روشنا ســازد خــدا تا شام ما را مستمر سر کشد خورشید خاور از گــریبان سحر
ابر نیسان پر کند بطن صدف در روزگار پا نهـد بــر بام گـــردون نخبه ی نسل بشر
با ولادت ای مه تابان بــرج کــهکـشان روز از دامان شب بیرون نهد شمس و قمر
در شعــاع روشنی بختآور روی زمین داند عـاقل اینکه باشد ژرف دریا پــر گهر
عیسی مـــریم بــزاید در دل شــام ســیه کـــور مـادرزاد گیتی را کــند بینا مــگر
دیــد بینا میشود مـا را چـــراغ رهنمون گمرهــی ریــزد بهپای خرمن هستی شرر
دست الفت را برد بر قلب انسان حــزین میکشد چرک نهان از کورهراهای جگر
آب حیوان میچکــد از قطرهی لعل لبش راست میسازد به حرف لطف چشم کجنگر
تا بسوزد خـرمن خاشاک از روی زمین نور دانش میشود در خطهی ما شعـلهور
تا بگیرد باغ و گلشن رونق ازهار فضل از همایون شاه لولاک آورد گلبرگ تر
گــر بریزد سایهی لطفش به ارباب قــلم میشود استاد (فضل) از فضل او صاحب اثر
قرب شفقت جا دهد آنرا که فارغ از ریاست در بحار رحمت حق کشور دل غوطهور
کیش آن عالی جناب است همچو گلبن گل شکفت زین درخت معرفت از چی نمیخواهی ثمر
تا نگـیری محکم از دامــن شرع مصطفی مرغ پروازت ندارد ای مسلمان بال و پــر
لطف و مهر از درس آیات کتابش برملاست کین درون دیگ ما جوشد چو جانی در سقر
قــتـل انسان در بیاناتش قــرین کــافــریست انتحــاری میدهد دامــان دین بــر دست شـر
نخــل باغـش از گــزند ما کجا آسوده است ما چو طفلان سنگ میباریم بر شاخ شجر
میرود (فرخاری) با موج گنه باغ بهشت فهم این مضمون نمیگنجد به مغز بیهنر
مولانا عبدالکبیر "فرخاری"
فرستنده: امان معاشر
گرامی باد سالروز ۸ ثور