گفت‌وگوی یک کودک با خدا/دکلمه: لیدا قائم‌مقامی - بازنویسی: مسعود حداد

کودک الو الو، سلام، کسی آنجا نیست، الو الو، مگه آنجا خانه‌ی خدا نیست، پس چرا کسی جوابم نمیده، الو.
کد خبر: ۱۶۷۸۰
تاریخ انتشار: ۱۳۹۰/۹/۲۲ - ۱۲:۲۶
تعداد بازدید: ۸۹۹

کودک الو الو، سلام، کسی آنجا نیست، الو الو، مگه آنجا خانه‌ی خدا نیست، پس چرا کسی جوابم نمیده، الو.
یک صدای مهربان، مثل اینکه صدای یک فرشته باشد، جواب می‌دهد: بلی، با کسی کار داری بچه جان؟
کودک: خدا هست، با او قرار گذاشته بودم، قول داده بود امشب با مه صحبت کنه.
فرشته بگو بگو من می‌شنوم. کودک با تعجب می‌پرسد: مگر تو خدائی، من با خدا کار دارم، میخام با خدا حرف بزنم.
فرشته هر چه می‌خواهی به من بگو، قول می‌دهم گپ هایته به خدا برسانم. کودک با صدای بغض‌آلود آهسته میگه: یعنی، یعنی خدا هم مرا دیگه دوست نداره، خدا هم نمی‌خواهد با من حرف بزنه.

فرشته ساکت بود، بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه نه این حرف‌ها چیست که می‌زنی، خدا خیلی دوستت داره، مگر کسی می‌توانه ترا دوست نداشته باشه.
بلور اشکی که در چشمان کودک حلقه‌زده بود با فشار بغض می‌شکند و روی گونه‌هایش می‌غلطد و با همان بغض می‌گوید: اصلا «اگه نگی خدا با من حرف نزنه گریه می‌کنم ها و بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت و بعد صدا: زیبا! بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می‌کند بگو. دیگر بغض امانش را بریده بود، بلند گریه می‌کرد و می‌گفت:» خداجان، خدای مهربان من، خدای قشنگ من، خدا جان من، من می‌خواستم برت بگم ترا به خدا نگذار که من بزرگ شوم، ترا به خدا نگذار.
چرا؟ این مخالف تقدیر است، چرا دوست نداری بزرگ شوی؟
آخر خدا جان، خدای قشنگ من، من ترا خیلی دوست دارم، قایدر مادرم دوستت دارم، به خدا ده تا دوستت دارم، ولی اگه بزرگ شوم نکنه مثل بقیه ترا فراموشت کنم، خدا جانم نکُنه یادم بره که یک روزی برت زنگ نزنم، نکُنه یادم بره که هر شب با تو قرار داشتم، مثل بقیه که بزرگ شدند و حرف منه دیگر نمی فهمند، مثل بقیه که بزرگ‌اند و فکر می‌کنند که من همو طو خدای پجات میگم که با تو دوستم. خدا جان من، خدای قشنگ من! مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرف مه باور نمی‌کنه. خدا جانم به من بگو چرا بزرگ‌ها حرف‌هایشان سخت و سخته، بگو ببینم خدای عزیر من، مگر نمی‌شه این طوری‌که من با تو حرف می‌زنم، با تو حرف زد؟
خدا پس از تمام شدن گریه‌های کودک گفت:عزیزم! آدم، محبوب‌ترین مخلوق من چه زود خاطرات‌شان را به ازای بزرگ شدن فراموش می‌کند. کاش همه مثل تو، به جای خواسته‌های عجیب، مرا از خودم طلب می‌کردند تا تمام دنیا در دست‌شان جا بگیرد. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی‌هایشان می‌خواستند. کاش از نام من به دیگران دروغ نمی‌گفتند و طبق میل و دلخواه خویش از من تصویر نمی‌کشیدند و کاش مرا به خیال خودشان نمی‌دزدیدند و محصور به قوم و قبیله‌ی نمی‌ساختند.
کوچولوی نازنین من! دنیا برای تو کوچک است، بیا تا برای همیشه کوچک باشی و بزرگ نشی، هرگز بزرگ نشی.
کودک کنار گوشی تیلفون، درحالی‌که لبخند بر لب داشت، در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
(چه خواب راحتی)                   

دکلمه: لیدا قائم‌مقامی
انتخاب و بازنویسی: مسعود حداد

نام و نام خانوادگی :
آدرس پست الکترونیک :
متن نظر :

گرامی باد سالروز ۸ ثور

طراحی و تولیدwebsource.ir