محمد عالم افتخار

آقاي عالم افتخار در نوشته هایش به درد و آلام مردم و جامعه اشاراتی دارد. داستانهایش رنگ و بوی اجتماعی دارد. یک اثر او تحت عنوان «دیوهای چرمین کمر» که شامل چند نمایشنامه است، در سال ۱۳۶۱ ش. از طرف وزارت اطلاعات و کلتور چاپ شده است. چند داستان او در کتاب به نام «گذرگاه آتش» از طرف انجمن نویسندگان افغانستان به زیور چاپ آراسته شد.
کد خبر: ۱۵۵۵۵
تاریخ انتشار: ۱۳۹۰/۶/۱ - ۱۰:۳۰
تعداد بازدید: ۵۷۴

زندگي‌نامه‌ي مختصر افتخار

فرهيخته‌ي آگاه، جناب آقاي محمد عالم افتخار، از شاعران به نام سانچارک است که در سال 1320 ش. در یک خانواده تهیدست در قصبه تکزار دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش گذراند. مکتب متوسطه را در لیسه زرغونکوت تا صنف نهم ادامه داد. چرخ روزگار از ادامه تحصیل بازش داشت. در سال 1348 بحیث مامور در تفحصات شبرغان به کار پرداخت. در سال 52 بحیث مامور تصحیح در آمریت اطلاعات و کلتور جوزجان مقرر شد. از سال 54 تا 57 بحیث آمر اطلاعات و کلتور جوزجان و اولین مدیر مسؤول روزنامه جوزجانان بود که این نشریه را با قطع و صحافی زیبا و مطالب جالب و خواندنی انتشار می داد. در پایان سال 57 به کابل رفت و در روزنامه انیس ملی مشغول کار شد.

افتخار کار نویسندگی را از دوران مکتب آغاز کرد. از او درام داستان و اشعار زیادی در نشریه های کشور چاپ شده است. وی در نوشته هایش به درد و آلام مردم و جامعه اشاراتی دارد. داستانهایش رنگ و بوی اجتماعی دارد. یک اثر او تحت عنوان «دیوهای چرمین کمر» که شامل چند نمایشنامه است، در سال 1361 ش. از طرف وزارت اطلاعات و کلتور چاپ شده است. چند داستان او در کتاب به نام «گذرگاه آتش» از طرف انجمن نویسندگان افغانستان به زیور چاپ آراسته شد.

افتخار بعد از مدتی، وظایف دولتی را رها کرد و به کارهای شخصی پرداخت. مدتی در شهر مزار شریف مسکن گزید. سپس به شهر شبرغان رفت و در آنجا ماندگار شد. او بعد از سال 1381 ش. دیگر بار به سرودن شعر و نوشتن روآورد. آنگاه رهسپار کابل شد و مقالاتش را در جراید آن شهر به چاپ می‏رساند.
جناب آقاي افتخار در حال حاضر در هند مشغول تدوين و چاپ كتاب«گوهر اصيل آدمي» و سفرنامه‌‌ي هند است.

اینک نمونه‏ای از سروده های او – شعر نو – تحت عنوان «سؤال این است!»:


سؤال اين است!


تو، ای ستاره‌ي آبی ناپیدا گران گیتی!

تو، ای معشوقه‌ي خورشید

روشنگر!

تو، ای والاترین اسطوره‌ي هستی،

زمین، مادر!

مرا، از سرنوشت اضطرابی تلخ در جان است.

تو می دانی،

تن پرخون و اندام  پر از درد تو می داند

که پس فرزند تو - انسان –

به اعماق کدامین اهریمن تورا رها کردند

و بر ت نازنین مادر، چه ها کردند؟!

چه هول انگیز و ننگین است،

ز وحشت های جلادان دست آموز اهریمن،

به خون سرخ فرزندان

- نه ده، نی صد که میلیون ها –

سراپای تو ننگین است.

الا مادر!

از آن روزی که قابیل کشت هابیل را

درازای قرون بگذشت –

ولیکن دشنه قابیل

پیاپی خون هابیل های دیگر را همی ریزد.

و قابیل ها،

هنوز از استخوان های برادر دشنه می سازند،

هنوز خواهر طناب دار می بافند.

الا مادر!

مگر تنها نه اهریمن!

که یکسر کهکشان های سترون با تو در کین است،

که این سان خدعه می بارند؟

و فرزاندان افسون گشته ات، دیگر

ترا مادر نمی دانند.

در آغوشت به جای زندگانی، مرگ می کارند.

الا مادر!

مرا، از سرنوشت اضطرابی سخت در جان است،

که اینک دکمه جای دشنه بگرفته،

فشار دکمه، صد چندان ز ضرب دشنه آسان است

و نزدش مادر و فرزند قربانی یکسان است.

چه دهشت زا و صعب و سهمگین ماتم!

که جلاد برادرها وخواهرها

شود جلاد مادر هم.

الا مادر!

الا! زیباترین اسطوره‌ي هستی!

الا، ای گل عروس سبز پوش بیکران گیتی!

الا، ای آفرنیش مست و مدهوشت!

زمان، تاریخ، فرهنگ،

انعکاس جلوه هایی از خرام و از برو دوشت!

چه باید کرد؟

به بودن یا نبودن؟ پاسخی چون داد؟

زمین – مادر!

سؤال اینست،

سؤال اینست!


منبع: میر حسینی، سید علی نقی (1388)، سانچارک در بستر زمان، قم: اشرق، ص 231-234.

نام و نام خانوادگی :
آدرس پست الکترونیک :
متن نظر :

گرامی باد سالروز ۸ ثور

طراحی و تولیدwebsource.ir