اهداء کرده بودم و در یکی از پوهنتونهای هندوستان تحصیل میکند؛ ضمن احوال پرسی مورد استفهام قرار دادم که کتاب را خوانده است و تا کدام حدود؟
صادقانه جواب داد:
یک سرسری ورق زدهام؛ عکسهایش را دیدهام ولی نخواندهام.
- چرا؛ وقت نداشتی؛ یا علت دیگر دارد؟
- والله! کاکاجان؛ ما کتابهایی ره که به درسهای فاکولته مربوط نباشد؛ نمیخوانیم!
- چنین هدایت است یا مجبوریتی دارید؟
- نه. چه کنیم که بخوانیم وقت ضایع میشود و مغزمان را خراب میکند!
یا وقتی در یک نشست فامیلی؛ با جوان افغان دیگری تقریباً عین صحبت پیش آمد؛ او به طور غیر صادقانه؛ بهانه تراشی کرد ولی خانم معلم سابقه داری با توجه به سر و وضع و ستایل موی و تظاهرات دیگر جوان گفت:
- این قسم ژیگولوها و کتاب خواندن!؟
شاید شاخص دیگر در مورد؛ ارقام بازدید سایتهای انترنیتی باشد.
- مثلاً یک وبسایت تصادفاً مدنظر گرفته شده:
بازدید در جرمنی 2/20 ٪
ایالات متحده 9/18 ٪
افغانستان 8/1٪
وبسایت؛ افغانی است و بازدیدکنندگانش هم اغلب افغانهای مقیم یا مهاجر میباشند.
این بدبختی در 20،30،40 سال قبل به مراتب شدید تر بود؛ در میان حزبی که گویا 400 هزار عضو جان برکف داشت؛ 10 نفر - حتی نه به مفهوم دقیقتر و سختگیرانه تر- پیدا نمیشد که باور و دکتورین ادعایی خود را کاملاً خوانده، دانسته و هضم و جذب نموده و فن و هنر انطباق آنرا در جامعهء افغانی دریافته باشد.
بدین علت بود که واژههای «حزبی» و «عضو حزب» حتی در ضدیت باهم قرار گرفت و کماکان در ضدیت باهم قرار دارد.
1- حزبی؛ فردی که با مغز و گوشت و خون و قلب خویش چون حزب میاندیشد؛ به ایدئولوژی و اساسات سازمانی و اخلاقی و آرمانی آن باورمند و آگاه و متعهد است.
2- عضو حزب : هرکس که به هر انگیزه راه خویش را درون حزب باز کرده غالباً بیش از آنکه حزب از او؛ ثمر بگیرد؛ او حزب را در حدودیکه امکان دارد؛ به اهداف و امیال خویش استعمال و استثمار میکند.
بدینگونه حزب برسراقتدار که 400 هزار عضو دارد؛ با از دست دادن اقتدار 400 نفر بیشتر اعضاء نخواهد داشت!
مسلماً هرچه امتیازات و امکانات برخوردار شدن از آنها بیشتر باشد؛ این معادله هم تفاوت کرده میرود. درست شبکههای استخباراتی و جبهات جنگی از قماش آنچه در دوران «جهاد»های دالری «استادان» و «طالبان» بود و هست؛ از این نظر بسیار تیپیک میباشند.
این تیپها را به گونههای دیگری هم باید شناخت و به بررسی گرفت و اما اینجا هدف ما صرفاً تعلقات و تإثیر پذیریهای ایدئولوژیک است.
در این شکی نیست که افرادی مانند بنیانگذاران «جوانان مسلمان» و سپس «نهضت اسلامی» که عمدتاً در دوران «دههء دموکراسی» به حرکت آمدند؛ محصول ضد و مضادهای ایدئولوژیک کتابی و رسانه ای و مدرسه ای زمان بودند و چه بسا در مطالعات و ادراک و حلاجی ایدئولوژیهایی که بر گزیده بودند؛ زیاد زحمت میکشیدند و برای آنها آمادهء آخرین قربانیها بوده حتی امتیازات کوچکی را هم مدنظر نداشتند.
هکذا احتمالاً عده قابل توجه از آنان سعی میکردند؛ اطلاعات خود را در مورد جریانات منطقه و جهان در حال و نیز در طول تاریخ غنا بخشند و حتی ایدئولوژیهایی را که با آن تضاد و سر ستیز داشتند؛ هم بیاموزند تا به قول معروف عمل کرده باشند که عبارت است از : «خود را بشناس و دشمن خود را بشناس؛ آنگاه در صد جنگ پیروزی!»
بدون شک نیز چنین بودند نخستینها و پیشروانی که مجذوب ایدئولوژیهای چپ منجمله «سووتیزم» (2) گردیده بودند.
از احتمال بعید نیست که در هر دو طیف متذکره؛ بودند؛ شخصیتهایی که میدانستند و لااقل حدس میزدند که از جانب شبکههای استخباراتی منطقوی و جهانی گام به گام مراقبت میشوند و قبل از همه؛ همچو شبکهها علاقه مند ایجاد «ستون پنجم» در درون سازمانها و تشکلات نوپای ایشان میباشند.
ولی بنابر نوپویی و نوپایی؛ امکان نداشت که چنین نهضتها و تحرکات خام و کال بر همه آنچه در کمین بود؛ مسلط گردند و به خصوص چنان قدرقدرت شوند که تمامی توطئهها و وسوسهها را به دقت رفع و دفع نمایند.
بدینگونه بود که هم مصایب ناشی از عقب مانده گی عمومی سیاسی – اجتماعی – خرده فرهنگی؛ و هم اعمال تأثیر بیرونی و درونی نیروها و شبکههای کمین کرده از همان ابتداء تقریباً همه جریانات نوپای سیاسی ما را مائوف ساخت و در حلقاتی حتی عناصر و دار و دستههای نفوذ داده شدهء طبقات حاکمه و جواسیس آی ایس آی و سی آی ای وغیره زمام امور و رهبری و منجمله تعیین تکلیف روندهای ایدئولوژیک را به دست گرفتند.
تا این هنگام هنوز جریانی موسوم به «بازی شیطانی» (3) در افغانستان شناخته شده نبود و به نظر میرسید نهضتهای ایدئولوژیک در پوشش اسلام همه ناشی از احساس سرخورده گی، درک عقبمانده گی و حقیقت استبداد و استعمار میباشد و به ترقی و تعالی و احیای مجد و عظمت تاریخی مسلمانان معطوف است و چنین آرمانی مسلماً ارزش آنرا دارد که برایش به پا خاست و قربانی داد.
این احساس رفته رفته توجیه گر یک سلسله گرایشها و پسانتر تماسها و تبادل نظرها و بالاخره همکاریهای متقابل با جریانات بیرون مرزی که همفکر و همرزم و هم آرمان به نظر میآمدند؛ گردید.
طبعاً نه تنها نخستین این جریانات در پاکستان موجود بود بلکه خود موجودیت و برتریهای نسبیپاکستان (به تناسب افغانستان) نمونهء مجسم به ثمر نشستن همین جریانات مجهز با ایدئولوژیهای اسلامیستی به نظر میآمد.
به ویژه با وقوع تحول 26 سرطان 1352 در کشور که مؤسسهء «زوال ناپذیر و خدادادی!» سلطنت را نابود کرد و به جایش نظام جمهوری را قسماً همراه با شعارهای مدرن و چپ؛ برپا داشت؛ انگیزههای درونی و بیرونی؛ اسلامیستهای افغانستان را به جانب پاکستان راند.
با محاسبهء عزایم پاکستان که امروزه؛ خیلی از آنها میدانیم و این دانستن نه به اثر مطالعه و تحقیق بلکه در عوض تجارب تباهکنندهء کشور و سرزمین ما در 4 دههء اخیر حاصل شده است؛ محضاً وجود عناصر و سازمانهای اسلامیستی (اخوانی) در افغانستان آنروز؛ از همان آغاز بهترین «شانس خدا دادی!» برای ارتش و استخبارات نظامی داخلی و خارجی پاکستان بود.
علی الرغم افتضاحات و افشاگریهای مندرج در «تلک خرس»، «خاموش مجاهد» و تإلیفات متعدد جناب احمد رشید و مماثلها (حتی ملاسلام ضعیف)؛ جزئیات دقیق استخباراتی درین راستا هنوز افشاء نگردیده ولی بلاشک در یکی دو دههء آتی همه چیز از پرده برون خواهد افتاد و آنگاه به دقت؛ روشن خواهد شد که معادلههای «علت - معلولی» در مورد هر دسته، هر گروپ و هر شخص ازچه قرار بوده است؛ کیها ساده لوحانه فریب خورده و عندالموقع توانسته اند؛ از دامها بگریزند و یا با از دست دادن جانهای خویش؛ بهای اشتباه خود را پرداختهاند و نیز کیها آگاهانه و داوطلبانه آتش به یار معرکه و مزدور فرومایه و لومپن و خاین به مردم و مادر وطن خویش بودهاند و در همان حال باقیمانده اند.
ولی به طور یک کل؛ به حقیقت و عدالت نزدیکتر این است که سیاستگران احساساتی متکی بر افسانهها و باورهای عوامانه، فاقد دانش و احاطهء فنی و هنری سیاسی متقاضی شرایط دیروز و امروز افغانستان و منطقه و جهان؛ یکسره به کام نهنگ ملیتاریزم پاکستان که با سیستم اندیشه ای «ایدئولوژی ملی پاکستان» مجهز میباشد و عبارت از یک منافقت فوق العاده پیچیده و فریبنده در میان ایدئولوژیهای اسلامیستی است؛ در غلتیدند.
البته این معادلات در رئوس سازمانها و تشکلات و سپس «تنظیم»ها مدنظر میباشد؛ در مورد بدنهء لا و لشکر و به خصوص «سیاهی لشکر» که تودهء مردم اند؛ اعتباری ندارد. چرا که این بخش؛ به ویژه در کوران جنگ و ستیزه گری؛ جز تقلید و قومانده پذیری مجال و امکانی ندارند.
بدینگونه بود که پاکستان نه تنها جنبش اسلامیستی افغانستان را تحت سیطره گرفت بلکه اساساً آنرا از نظر ایدئولوژیکی؛ به زایده ای از نسخهء ایدئولوژی پاکستان مبدل نمود.
البته تفاوتهای معینی نظر به اشخاص رهبری کننده و قدمههای قوماندانی گروپها و تنظیمها ناگزیر بود؛ ولی این تفاوتها چه بسا سطحی و سلیقوی و مبتنی بر تفاوتهای خرده فرهنگی، عادات و روایات قبیلوی - قومی و دیگر روانیات افراد بودند؛ حتی جنگهای میان گروهی (که به نظر برخی از ناظران کمیت آنها از نبردهای مستقیم با ارتش دولتی کابل از زمان داود خان تا نجیب الله و بعدها هم با ارتش شوروی به مراتب بیشتر بود)؛ نتوانست؛ وضع قاعده ای زیر سلطهء ایدئولوژی پاکستان بودن را تغییر عمده ای دهد.
صرف پس از سقوط دولت دکتور نجیب الله، به حاکمیت رسیدن «مجاهدین» و به جان هم افتادنهایشان بر سر قدرت در «جنگهای کابل» بود که تفاوتهای پیش گفته؛ آنهم در عمل - جدیتر گردید.
منجمله با نقض شدن عملی عهد و سوگندی که به خاطر بیمه شدن تداوم استیلای ایدئولوژی پاکستان؛ میان رهبران تنظیمها در کعبهء مقدس، سازماندهی گردیده بود؛ عدولهای عملی از ایدئولوژی و ستراتیژی پاکستان محسوس گردید و به مرور جدی شده رفت که نتیجهء آن در عمل عدم توفیق پاکستان به دسترسی حداکثری به اهدافش یعنی به قدرت رسانیدن کلیدیترین مهرههایش (همانها که به فرمودهء برهنهء جنرال حمیدگل؛ از خود حمیدگل هم پاکستانیتر بودند و علناً شعار کنفدراسیون پاکستان- افغانستان میدادند)؛ از آب درآمد.
اینجا بود که نیاز به طرح و تطبیق پروژهء «طالبان» تشخیص گردید و با مساعدت مالی وهابیت پطرودالری عربستان سعودی و پشتیبانیهای چندین جانبهء جهانخواران امریکایی، انگلیسی و دیگران؛ این پروژه تقریباً به گونهء معجزه آسا راه اندازی گردید.
چنانکه گفته آمدیم اینجا صرف نگاه ما بر بعد ایدئولوژیکی متمرکز است و از همین نظر تفاوت طالبان با رهبران و قدمههای شعوری مجاهدان پیشین جز در مواردی نیست که زایدهء ایدئولوژیک پاکستان بودن را بهتر و بی درد سر تر تأمین میکند.
1- طالبان؛ پیشینههای ذهنی – روانی و اطلاعات و مطالعات خلل آور و نگران کننده ندارند و یا چنین چیزها در ایشان به حد قابل ملاحظه نیست.
2- طالبان؛ از میان مناطق و محلات و لایههای مردمانی دستچین شدهاند و میشوند که کمتر میتوانند؛ عزائیم و استراتیژیهای پاکستان و آی ایس آی را مورد شک و تردید قرار دهند و نسبت به آن ظنین و بدبین شوند.
3- در پروسههای گزینش، تعلیم و تربیت، سازماندهی، تمویل و تسلیح، تعیین سلسله مراتب... و نهایتاً تحت کنترول مداوم داشتن طالبان؛ تمامی آن خلا ها، ناگزیریها و موارد بالقوه و بالفعل مخل و آشفته کننده رفع شده است که در رابطه به قدمههای رهبری مجاهدان پیشین موجود بود و عملاً خود را برای ایدئولوژیستها و ستراتیژیستهای پاکستان و حامیان بیرون مرزی شان نشان داد.
با تمام اینها نباید فراموش کرد که افراد؛ در هرحال؛ از دامان طبیعت و خلقت چنان نمیآیند که بعدها تشخص مییابند. بشر؛ یکی از موجودات حیهء چندین میلیونی طبیعت میباشد؛ ولی به علل و اسباب فراوانی؛ از طبیعت و قوانین آن؛ گویا استقلال یافته و خود گردان و خود محور و خودسر شده است.
این؛ یک مفهوم فردی نیست؛ بلکه با دقت هرچه تمامتر مفهومی «اجتماعی» میباشد. بشر تنها اجتماعاً ممکن بوده است که به چنین سمت و سویی حرکت نماید.
ما اینجا در پی آن نیستیم و نیز حوصله آن را نداریم که به ابعاد تاریخی، فلسفی، منطقی و معرفت شناسی قضیه وارد گردیم. ولی مثل افتاب روشن است که یک فرد بشر؛ عیناً مانند یک فرد موجود حیهء غیر بشری مانند گوسفند و گاو و اسپ و شتر وغیره نیست. در همه این موجودات؛ با اینکه مناسبات گله ای و حتی «اجتماعی» وجود دارد؛ اما چیزی به مصداق قراردادهای اجتماعی که مزیداً «شرطی شده» باشند؛ وجود ندارد.
ایدئولوژی سلسله ای از قراردادهای اجتماعی است که نه به سبب علمی و درست بودن بلکه به سبب پیوند تنگاتنگ داشتن با منافع نزدیک و دور؛ خیلی به سرعت در افراد شرطی و روانی میشود حتی به جای معتقدات و باورهای ایمانی نشسته حالت جزمها و دگمهای بیچون و چرا پیدا مینماید. لهذا ایدئولوژی چیزی نیست که وحی منزل باشد و یا نتایج آزمایشات لابراتواری؛ چنانکه علوم پایه و ساینس و ریاضیات پیشرفته میباشند.
ایدئولوژی؛ بر اهداف و ستراتیژیها مقدم نیست؛ بلکه در آخرین تحلیل برای نیل به اهداف و استراتیژیهای قبلاً مطرح و موجود سرهم بندی و تدوین میشود. با اینحال افراد ایدئولوژی زده؛ علت وجودی، چگونه گی و چرایی پیدایش ایدئولوژی را نمیدانند و نه میخواهند بدانند.
نه تنها ایدئولوژی پاکستان بلکه تمامی ایدئولوژیهای اسلامیستی و پان اسلامیستی؛ هیچ ربط جوهری با دین مقدس اسلام داشته نمیتواند؛ اسلام و به طور یک کل اعتقادات ایمانی؛ نه تنها بر تمامی ایدئولوژیها مقدم است بلکه بر کلیه اهداف و ستراتیژیهای سیاسی احزاب، دولتها و قدرتها و ابر قدرتها مقدم میباشد.
مگر ناگزیر؛ بودهاند متفکران و اندیشمندانی که صادقانه ولی ساده لوحانه، با صفا و حسن نیت و بی روی و ریا به طریق شرح و تفسیر و تأویل شخصی و بنده وار از دین اسلام؛ هم خواستهاند ایدئولوژی بسازند و چه بسا کارها و آثار همانان؛ برای استعمارگران ماقبل امپریالیستی و جهانگشایان امپریالیستی انگیزه و طرح و تیزیس فراهم کرده است تا به «بازی شیطانی» با اسلام بپردازند و ایدئولوژیهای معطوف به اهداف و استراتیژیهای وحشیانهء خود را رنگ و لعاب اسلامی زده با مقدسات تودهها تلبیس نمایند.
ایدئولوژی پاکستان؛ یکی از شعب سخت ریشه دار همین ایدئولوژیهاست و هم اکنون چه به دلیل جریانات طالبانی و چه قبل بر طالبان؛ حتی بیش از خود پاکستان؛ در افغانستان استیلا دارد و گویا نهادینه یا «شرطی» شده است.
این استیلا در حدیست که حتی نسل جدید روشنفکران و اندیشمندان «مجاهدین» که به وضوح افق دیدشان بسیار فرق کرده به جهانبینیها و جهانشناسیهای غیر قابل مقایسه با «دوران جهاد» رسیده و یا نزدیک شدهاند؛ نیز جرئت نمیکنند؛ بر «معقولات» نسل پیشتر انتقاد سازنده نمایند و منجمله بر اسارت خواسته یا ناخواسته آنان در جال شیطانی ایدئولوژی پاکستان و مبداء آن «وهابیت»، «سلفیه» و «اخوانیت» انگشت گذاشته به سوی به بار نشستن یک ایدئولوژی ملی به خاطر حرکت واقعی به جهت اهداف و منافع ملی و آرمانهای خاک شدهء تودههای عظیم مردمی که تحت نام «جهاد» قربان شدند و یا قربانی دادند؛ حرکت سازنده نمایند.
*****
بنابر تحلیلی که تا اینجا انجام گرفت اساساً از ابتداء هم؛ «کمونیست»ها و هم اسلامیستها و مجاهدان به اصطلاح افغانی، در اکثریت مطلق؛ متهمانی به این نسبتها و اسامی بودند؛ چرا که آنان سیستمهای ایدئولوژیک مربوط به خویش را در حد لازم مطالعه و «یاد گیری» و هضم و حلاجی نکرده و لذا از مفاد و مضار و منطبق بر منافع ملی بودن یا نبودن آنها چیزی نمیدانستند بنا بر این ایدئولوژیهای مربوط با انتخاب آگاهانه گزین نشده در حکم توهمات و رؤیاهای تحمیل شده و غافلانه بارگیری شده به حساب میرفت.
البته سخن بر سر واژهها و کلمات نیست. مثلاً با اینکه «جهاد» مقولهء مذهبی است و مذهب (در اسلام و ادیان جهانشمول مماثل) چیز فرا ملی میباشد و لذا به حیث «مفهوم» ملی؛ قابل کاربرد و استفاده نیست؛ معهذا باید به خاطر داشته باشیم که در گذشتههای مبارزات ضد استعماری؛ این مقوله چونان استعاره ای به جای جنگ برای استقلال ملی و نجات از اسارت انگریز؛ کاربرد نادقیقی داشته و منجمله رهبر رستاخیز استقلال سیاسی افغانستان مرحوم امان الله خان و مبارزان برجستهء دیگر القاب «مجاهد وغازی» داشتهاند که تداعی کنندهء مفهوم مذهبی میباشد تا مفهوم ملی و علمی – معرفتی.
ولی حتی خود همین حقیقت ثابت میکند که اصلاً درک از دین اسلام؛ بیحد ضعیف و عوامانه بوده و مفاهیم ملی و سیستمهای فکری و نظری ملی به مفهوم دقیق کلمه هنوز وجود نداشتهاند.
با اینهم ملاک تثبیت باور و ادعا و اندیشه و دکتورین؛ خود آن نه؛ بلکه عمل فرد یا جماعت معین مدعی و منسوب آن میباشد. بدینجهت نیاکان متإخر ما تحت عناوین جهاد و غزا؛ فقط جنگها و مبارزات آزادیبخش ملی و وطنی را پیش برده و متحقق میساخته اند. ولی با دکتورینهای مدون سیاسی و اجتماعی و مفهوم دولت- ملت...آشنایی نداشتهاند تا چه رسد به احاطه و تسلط بر آنها.
همین بساطت فکری و اندیشه ای تا دههء دموکراسی، تداوم داشت. هنگامیکه عده ای مجذوب اندیشههای سوویتستی و مائوئیستی شدند و عده ای بر خلاف به دام اندیشههای اخوانی – وهابی- سلفی در غلتیدند.
با اینکه اخیریها؛ اندیشههای اخوانی - وهابی – سلفی را چیزی چون دین اسلام و بهتر و برتر از اسلام توده ای و تقریری میپنداشتند؛ اما کمابیش همانند اولالذکرها عمدتاً مقادیری جذمیات را یدک میکشیدند. لهذا اینک که پاکستان و بالاخره امریکا و جهان استعماری غرب و ارتجاع سیاه عربی به تشویق و تحریک و تمویل ایشان پرداختند؛ کدام معیار حقوقی و قانونی و منطقی و اخلاقی وجود نداشت که ایشان را به اندکی تفکر و تأمل وا بدارد.
ایشان در بهترین حالت خیال میکردند که از مساعدتها و الطاف برادر دینی و دوست انسانی خویش برخوردار شدهاند؛ اینها همه سبب سازیهای کبریای الهی میباشد و لابد هیچگونه توطئه و تفتین و شیطنتی در زمینه وجود ندارد.
ولی در حقیقت امر؛ نیروهای ویژهء پاکستان و گروپهای القاعده و سایر جنایتکاران حرفه ای و متکرر که اغلب در کشورهای خود محکوم به اعدام بودند؛ اینک به «جهاد» گویا ضد الحاد گسیل شده بودند تا آخرین مصداقهای ایمانی خویش را با انتحار و انفجار؛ به صحنه آورند و به حد اقل 5 میلیارد نفوس بشری دیگر جهان نشان دهند که اسلام در عمل و عینیت و حقیقت یعنی چی؟
گذشته از این طنز تلخ و تبه کننده؛ عمل نشان داد که همه چیز فریبی و سرابی بیش نبود. آنان– غالباً بدون اینکه خود بدانند و بتوانند بدانند؛ فقط ابراز رزمایشها و اقداماتی قرار گرفته بودند که ابداً پیوند با دین و دیانت و باور و فرهنگ به خصوصی نداشت و هنوز که هنوز است؛ چنین پیوندی ندارد.
از «کفر ابلیس» هم آشکار تر است که هم استادان و پروفیسورها از جایی به نام چندش آور «پاکستان» و به ویژه از درون دهلیزهای شر و فساد و شیطنتی موسوم به سازمان استخبارات نظامی پاکستان (I.S.I) بر افغانستان نازل گردیدند و هم «طالبان».
ما اینجا بر اینکه چقدر ملایان و ارتشیها و اجینتهای پاکستانی و اجانب دیگر در رکاب استادان و «طالبان» بودند و تاکنون استند؛ سایر مسایل و موضوعات شنیع و شریرانهء این پروسهها نمیپردازیم.
صرف بحث بر سر ایدئولوژی است!
پاکستان نه تنها ایدئولوژیکترین کشور دنیاست بلکه رسماً سازمان دولتی به نام «شورای ایدئولوژی پاکستان» دارد. مهم نیست که کمپلکسهای دولت، ارتش، استخبارات، مدرسههای «مجاهد» سازی و سایر زیر مجموعهها چه مناسباتی با شورای ایدئولوژی پاکستان دارند، ولی مهم و تعیین کننده آن است که همه تابع ایدئولوژی پاکستان اند و با استفاده از هر فرصتی به ترویج و عملیاتی ساختن همین ایدئولوژی میپردازند؛ حتی حزب کمونیست پاکستان؛ صرف به لحاظ اینکه حزب پاکستان است؛ نمیتواند از تأثیرات خواسته و ناخواسته ایدئولوژی پاکستان بگریزد و مبرا باشد!
شناخت ایدئولوژی پاکستان مستلزم شناخت خود پاکستان است:
دیگو کوردویز نماینده خاص پریز دوکیویار سر منشی ملل متحد از سال ۱۹۸۱ تا سال ۱۹۸۸ در کتاب خویش که مشترکاً با سلیک هریسن روزنامه نگار معروف امریکایی تحت عنوان ()آنسوی افغانستان (نگاشته و به نشر سپرده است؛ از زبان جنرال ضیاءالحق حاکم نظامی و سیاسی – ایدئولوژیک وقت پاکستان روایت میکند:)
()ما حق آنرا به دست آوردهایم که در افغانستان یک رژیم دوست ما بوجود آید. ما به حیث یک کشور جبهه مقدم خطری را متقبل شدیم. هرگز اجازه نخواهیم داد که حالات در آنجا (فغانستان) به شکل سابقش بر گردد. طوریکه اتحاد شوروی و هند در آنجا نفوذ داشته باشند و بر قلمرو ما دعوی وجود داشته باشد. حکومت افغانستان یک حکومت واقعاً اسلامی خواهد بود و به حیث جزئی از جنبش احیای اسلامی فعالیت خواهد کرد و روزی خواهد رسید که مسلمانهای اتحاد شوروی را به خود جلب و جذب نماید.
تصور میکنم؛ ژرفترین معنا و مصداق ایدئولوژی پاکستان در همین فرمایشات جنرال ضیاءالحق وجود دارد
ولی هنوز مفید تر و رهگشاینده تر میباشد که ما به فرمایشات پدر بلافصل ()جهادیان و طالبان حضرت نصیرالله بابر!؛ انهماک و توجه عابدانه بداریم!؟
مهربانی کنید؛ هم اکنون شما در محضر این ابرفرشته...! قرار دارید:
نصیرالله بابر پدر جهاد و نخستین مجاهدین
پس از این که در اگست ۱۹۷۳ داود خان کودتا کرد، در اکتوبر همین سال، نزد من، خدا بیامرز، انجنیر حبیب الرحمن آمد. با من صحبت و مطالبه نمود که مرا نزد بوتو صاحب ببر. من که در آن وقت در باﻻحصار (پشاور) برگیدیر بودم، با بوتو صاحب صحبت کردم، وی (بوتو) از راه دنباوگی به منطقهء مهمند آمده بود و من نیز همزمان به مهمند رفته بودم که سرکی بسازیم.
مرحوم حبیب الرحمن برایم وضع کابل و حکومت داود خان را بیان کرد و خواستار کمک شد. داود خان برای ما شناخته شده بود و چنان صحبتها میکرد که ازآن بوی خطر (خطر برای پاکستان) میآمد. روسها هم با داود خان در توافق بودند؛ روسها میخواستند که به مرور خود را به آبهای گرم برسانند. من به بوتو صاحب (مسلماً دیدگاه او بسیار گسترده بود) گفتم که با اینها (انجنیر)! حبیب الرحمن و دارو دستهاش چی پیشامدی باید کرد؟ او برایم گفت: که منطقه را عمیق مطالعه کنم به اوضاع دقیق شوم.
ما مطالعات خود را کردیم. ما یقین داشتیم که در چین چاو، مرد و ماؤ هم در حالت مرگ بود، پس قیادت جدیدی که بعد از آنها میآمد، طبعاً با خود پروگرامهای ویژه خود را میداشت. در روسیه هم، از آخرین ایدیولوگ ها، یکی دو تا باقی بود لهذا عنقریب در قیادت آن تغییر میآمد که مسلماً دینامیکس خاص خود را دارا میبود. در ایران هم شاه را درباریانی احاطه کرده بودند، که پس از بیماری یا مرگ شاه قادر به کنترول اوضاع نبودند. در هندوستان که بی چون و چرا، خطرات ما را تهدید میکرد، لهذا از چهار طرف ما در معرض تهدید خطرات بودیم. لهذا در افغانستان ما نمیخواستیم که حالات خراب شود. (خراب برای پاکستان، به راستی تا که احمق در جهان باشد مفلس در نمیماند!)
بزرگترین مساله این بود که روسها میتوانستند از حالتهای تازه بهره برداری نموده و داخل افغانستان گردند.
به این لحاظ من نخستین مجاهدین نهضت را (مجاهدین را که نگذارند حالات در افغانستان برای پاکستان خراب شود، مجاهدین نهضت پاکستانی افغانستان بر انداز را) از اکتوبر 1973 تا ۱۹۷۷ ترنینگ و تعلیمات نظامی دادم و در آن زمان قیادت شان همین جا بود، آنان از یونیورستی و پوهنتونها کابل پسران جوان را میآوردند و ما برایشان تریننگ میدادیم و پس به ولایات مربوطشان میفرستادیم تا در آنجا به دیگران تعلیمات بدهند ما در اینجا به هر کدام کارهای جدا جدا میسپاریدیم. ربانی شبنامهها و امثال آنرا مینویشت و حکمتیار امور ارتباطی انجام میداد. لیکن در ۵ جولای ۱۹۷۷ حکومت ما از میان رفت و ضیاءالحق بدبخت به صحنه آمد که افکار خود را داشت.
او، برآنان (مجاهدین نهضت اسلامی) کمک را قطع کرد و گفت: این کار ما نیست که اینجا برای افغانستان افرادی را ترینینگ بدهیم. او همه چیز را بند کرد. با قطع شدن کمکها آنان (مجاهدین نهضت) هم چند پارچه شدند.
اینجا، نخست انجنیر عبدالرحمن، باز گلبدین حکمتیار، بعداً احمد شاه مسعود آمد. متعاقباً چهار پنج تن دیگر آمدند. ما برایشان گفتیم که مطابق خواست شما ما برایتان ترینینگ میدهیم و کامیابی تان را میخواهیم. ولی سوال این است که وقتی کامیاب شدید، حالات را کی کنترول خواهد کرد، شما که نوجوانان (هلکان) استید؟ آنان گفتند که با ما کادرها و بزرگان موجود است. گفتیم: معرفی بدارید وآنگاه نام استاد ربانی را بر زبان آوردند. آنان همه (در آنوقت) از گروپ ربانی بودند.
تخم، نخست به دنیا میآید یا مرغ؟
ولی پس از قطع کمکها در برج جولای ۱۹۷۷ آنان (مجاهدین فی سبیل الله! مجاهدینیکه اساساً فساد آنان و باداران شان سالها بعد پای شوروی را به افغانستان کشاند و گویا به «جهاد» شان رسمیت و مشروعیت بخشید. به راستی تخم، نخست به دنیا میآید یا مرغ!؟) در ۱۹۷۸ نزد من آمده گفتند: که پول و هیچ چیز دیگر نداریم و در بد حال هستیم. منسوبین هم از ما توقعاتی دارند. من، اولاً به شاه ایران پیشنهادی فرستادم که برای اینان که ما ترینینگ دادهایم، ضیاءالحق همه چیز را قطع کرده، با آنان کمک کنید. فکر میکنم در ماه سپتمبر یا اکتوبر من با بی بی (نصرت بوتو) هم در این زمینه نشستی داشتم. شاه ایران پاسخ فرستاد که طی سه روز کاری خواهد کرد ولی حکومت مارشالا مرا به زندان فرستاد که یک سال محبوس ماندم. چون از زندان بر آمدم شاه ایران از میان رفته بود. به این ترتیب از ایران چیزی بدست نیامد.
آنگاه من، آنان را به امریکاییان راجع ساختم در حالیکه خودم از صوبه سرحد خارج شده نمیتوانستم، دوستی داشتم در اسلام آباد که با هم خانه میساختیم لذا من این مجاهدین را به منزل وی اعزام میکردم و چون به شفر برایش میگفتم که (گلکار) آمد، هدف حکمتیار بود، چون میگفتم – بیجلی والا (برقی) آمد، احمدشاه مسعود منظور میبود... سفارت امریکا در ماه می ۱۹۷۹ (مجاهدین مخلوق و مولود پاکستان را پذیرا شد) با ایشان کمکها را شروع کرد. من به ایشان گفتم که اجندا و پروگرامتان را بسازید و برای من هم گفته شد که تو هم پروگرام خویش را به ایشان بده!
روسها (طبق انتظار و طبق پروگرامهای مجاهدین و نصیرالله بابر پاکستانی!!) در دسمبر ۱۹۷۹ آمدند. اما امریکاییها در ماه می به کمکهای مالی و غیره به مجاهدین شروع کرده بودند، مگر آی. اس. آی و ضیاءالحق کاری به این کار نداشتند. وقتیکه روسها آمدند، امریکا به ضیاءالحق وآی. اس. آی فشار وارد نمود تا به مجاهدین کمک نمایند و بعد از آن ضیاءالحق و آی. اس. آی. به کمکها شروع نمودند.
شما ببینید، (وشما هم ببینید، ای کسانیکه دعوی اسلام و افغانستان دارید!) ما در آن زمانیکه به آنان (مجاهدین) ترینینگ میدادیم در عین وقت با داود خان مذاکره میکردیم و با اعلیحضرت مذاکره میکردیم که این مسئله (کدام مسئله!؟) از راههای سیاسی حل گردد ولی ضیاءالحق نمیخواست که این مسئله به گونهء سیاسی حل شود، زیرا اعتقاد داشت، تا زمانیکه جنگ در افغانستان جریان دارد، (ده کجا و درختها کجا!؟) امریکاییان وی را در قدرت نگه میدارند. (غافل از اینکه) امریکاییان، چنان مردمیاند، تا هنگامیکه به کارشان باشی، ازت کار میگیرند، به مجردیکه کارشان پوره شود، دیگر ختمت میکنند. (چنانکه) در ماه اپریل، ضیاءالحق (مست از باده قدرت)، ذوالفقار علی بوتو را اعدام کرد، مگر در ماه جون، یک مقام مهم امریکا نزد من آمده و برایم گفت که شما را از شر ضیاءالحق نجات میدهیم و در عوض (چشتی) یا (سوار) را خواهیم آورد.
در کویته جلسه ای داشتیم که در آن بیگم بوتو، محترمه بینظیر بوتو، یحیی بختیار، جنرال تیکه خان و من بودیم. به ایشان گفتم: یک امریکایی به من گفت که شما را از ضیاءالحق نجات میدهیم... آنان به من گفتند: بین یک جنرال و جنرال دیگر چه فرق است!؟ برو، به امریکایی بگو که مسوولیت (بهبود) در این کار را به عهده میگیرد یا خیر؟ (بالاخره) جنرال چشتی امتناع کرد و (جنرال) سوار خان هم گفت: اولاد کوچک کوچک دارم کاری نمیتوانم انجام دهم.
اگر شما، به پس منظر این امور، دقیق شوید (در میابید) که چون در اگست ۱۹۷۹ ضیاءالحق واقف شد که امریکا میخواهد خلعش کند، (خلع رئیس جمهور پاکستان متعلق به امریکا بود!) فوراً چشتی را بر طرف کرد و در دسمبر، روسها آمد. (ورق بر گشت) مطلب این است که در سیاست (اصل) منفعت طلبی است.
ملاحظه کنید، بوتو صاحب را بدست وی (ضیاء الحق) در ماه مارچ اعدام کرد ولی در جون یا جولای (همان سال) از ختم کردن ضیاء الحق سخن در میان بود، مگر در دسمبر باز هم ضیاءالحق، دوست از همه بهترین برای امریکا شد.
جنرال دوگول و مارشال تیتو هم مجاهد بودند!
ضرورت اصلی این بود که به مجرد آمدن روسها امریکا و ضیاء الحق برای مجاهدین حکومت جلای وطن درست میکردند. چنین کاری را انگلستان برای (دیگول) انجام داده و حکومت در تبعید برایش ساخته بود، عین کار در یوگوسلاویا برای مارشال تیتو انجام گرفت. (جنرال دوگول و مارشال بروز تیتو هم جهاد کرده بودند!؟ بیچارهها از این حقیقت بی خبر مردند، به خدا معلوم که مجاهدان پاکستانی سهم آنان را از جنت، برایشان بدهند!؟) مگر آنها این کار را (برای مجاهدین) نکردند و به این خوش بودند که مجاهدین متفرق باشند.
.........................................................................
س – شما با مسعود از قبل هم آشنا بودید و ارتباطاتی با هم داشتید، آیا از آن زمان نیز چنین شکهایی در مورد شخصیت وی و یا در مورد ارتباطات وی نزد شما بود؟
جهاد درس پاکستان به داؤد خان!
ج – ببین! این چیزها و پروتوکول وی با روسها بسیار پسان واقع شده. آن وقت هم ما در حکومت بودیم، مگر در وقت داود ما چنان کردیم که میخواستیم به داود یک درس بدهیم. آن وقت داود، مخالفین ما را در افغانستان نگه میداشت مانند اجمل ختک، اعظم هوتی و آنان اینجا در پاکستان بمب گذاریها را سازمان میدادند و لذا ما هم خواستیم که به داود یک پیغام بدهیم:
ببین، تو اگر کاری میتوانی، ما هم قادر به آن هستیم. ما احمدشاه مسعود را به پنجشیر فرستادیم و در پنجشیر، بالایش عملیات اجرا کردیم (در ۱۹۷۵) تا نشان دهیم که این افراد چقدر ورزیده گی یافتهاند. آن عملیات به داود به حد کافی خساره رسانید. پس از آن داود اینجا آمد و در مورد ()دیورند به مذاکره پرداخت. («دیورند» آرمان جهاد فی سبیل الله!!) قبل بر آن بالای گلاب ننگرهاری علیه داود خان یک کتاب نیز نوشته بودیم که عنوانش بود ()سردار دیوانه – لیونی سردار ما تمام اینها را به خاطری انجام میدادیم که ظاهر شاه واپس (به پادشاهی) بر گردد!! (دوام این مصاحبه و حقایق بیشتر را در کتابواره بنده «جنگ صلیبی یا جهاد فی سبیل الله!» پیگیری فرمائید) 4
جهاد برای منافع و بقای پاکستان
نتایج عمده تاریخی که ازاین مصاحبه میتوان گرفت عبارت اند از:
ـ پهلوی نظامی مقاومت افغانستان از پاکستان آغاز گردیده است و به عباره دیگر جایگاه زاد و ولد و نشو و نمای اختاپوت «جنگ صلیبی» یا «جهاد» همان پاکستان است آنهم نه پس از تجاوز و اشغال شوروی در دسمبر 1979 بلکه شش سال قبل و مدتها هم پیش از کودتای کمونیستی اپریل 1978 و درست پس از قیام سردار محمد داؤد و اعلام رژیم جمهوری در افغانستان. (البته شهادت نصیرالله بابر در همین حدود است)
اما دگروال محمد یوسف در تلک خرس؛ ضمن تصریحات فراوان «مجاهد» را اینگونه تعریف و ارزش گذاری میکند:
«مناطق سرحدی پاکستان تکیه گاه اداری بسیار وسیع برای جهاد محسوب میگردید. مجاهدین بدین مناطق جهت حصول اسلحه، استراحت، جابجا سازی خانوادهها در کمپها، به خاطر تعلیم و آموزش و مداوای طبی روی میآوردند. در آن زمان ما کارکنان آی. اس. آی این معامله خوب رئیس جمهور ضیاء را قدردانی نمیکردیم، به حیث یک سرباز باورم نمیآمد که قوماندانی اعلی شوروی جهت حمله بر پاکستان رهبران سیاسی خویش را تحت فشار قرار نداده باشد.»
چنانکه امریکاییها دامنهء جنگ را از ویتنام به لاوس و کمبودیا که پایگاه مصؤن «ویتکانگها» را تشکیل میداد نیز گسترش داده بودند. لیکن رویهمرفته اتحادشوروی از مبادرت به چنین صعب العبوری اجتناب میورزید، من مطمین بودم که آنها را تا این اندازه بر نمیانگیختیم. جنگ ما با اتحاد شوروی به معنای خاتمهء پاکستان و موجب بروز یک جنگ جهانی میشد. ازینرو یک مسؤولیت عظیم شمرده شده و من در آن زمان عمیقاً متوجه آن بودم...
تجاوز شوروی به چریکها چنان ترقی بخشید که به تعداد هزارها تن اشخاص ملکی و سرباز به صفوف آنها پیوسته و جنگ را به مثابه جهاد وسعت داد. فرارسیدن کفار یا ملحدین به مقاومت یک آرمانی بخشید، یعنی یک جنگنده چریکی را به حالت جنگجوی صلیبی (یعنی مجاهد) در آورد...
برای دریافت سوابق تاریخی «جنگجوی صلیبی» نیز به کتاب جنگ صلیبی یا جهاد فی سبیل الله! رجوع فرمائید.
«تلک خرس» آئینهء جنک صلیبی!
در یک استقامت همین ادامهء آنست که ما در «تلک خرس» مشاهده میکنیم:
«افغانستان باید مبدل به یک ویتنام شوروی گردد. شورویها به خاطر جنگیدن و کشتن امریکاییها ویتکانگها را تسلیح مینمودند ازینرو امریکا نیز اکنون باید چنین نموده شورویها را به وا سطهء مجاهدین نیست و نابود سازد. این نظر همچنان در بین افسران سی. آی. ای به خصوص رئیس آن ویلیام کیسی به خوبی متداول بود. چنین استنباط میکنم که آنها از ناکامی خویش در ویتنام که عظیمترین شکست نظامی ابر قدرت جهانی را تشکیل میداد، عمیقاً اندوهناک بودند ...برین تاکید میورزم که اکثر مامورین عالیرتبه امریکایی، این را منحیث یک چانس خدا داده تلقی مینمودند که در اثر آن شورویها بدون اینکه آسیبی به امریکاییها بر سد، از دم تیغ بگذرند.»
(چانس خداداده برای امریکا!؟ وبرای پاکستان چانس هزارمرتبه برتر!! نعوذ بالله این فقط مردم بدبخت و یا شاید نفرین شده افغانستان بودند که نزد خدا شا نسی نداشتند که هیچ، معکوساً بد چانسی و فلاکتهای ناشی از آن یکسره نصیبشان بود!)
جنرال اختر با آنها متفق بود که این کار به کلی امکان پذیر است. آری، دیگر این بر عهدهء من بود تا آنرا تحقق بخشم ...چریکهای ویتنام نفرات تازه دم، اکمالات و سرپناه را بدان سوی مرز در لاوس و کمبودیا در اختیار داشتند، در حالیکه برای مجاهدین اینگونه سهولتها در پاکستان مهیا بود... عوامل دیگر مشابه این بود که هر نفر پیاده یعنی یک چریک ازین جهت برنده بود که منحصر به یک نقطه و پوسته نبود بدین ترتیب در کنج و کنار کشور بمبها و راکتها را منفجر میساخت ... من مسؤول جنگیدن در یک جنگ چریکی بشیوهء «خونریزی از هزار جناح» بودم.
من به نقاط حساس وآسیب پذیر دشمن مانند شاهراه سالنگ، طیاره بروی زمین، نیروی اکمالاتی، بندها، پلها، پایپ لاین ها، پوستههای دورافتاده و یا کاروانها و در هستهء تمام اینها به کابل پی برده بودم...
تا جاییکه من مشاهده نمودهام این صرف پول است که موجب صلح یا جنگ شده میتواند. (نعوذ بالله نه خدا، نه دین و نه چیز دیگر! زیرا) مجاهدین بجز دریافت کمک مالی انگیزهء دیگری بدست نمیآوردند. این مهم نبود که استراتیژی من تا چه حد متبلور گردد بلکه اجراءات متکی بر میسر بودن یک خزینه حجیم بود تا ذریعه آن قوای مسلح من باید تسلیح، تربیه وسوق میگردید.
(آری قوای مسلح من- دگروال محمد یوسف افسر I.S.I، قوای مسلح قوماندان اعلی مجاهدین افغانستانی پاکستان! با خزینه حجیم که جهاد فی سبیل الله فقط به آن متکی بود!!)
تقریباً نصف این پول از جانب مالیه پرداز عمده یعنی امریکا سرازیر میشد در حالیکه متباقی آنرا حکومت عربستا ن سعودی و یا اشخاص متمول عرب میپرداخت.
ایدیولوژی پاکستان؛ باخون و جسد افغانها نوشته میشود!
تجارب عینی فراوان؛ مزید بر آنچه تاکنون یاد داشت کردهام بار بار دیگر آن دریافت تاریخی و معرفتی مرا تأکیداً توثیق کرد که فردای نخستین اشغال مزارشریف توسط طالبان؛ درین شهر برایم حاصل شده بود.
شاید یکی از عوامل پاگرفتن باورهای سخت به مقدرات ماورایی؛ همین است که آدمی بیش از یک مرتبه در جریان عین تجربهء بزرگ و برجسته واقع میشود.
چنین موردی برای من حضور بلافصل تصادفی در مزارشریف؛ هم در شب نخست مسلط شدن طالبان بر آن بود و هم در شبی که طالبان برای آخرین بار از این شهر رانده شدند و با اینکه در مجموع کشور از قدرت بر انداخته شده بودند؛ منجمله درعمارت لیسهء سلطانه رضیهء مزارشریف مقاومت شدید و حیرت انگیزی از خود نشان دادند که نتیجهء آن پیدا شدن پشتههایی از کشتهها در فردای آنروز روی جادهها و درون جویچههای شهر «مولا علی» بود. کاملا شبیه مناظر رقت انگیزی که سه سال و اندی پیش هم از سیاهههای لشکر طالبان درین شهر و سایر بلاد شمال برجا مانده بود.
در رابطه به مورد اخیرالذکر؛ گفتنی است که حدوداً 4 سال پیش از این؛ انشعابی در سازمان مسلط بر ولایات عمدهء شمال یعنی «جنبش ملی اسلامی افغانستان» وقوع یافت و برادران رسول پهلوان که قبلاً گویا بر سر عشق و مراودات با زنی؛ در همین مزارشریف کشته شده بود؛ عامل قضیه را جنرال دوستم مؤسس و رهبر جنبش ملی اسلامی دانسته به طرز انتقامجویانه علیه وی قرار گرفتند و علی الرغم همه نورمها و موازین معرفتی و اخلاقی و قومی خویش؛ در تبانی با طالبان تشریف فرما گردیدند.
چون ولایت کلیدی فاریاب در تصرف این گروه بود؛ طالبان موقع را غنیمت دیده پلان فتح ولایات شمالی را ریختند و خواستند عملی کنند و نیز عملی کردند.
به هر دلیلی بود نیروهای مربوط به جنرال دوستم مقاومت زیادی نکردند و پس از فاریاب طی ساعاتی؛ مزارشریف هم؛ به تصرف شاخهء یاغی جنبش ملی – اسلامی و طالبان در آمد.
اما همین شب گویا طالبان، پاکستانیها و القاعده ایها اراده فرمودند که مفرزهء خورد یا بزرگ جنبش ملی - اسلامی پیوسته به خویش را خلع سلاح نمایند.
ظاهراً همین امر موجب اشتعال نایرهء بزرگ شد؛ وقتی قطعات مربوط به جنبش ملی - اسلامی (بخش ملک و گلو گل محمد- پهلوان) به دلیل عدم اطاعت از این تصمیم؛ به واکنش پرداختند؛ لحظه به لحظه تمامی پوتانسیلهای ضد طالبانی به تحرک آمدند. درست طی ساعاتی؛ قیامت حقیقی- و نه اسطوره ای- به پا گردید.
گویا تمامی فرض و واجب و علت وجودی هر مزاری و هر افغان کشتن و نابود کردن یک یا چند طالب گردیده بود؛ و ناگفته نماند که افراد قطعات طالب و همسنگران پاکستانی و القاعده ایشان هم عجب شهامت و مقاومتی از خویش بروز دادند.
به هرحال؛ در همان نخستین شب؛ دولت مستعجل طالب در مزارشریف و سراسر ولایات شمال؛ خاتمه یافت.
فردا من و سایر گشت و گذار کنندگان در شهر مزار شریف شاهد اجساد بیشمار روی جادهها و چمنها و کوچه پس کوچهها بودیم؛ جوانانی با چردههای نسبتاً تیره؛ ریش کوتاه یا بلند و پیراهن - تنبان و پای لچ یا باچپلک.
در میان اجساد؛ کسانی هم دیده میشدند که به وضوح عرب یا تبعهء کشورهای افریقایی بودند؛ ولی متباقی بین افغانی - قبایلی و پاکستانی بودن نوسان داشتند.
اخبار و روایات میرساند که عین جنگها و بر خوردها تا آخرین بخشهای فاریاب همزمان ادامه داشته و همزمان هم با نتایج همسان در همه جا خاتمه یافته است!
این حالات به حدی دراماتیک بود که عقل بسیاریها در تفسیر آنها در میماند و هواداران ملک خان که دیگر خود زعیم شمال اعلام گردیده بود و کمابیش به خیانت به قوم و سمت و... متهم میگردید؛ برای تبرئه او؛ چنین هم وانمود میکردند که گویا ملک خان و برداران خواستند با یک تیر دو فاخته بزنند؛ از یکسو با استفاده از امکانات طالبان از شر جنرال دوستم خلاص گردند و از طرفی طالبان را به تلک انداخته چنان گوشمالی دهند که دیگر هوای شمال را برای ابد از سر بدر نمایند.
شاید هم در میان اجساد؛ کسانی قوماندان 7-9 تنی بودند؛ ولی جز شایعات که هیچگاه توثیق نشد؛ از قوماندانان بالا رتبه و مؤثر آنان اطلاع و خبر دقیق به دست نیامد؛ عده ای که طبق افواهات اسیر شده بودند؛ نیز به مرور- حسب شایعات - در بدل پول یا امتیازات دیگر توسط قوتهای درون مرزی و برون مرزی تحویل گرفته شدند؛ عده ای گویا از عقب جبهات گریخته بودند و عده ای را هم گویا افراد محلی هوادار طالبان یا دارای پیوندهای قومی و قبیلوی با آنان نجات دادند!
عین قاعده؛ حینی که در 2001 قوای عمدهء طالبان و همسنگران پاکستانی و القاعده ایشان در کندوز محاصره گردیدند؛ با وضوح بیشتر متبارز گردید. حتی بر اثر تقاضای رژیم پاکستان؛ جورج دبلیو بوش رئیس جمهور ایالات متحدهء امریکا و سرقوماندان اعلای دهان کف کردهء جنگ جهانی علیه تروریزم! زمینه آنرا فراهم کرد که طیارات پاکستانی با مصئونیت در کندوز نشست کند و مهرههای مهم پاکستانی، طالب افغانی و نقش آفرینان القاعده را از تهلکه نجات دهد. سپس بگذار با سیاهی لشکر؛ هرچه میشود؛ بشود!
البته درین نوبت نیز مهرههایی از برکات و معجزات پرندههای نجات؛ نصیب نبرده اسیر و محبوس گشتند ولی آنچه در گذشته اتفاق افتاده بود؛ تکرار گردید و همه با پول یا در تبادله و یا در بدل امتیازات و معاملات دیگر سالماً به جایگاهها و پایگاههای شان معاودت نمودند.
بنده زیاد به فرد شعر زیر منحیث یک «مفهوم» تعلق خاطر ندارم و معهذا باور دارم که حکمتی در آن نهفته میباشد:
هرکی ناموخت از گذشت روزگار هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
لابد بر آنانیکه برای ایدئولوژی پاکستان و استیلای یخچالی آن بر افغانستان حتی تا قلل پنچشیر و بدخشان؛ شاخ و دم میطلبند؛ فقط میتوان متإسف بود!
این اسارت یخچالی؛ با افتضاح هرچه تمامتر در یخ زده گی دهان و خمی چشمان دولتمردان و به اصطلاح اپوزیسیون کاران آن طی سالیان اخیر نمودهای فوق العاده ننگینی دارد.
ترهات جناب حامد کرزی رئیس جمهور مبنی بر «برادرخواندن»های مکرر پاکستان و نوکران آن از سویی و دشنام و تحقیر و تخطئهء دوامدار جناب کرزی توسط همان «برادران» در محافل دیپلوماتیک و میدیای پاکستانی و جهانی؛ ثبوت قاطع این مدعاست.
گذشته از کسانی چون حمیدگل و به اصطلاح سخنگویان طالبان؛ همین دو روز پیش ملا حنا ربانی وزیرخارجهء پاکستان بر خلاف تمامی نورمهای دیپلوماتیک و پروتوکول مشخص در بارهء سلسله مراتب؛ کلمات اهانتباری را حوالهی کرزی نمود که حتی اگر این کلمات از زبان رئیس جمهور پاکستان (همتای کرزی) هم خارج میشد؛ شناعت اعظمی داشت. بار قبل در واشنگتن پرویز مشرف طی کنفرانس مطبوعاتی کرزی را فیل مرغی خوانده بود که پیش چشم خود را دیده نمیتواند.
اما منجمله اسارت ایدئولوِژیک و احساس بندگی؛ مانع از سربلند کردن و واکنش نشان دادن متعارف میگردد؛ گویی اینها همه نوازشهای پیر و پیامبر باشد!
رویهمرفته از برکت جبهات استادان و طالبان؛ اینک افغانستان در قعر زمستان اسارت ایدئولوژیک پاکستان و از برکت همهء آنها؛ در قعر زمستان اسارت ایدئولوژیک «بازی شیطانی» به سر میبرد و در اندیشه و عمل نسل کهن و نوین مجاهدان و طالبان؛ هیچگونه اثر و نشانه ای از «بهارافغانی» درین راستا یعنی حرکت به جهت ایدئولوژی ملی تإمین کنندهء منافع حقیقی و عینی افغانها قابل احساس و رؤیت نیست!
خدا کند؛ که بنده دچار اشتباه و مغالطه و توهم و جنون و چیزهای مشابه باشم!
خدا کند!
خدا کند!
**************
رویکردها:
1- فقط به عنوان نمونه لطفاً به این ویدیو دقت فرمائید:
http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=1rAEKgl3U7M#
2- تإملات اینجانب در مورد ایدئولوژی حزب دموکراتیک خلق افغانستان که بیش از یک و نیم دهه تاریخ سیاسی معاصر افغانستان را به خویش اختصاص داده است؛ بیشترمصداق «سوویتیزم» را تائید میدارد تا کمونیزم و مارکسیزم را.
3- «بازی شیطانی» مهمترین و اثر گذار ترین روند سیاست جهانگشایانه و جهانخوارانه و فعل و انفعالات سیاسی طی نزدیک به یک قرن و نیم در خاور میانهء افریقایی - آسیایی به شمول افغانستان، ایران، آسیای میانه و قفقاز میباشد که ملعبهء سیاست امپریالیستی قرار دادن دین مقدس اسلام و اعتقادات میراثی 1400 ملیون نفوس جهان ممیزهء آن است و نیز ژورنالیست مشهور جهانی رابرت درایفوس پیرامون موضوع کتاب خیلیها تحقیقی و مستند نگاشته است که احتمالاً به دلیل زمستان اسارت ایدئولوژیک پاکستان در افغانستان از دو ترجمهء دری آن حتی یکی هم در بازار کتاب افغانستان قابل دریافت نخواهد بود. مگر این کتاب در انترنیت هست و لینک آن در سایت بزرگ آریایی قرار ذیل میباشد:
http://www.rahetudeh.com/rahetude/baziye-sheytani/html/aghaz-baziye-sheytani.html
4- http://www.ariaye.com/ketab/jehad/jehad.pdf
گرامی باد سالروز ۸ ثور