تاریخ انتشار :يکشنبه ۳۰ جوزا ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۴۴
کد مطلب : 11194
مطلب حاضر، خلاصه سخنرانی «مهندس سید محمد باقر مصباح زاده» است که در نشست تخصصی تحت عنوان «جرگهٔ مشورتی صلح؛ اهداف و دستاوردهای آن در افغانستان» به میزبانی انجمن علمی پژوهشی حقوق اسلامی «جامعه المصطفی العالمیه» در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۱۸ با حضور جمعی از طلاب و اعضای انجمن حقوق برگزار شد.
سخنرانی مهندس سید محمدباقر مصباح زاده در نشست «جرگهٔ مشورتی صلح؛ اهداف و دستاوردهای آن در افغانستان»
مطلب حاضر، خلاصه سخنرانی «مهندس سید محمد باقر مصباح زاده» است که در نشست تخصصی تحت عنوان «جرگهٔ مشورتی صلح؛ اهداف و دستاوردهای آن در افغانستان» به میزبانی انجمن علمی پژوهشی حقوق اسلامی «جامعه المصطفی العالمیه» در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۱۸ با حضور جمعی از طلاب و اعضای انجمن حقوق برگزار شد.
اشاره: مطلب حاضر، خلاصه سخنرانی «مهندس سید محمد باقر مصباح زاده» است که در نشست تخصصی تحت عنوان «جرگهٔ مشورتی صلح؛ اهداف و دستاوردهای آن در افغانستان» به میزبانی انجمن علمی پژوهشی حقوق اسلامی «جامعه المصطفی العالمیه» در تاریخ ۱۳۸۹/۳/۱۸ با حضور جمعی از طلاب و اعضای انجمن حقوق برگزار شد.

---

در رابطه با «جرگه ملی مشورتی صلح و دستاوردهای آن» در واقع دو سؤال مطرح است، یکی این که جرگه مشورتی چه اهدافی داشت و دوم این که دستاوردهای آنچه بود؟
برای یافتن پاسخ به سؤال‌های که مطرح شد، لازم است که این جرگه بررسی و تحلیل شود. دو گونه تحلیل می‌تواند وجود داشته باشد: یکی تحلیل سطحی، به این معنی که جرگه مشورتی صلح را فی نفسه و مستقل از تحولات کلی افغانستان مورد بررسی قرار دهیم، و دیگری تحلیل عمقی، به این معنی که این جرگه را نه تنها در بستر تحولات کلان افغانستان بلکه در بستر استراتژی کلان ایالات متحده آمریکا در منطقه مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم.

چگونگی برگزاری جرگهٔ ملی مشورتی صلح

در ابتدا لازم است که یک نگاه اجمالی به اصل جرگه داشته باشیم. آقای حامد کرزی، رئیس جمهور افغانستان از دو سال به این طرف مسئلهٔ مذاکره با طالبان را به‌طور جدی مطرح کرد و در این راه تلاش‌های زیادی را به خرج داد. مذاکراتی بین نمایندگان دولت و طالبان، بصورت مخفی در کشورهای عربستان، امارات و مالدیو صورت گرفت. این مذاکرات بعد از این‌که افشا شد واکنش‌هایی را در پی داشت، طالبان به شدت انجام چنین مذاکراتی را تکذیب کرد. از طرف دیگر این مذاکرات اعتراض‌ها و سوءتفاهم‌هایی را در بین نیروهایی که در داخل نظام و دولت هستند برانگیخت. سرانجام در کنفرانس لندن در مورد افغانستان که زمستان سال گذشته برگزار شد، آقای کرزی طرح خود را برای پایان دادن به جنگ مبتنی بر مذاکره با طالبان مطرح ساخت که بر اساس آن باید زندانیان طالبان آزاد شده و اسامی سران آن از لیست سیاه شورای امنیت سازمان ملل حذف شود. این خواست کرزی ظاهراً از سوی آمریکا و سایر اعضای اجلاس لندن پذیرفته شد، و قرار شد که جرگه مشورتی صلح برای تأیید و پیگیری طرح کرزی در کابل برگزار شود.
طالبان به شدت کنفرانس لندن و مصوبات آن را رد کرد، و بر خواستهٔ خود مبنی بر خروج بدون قید و شرط نیروهای اشغال‌گر از خاک افغانستان تأکید ورزید. با وجود مخالفت جدی طالبان تلاش برای برگزاری جرگه مشورتی صلح ادامه یافت.
بالاخره جرگه مشورتی صلح روز چهارشنبه (۱۲/۳/۱۳۸۹) افتتاح شد و به مدت سه روز ادامه یافت. رئیس جرگه استاد ربانی منصوب شد و ۲۸ کمیته کاری برای بحث روی موضوعات مطرح شده ایجاد شد. به کمیته‌ها اجازه داده شد هر موضوع و مطلبی را که می‌خواهند بحث نموده و پیشنهاد نمایند، اما در قطعنامهٔ نهایی تنها مطالب مورد نظر حکومت و حامیان خارجی آن –جامعه جهانی به سرکردگی امریکا- گنجانیده شد و طوری فضا سازی شد که اعضای جرگه فرصت اعتراض و انتقاد نداشته باشند. در نتیجه قطعنامه ۱۶ ماده‌ای صادر شد، که موضوعات متعددی در آن گنجانده شده است.

مفاد قطعنامهٔ جرگهٔ ملی مشورتی صلح

قطعنامه به چند بخش تقسیم شده است که بخش اول آن را می‌توان به‌عنوان مقدمه در نظر گرفت. در این بخش ابتدا از «ابتکار و تعهد» آقای کرزی «برای پایان دادن به جنگ و خونریزی در کشورو رسیدن به صلح پایدار» اعلام «پشتیبانی همه‌جانبه» شده است. سپس، از جامعهٔ جهانی و بخصوص ایالات متحده آمریکا بخاطر «بازسازی نهادهای ملی و زیربناهای کشور» و - در واقع اشغال افغانستان- قدردانی شده و خواستار «ادامهٔ همکاری‌های وسیع، مؤثر و بنیادی» آن‌ها شده است.
 در سطح منطقه از پادشاه عربستان سعودی و از کشور ترکیه «برای پشتیبانی از اقدامات و ابتکاراتی که منجر به صلح» در افغانستان می‌شود قدردانی شده و «خواهان تداوم، تسریع و گسترش همکاری بیشتر» آن‌ها – در واقع مداخله بیشترشان در افغانستان- شده است.
در بخش دوم قطعنامه شرایطی برای مذاکره وضع شده است، البته بدون این‌که ازعنوان «شرایط» استفاده شود. درماده سوم قطعنامه آمده است که «تلاش‌های صلح نباید دستاوردهای نظام و اررزش‌های قانونی آن را زیر سؤال قرار داه و منجر به ایجاد بحران تازه در کشور گردد». منظور اصلی این گفته آن است که طرف مقابل باید نظام موجود و حکومت را با قانون اساسی آن به رسمیت بشناسد.
در ماده پنجم قطعنامه آمده است که «ما از تمام جناح‌های ذی‌دخل تقاضا می‌نماییم تا از پیش شرط‌های که زمینهٔ آغاز مذاکره و مفاهمه را غیرممکن می‌سازند، اجتناب نموده و روش‌های سازنده و انعطاف‌پذیر را برای آغاز تفاهم روی دست گرفته، حسن نیت خویش را ابراز نمایند». واضح است که مفاد این ماده، مفاد ماده سوم را نقض نموده و آن را منسوخ می‌سازد؛ ولی نباید چنین برداشت کرد که گردانندگان جرگه این تناقض را اشتباهی و ناآگاهانه ایجاد کرده‌اند.
در بخش سوم قطعنامه چارچوبی برای مذاکره وضع شده است که شامل آزادی زندانیانی که بر اساس گزارش‌های نادرست و جرایم اثبات نشده زندانی هستند، حذف اسامی مخالفین از لیست سیاه شورای امنیت سازمان ملل، جلوگیری از دستگیری‌های بی‌مورد و بازرسی‌های خودسرانه منازل و بمباران ساحات مسکونی، در دست گرفتن فرماندهی عملیات نظامی توسط ارتش افغانستان، تجهیز و آموزش نیروهای امنیتی افغانستان و تعهدات دراز مدت جامعه جهانی می‌شود. در مورد اخیر در ذیل ماده هشتم چنین آمده است: «ما از جامعه بین‌الملل خواهان تعهدات دراز مدت هستیم، تا افغانستان دوباره به میدان کشمکش‌ها و رقابت‌های منطقوی مبدل نگردیده و از مداخلات بیرونی جلوگیری به عمل آمده، زمینه را برای تقویهٔ همکاری‌های منطقوی مساعد سازد.»
در بخش آخرقطعنامه، مکانیزمی برای مذاکره و تلاشهای صلح پیشنهاد شده که بر اساس آن یک کمیسیون یا «شورای عالی صلح» تأسیس می‌شود تا مصوبات جرگه مشورتی صلح را به اجرا در بیارود. شورای صلح درمرحله اول باید کمیته‌ای راتعیین کند تا این کمیته مسئله آزادی زندانیان را مورد بررسی قرار دهد.

واکنش‌ها

طالبان که طرف اصلی جنگ با نیروهای خارجی و دولتی می‌باشد به شدیدترین وجه با جرگه مشورتی مخالفت کرد. این گروه با پرتاب چند موشک و دو عملیات انتحاری و تیراندازی در نزدیکی خیمه لویه جرگه روز اول جلسهٔ جرگه را مختل کرد.
حزب اسلامی که یکی از گروه‌های مخالف دولت است هم جرگه مشورتی صلح را جرگه آمریکایی خوانده و رد کرد. برخی نیروها و شخصیت‌های مؤثر که در صف دولت قرار دارند جرگه را تحریم کردند. جنرال دوستم از سران قوم ازبک، محمد محقق و استاد اکبری از سران قوم هزاره، سید احمد گیلانی رهبر محاذ ملی از پشتون‌ها و دکتر عبدالله از جبهه ملی در جرگه مشورتی صلح شرکت نکردند. حتی آن عده از بزرگان طالبان که در صف دولت قرار دارند، مانند عبدالسلام ضعیف و وکیل احمد متوکل وزیر خارجه سابق طالبان، هم شرکت نکردند.
آنچه که گفته شد واکنش‌های داخلی بود؛ و اما در رابطه با واکنش‌های خارجی‌ها باید گفت که سفارت آمریکا به سرعت از قطعنامهٔ جرگه مشورتی صلح تقدیر کرد، و پس از آن سایر دیپلمات‌های غربی قطعنامه این جرگه را مورد حمایت قراردادند. در حالی‌که در ابتدای طرح مسئله مذاکره با طالبان و تشکیل جرگه مشورتی صلح، آمریکا و برخی متحدینش ژست مخالف می‌گرفتند و کراهت نشان می‌دادند.
از سوی دیگر، آقای کرزی هم ژست ملی می‌گرفت و چنین وانمود می‌ساخت که در برابر خواسته‌های زورگویانه و مداخله گرایانه آمریکا و ناتوایستادگی می‌کند. هردو جانب- کرزی و امریکایی‌ها- شاید حساب شده چنین فضایی را ایجاد کرده بودند. اما در عمل عکس آن فضایی را که ایجاد کرده بودند اتفاق افتاد.

تحلیل قطعنامه

 حالا با توجه به نحوهٔ برگزاری جرگه مشورتی صلح ومفاد قطعنامه آن ونیز واکنش‌های که به عمل آمد می‌توان هدف این جرگه را تعریف کرد. اما از دیدگاه برگزار کنندگان جرگه مشورتی صلح، هدف آن ایجاد اجماع ملی برای مذاکره با طالبان، و برقراری صلح در افغانستان تعریف شده است.
در رابطه با دستاوردهای جرگه مشورتی صلح باید گفت که دستاوردها را باید در ارتباط با هدف تعریف شده جستجو کرد. هدف تعریف شده برقراری صلح بود، آیا این جرگه و مفاد قطعنامه آن، می‌تواند صلح را در افغانستان برقرار کند؟ نه؛ چون هم طرف اصلی جنگ، جرگه را رد کرد و هم مفاد قطعنامه کاملاً با خواسته‌های طرف مقابل و حتی منافع ملی مردم افغانستان در تضاد است. مجموعه‌ای که در جرگه مشورتی جمع شده بودند همه در واقع دولتی و سازگار با دولت بودند. جرگه مشورتی متشکل از تمام ارکان دولت- از اعضای حکومت گرفته تا پارلمان، شوراهای ولایتی، ولسوالی، کارمندان عالی رتبه- بود. نخبگان، احزاب سیاسی، و نهادهای مدنی که در صف دولت قرار دارند، حتی مهاجرینی که به نحوی سازگار با نظام موجود هستند، در جرگه دعوت شده بودند. در واقع جرگه، جرگه دولتی بود و به دلیل عدم حضور طرف مقابل که پایگاه قومی وسیعی دارد و نیز عدم حضور برخی عناصری که در صف نظام کنونی – به حق یا ناحق- از پایگاه سیاسی و قومی برخوردارند، ملی خواندن جرگه مشورتی قابل قبول نمی‌باشد. اگر قرار باشد مخالفین به عنوان بخشی از ملت افغانستان در نظر گرفته نشوند، در آن صورت صلح چه معنایی می‌تواند داشته باشد. به‌خصوص که در قطعنامه آنها را «ناراضیان» تعریف کرده، نه تروریست‌ها. پس آنها بخشی از ملت افغانستان شناخته شده‌اند که در جرگه مشورتی صلح شرکت ندارند و با این جرگه مخالفت کردند. پس جرگه مشورتی در واقع دستاوردی برای صلح نداشته است.
حالا چند سؤال مطرح می‌شود؛ از قبل با توجه به واکنش‌های طالبان و سایر مسائلی که ذکر شد مشخص بود که جرگه دستاوردی برای صلح ندارد، پس چرا این جرگه را دایر کردند؟ چرا ۱۶۰۰ نفر را با آن هزینه گزاف (۱۳۰ میلیون دلار) جمع کردند، در کشوری که مردم از گرسنگی جان می‌دهند ۱۳۰ میلیون دلار برای هیچ چرا هزینه شود؟ آیا برگزار کنندگان جرگه مشورتی و قدرت‌های جهانی مسلط بر افغانستان نمی‌فهمیدند که این جرگه نتیجه‌ای برای صلح ندارد؟
همچنین سؤال‌هایی در مورد مواد قطعنامه وجود دارد. قطعنامه جرگه مشورتی اگر قطعنامه صلح است، اگر قطعنامه ملی است، خواست مردم افغانستان را منعکس می‌کند، چه نیازی هست که در آن از اشغال‌گری ایالات متحده آمریکا تمجید و قدردانی شود، و از جامعه جهانی به رهبری آمریکا خواسته شود که به اشغالگری خود در افغانستان ادامه دهد، آیا این خواست واقعاً خواست ملت افغانستان؟
پر واضح است که ادامهٔ اشغالگری نه تنها خواست مردم افغانستان، بلکه خواست تمام ۱۶۰۰ نفر شرکت کننده در جرگه مشورتی هم نبوده و نمی‌باشد. ادامهٔ اشغال تنها می‌تواند خواست یک عده به اصطلاح روشنفکرسکولار، لائیک، کمونیست و گروه‌ها و افرادی که منافع شخصی خود را در ادامهٔ وضعیت موجود می‌بینند، باشد. یک عده هم البته اشتباه می‌کنند، فکر می‌کنند که در مقایسه با وضعیت‌های قبلی این وضعیت بهتر است. به‌هرحال، پذیرش اشغالگری و تجاوز با آزادی خواهی، دینداری و روح بلند مردم افغانستان سازگاری ندارد. اشغال‌گری سرزنش است، پایمال شدن عزت است، هیچ ملتی نمی‌خواهد عزتش آگاهانه پایمال شود، اما اگر سرش را با پنبهٔ غفلت ببرند، مسئله‌ای جداست. ایالات متحده آمریکا یک طرف درگیری و یکی از عوامل جنگ در افغانستان است. اگر یک طرف عوامل جنگ طالبان و سایرمخالفان را در نظر بگیریم، طرف دیگر ایالات متحده آمریکا و جامعه جهانی است. اگر هدف صلح واقعی و پایداراست چرا از آمریکا خواسته می‌شود به اشغالگری و جنگ خود ادامه بدهد و در افغانستان بماند، اما از طرف دیگر به‌نام مذاکره خواسته می‌شود که تسلیم شود؟
اگر جنگ محکوم می‌شود باید هر دو طرف درگیر محکوم شود، نه این‌که به یک طرف تقدیر نامه داده شود و به طرف دیگر برائت نامه پیشنهاد شود.
مسئلهٔ دیگر این است که در افغانستان از وقتی این کشور تأسیس شده است تاکنون، کشورهای همسایه بخصوص دو همسایهٔ مهم ایران و پاکستان، نقش متقابل داشته‌اند. این سه کشور تاریخ، زبان، فرهنگ، تجارت، اقتصاد و ... مشترک داشته و در سطح کلان جزء یک تمدن‌اند، و حتی در گذشته‌های نه چندان دورجزء یک واحد سیاسی بزرگ بودند. این کشورها بخواهی نخواهی در امورهم دخالت دارند و از یکدیگر تأثیر می‌پذیرند واین اثر را کسی نادیده گرفته نمی‌تواند. شکی نیست که در طی سی‌سال گذشته ایران و پاکستان در مسئله افغانستان نقش اساسی داشته‌اند. این که نقش آن‌ها چقدر مثبت یا منفی بوده موضوع دیگری است، اما این نقش ایجابی است. اگر حضور این دو کشور در بازی منطقه‌ای افغانستان سبب مشکلات شده باشد، عدم حضور آنان هم چندین برابر سبب مشکلات می‌شود.
در قطعنامهٔ جرگه مشورتی ار نقش پادشاه عربستان سعودی و جمهوری ترکیه در بحران افغانستان قدر دانی شده اما از ایران و پاکستان نه تنها سخنی صریحی به میان نیامده بلکه بطور ضمنی هردو کشور را یکسان متهم به دخالت در افغانستان می‌نماید. دلیل این کار چیست؟
پاسخ همهٔ سؤال‌های مطرح شده را باید در تحلیل عمقی جرگه مشورتی صلح جستجو کرد. در تحلیل عمقی، باید این جرگه در بستر استراتژی کلان ایالات متحده آمریکا در منطقه بررسی شود. ایالات متحده آمریکا یک ابرقدرت است و می‌خواهد ابرقدرت بماند، بقای ابرقدرتی آمریکا بستگی به این دارد که سلطهٔ خود را در نقاط حساس دنیا بگستراند. سلطه نفوذ محض نیست، سلطه همراه با تهاجم است، تهاجم نظامی، سیاسی، فرهنگی، و تبلیغاتی.
از بدو ظهور استعمارغرب، اهمیت راهبردی منطقه خاورمیانه و آسیای جنوب غربی به تدریج افزایش یافت تاحدی که در حال حاضر حساس‌ترین نقطه دنیا به شمار می‌رود، بخصوص که «هارتلند» جدید نیز در این منطقه تعریف شده است. کسی که در این منقطه تسلط داشته باشد، می‌تواند سلطه خود را بر کل آسیا و آفریقا و تمام دنیا بگستراند. از لحاظ اقتصادی بزرگترین منابع زیر زمینی، نفت و گازجهان در این منطقه قرار دارد، بزرگترین بازار مصرف کالا به خاطر کثرت وتنوع جمعیت در این منطقه وجود دارد. از لحاظ سیاسی، قدرت‌های بالقوه رقیب آمریکا در آینده در این منطقه حضور دارند. آمریکا اگر می‌خواهد ابرقدرت بماند باید از همین حالا قدرت‌های بالقوه رقیب را نگذارد که به بالفعل تبدیل شود. افغانستان در قلب چنین منطقهٔ حساسی قرار گرفته است و آمریکا می‌تواند از طریق سلطه بر آن به اهداف سیاسی، نظامی و افتصادی خود در تمام این منطقه دست یابد.
 متأسفانه شرایط افغانستان طوری آماده شده بود که آمریکا توانست به بهانه مبارزه با تروریزم آن را اشغال نماید. این‌که بعد از لشکرکشی آمریکا به افغانستان مطرح شد که اگر آمریکا بعد از سقوط رژیم کمونیستی افغانستان را تنها نمی‌گذاشت جنگهای داخلی و کشت و کشتار و خرابی‌ها اتفاق نمی‌افتاد، شعار دروغینی بیش نبوده و نمی‌باشد. آمریکا از ابتدا در شکل دهی بحران افغانستان و خونریزی در این کشور نقش داشته است.
اگر ادعای آمریکا و انگلیس و سایر غربی‌ها در رابطه با تنها گذاشتن افغانستان صحت دارد، پس چرا در طی ۹ سال گذشته که این کشور را اشغال کرده‌اند افغانستان از بحران نجات داده نشد؟ حقیقت آنست که استراتژی آمریکا جنگ بلند مدت و طولانی است، بوش این مطلب را شفاف ساخت و با شعار جنگ صلیبی افغانستان و عراق را اشغال کرد. وجههٔ آمریکا به‌عنوان مهد دموکراسی و تمدن نوین غربی خراب شد و در هیئت یک کشور اشغالگر انزجار توده‌های میلیونی را در سراسر جهان علیه خود برانگیخت؛ بنابراین، تصمصم گرفتند که چهرهٔ کریه آمریکا را اگر بتوانند با شعار «تغییر» استراتژی ترمیم کنند. در حقیقت تغییر استراتژی مطرح نبود، بلکه تغییر روش برای ادامهٔ استراتژی سلطه مد نظر قرار داده شده بود. اوباما با شعار «تغییر» استراتژی‌اش را در رابطه با افغانستان و منطقه در تاریخ ۱۲/۱/۸۸ اعلام کرد. در این استراتژی اولین چیزی که مطرح شد، حفظ سلطه آمریکا در افغانستان و منطقه از طریق جنگ تحت عنوان «حمایت از مردم آمریکا» بود.
در استراتژی جدید آمریکا در منطقه دو اصل مطرح شد، یکی اصل رویکرد منطقه‌ای، و دومی اصل دیپلماسی همراه با ادامه جنگ. بر اساس این دو اصل در رابطه با رویکرد منطقه‌ای طوری مسئله را مطرح کردند و فضا سازی کردند که مردم و حکومت‌های منطقه احساس کنند که آمریکا واقعاً می‌خواهد در راهبردش تغییر ایجاد کند. آمریکا در زمان بوش کشورهای ذی‌نفع منطقه را از صحنهٔ افغانستان خارج کرده بود و حتی کشورهای عضو ناتو از تک روی آمریکا ناراضی بودند. گمان می‌رفت که آمریکا در رویکرد جدید منطقه‌ای می‌خواهد کشورهای ذی‌نفع منطقه را هم در تصمیم سازی افغانستان شریک سازد.
در رابطه با ایران، به تدریج اندکی نرمش نشان داده شد، دیپلمات‌های آمریکایی گفتند که ایران می‌تواند در برقراری صلح در افغانستان نقش داشته باشد. در موضوع هسته‌ای ایران نیز چراغ سبزهایی نشان دادند، و حتی نامه فرستادند تا برخی مسؤولین دولت ایران باور کردند که آمریکا در مسئله هسته‌ای کوتاه آمده ومجبور شده نقش ایران را در افغانستان بپذیرد. اما اصل قضیه چیزی دیگری بود.
در رابطه با پاکستان شفاف‌تر برخورد کردند، در استراتژی اعلام شده توسط اوباما آمده است که پاکستان مثل افغانستان قربانی تروریسم بوده و در معرض سقوط قرار دارد. بنا براین، باید کاری کرد که پاکستان را از سقوط نجات داد. چه کاری برای پاکستان کردند؟
از قبل برای کاری که می‌خواستند در پاکستان انجام دهند زمینه سازی شده بود. مدت‌ها بود که رئیس جمهور افغانستان و برخی نیروهای سیاسی افغان که مخالف طالبان بودند از آمریکا ونیروهای بین‌المللی انتقاد می‌کردند که لانه‌های تروریسم را در پاکستان نمی‌کوبند. آن‌ها ادعا می‌کردند که اگر پناهگاه‌های طالبان در پاکستان مورد حمله قرار گیرد در افغانستان جنگ تمام می‌شود. این فضاسازی تبلیغاتی آگاهانه یا ناآگاهانه توسط افغان‌ها صورت می‌گرفت و موجه هم بود. امریکایی‌ها درچنین فضایی مدعی شدند که پاکستان در خطر سقوط است، تا بتوانند جنگ را به داخل خاک آن کشور بکشانند.
براساس راهبرد جدید اعلام شده از سوی اوباما سالانه مبلغ یک و نیم میلیارد دلار برای مدت پنج سال به پاکستان در راستای هدف جنگ با تروریسم با در نظر داشت شرایط وضع شده پرداخت می‌شود. آمریکایی‌ها با بمباران مناطق مرزی پاکستان با افغانستان و وادار ساختن ارتش پاکستان به جنگ با طالبان در داخل خاک این کشور، در واقع جنگ را از افغانستان به پاکستان گسترش دادند و این کشور را نیز به‌سوی بی‌ثباتی سوق دادند.
پاکستان بیش از یک سال است که توسط هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی بمباران می‌شود و ارتش پاکستان به ظاهر با طالبان و در واقع با مردم خود درگیر شد. این بدترین فاجعه برای یک کشور است که نیروهای مسلح آن با مردم خود بجنگند.
باوجود یک سال جنگ شدید و تحمیل تلفات و خسارات جانی و مالی بر مردم پاکستان، نه تنها جنگ در افغانستان کاهش پیدا نکرد، بلکه بیشتر از پیش شعله‌ور شد. عملیات طالبان بیشتر و پیچیده‌تر شد تاحدی که توانستند با جلیقه انفجاری از حلقه‌های امنیتی ناتو و نیروهای امنیتی دولت افغانستان عبور نموده و داخل خیمهٔ لویه جرگه شوند. این رویداد به این معنی است که نیروهای آمریکایی و ناتو یا توان مبارزه با تروریست‌ها را ندارند و یا این که عملیات تروریستی را خود آن‌ها هدایت می‌کنند. اگر نیروهای خارجی توان مقابله با تروریسم را ندارند و تا این حد بی عرضه هستند پس چرا در افغانستان حضور دارند؟ و اگر نیروهای آمریکایی و بین‌المللی خود شان در عملیات تروریستی دست دارند، پس تروریست‌ها چه کسانی هستند؟
هدف اصلی در رویکرد منطقه‌ای راهبرد اوباما بی‌ثبات ساختن منطقه بود، نه برقراری صلح. هدف بی‌ثبات ساختن دو کشور ایران و پاکستان بود، پاکستان را بی‌ثبات کردند و ایران را اغفال، چنان‌که بعد از انتخابات ریاست جمهوری یکباره فتنه انفجار کرد و کودتای رنگین به‌راه افتاد. چنین فتنه‌ای امکان ندارد ناگهانی و بدون برنامه‌ریزی پیچیدهٔ قبلی اتفاق بیافتد. شعار تغییر دروغین اوباما زمانی‌که ایرانی‌ها را اغفال کرده بود، دستگاه‌های استخباراتی آمریکا و مراکز آموزشی، انجوها، مراکز پژوهشی، تبلیغاتی و رسانه‌های غربی در سراسر دنیا برای براندازی نظام اسلامی ایران زمینه سازی می‌کردند. اما علی رغم ضربهٔ سنگینی که در اثر فتنه به ایران وارد شد، توان انقلاب اسلامی بالاتر از این ضربه بود. کودتای مخملی و فتنه ایران را از پا در نیاورد، و برخلاف انتظار آمریکا با ثبات تر از قبل شد. توطئهٔ بی‌ثبات سازی آمریکا در مورد ایران کارگر نیافتاد، اما پاکستان را بی‌ثبات کرد.
همان طوری که گفته شد هدف آمریکا بی‌ثبات کردن و خارج کردن ایران و پاکستان از معادله افغانستان بود. این هدف در قطعنامه جرگه مشورتی صلح پیگیری شد و ایران و پاکستان از معادله افغانستان خارج ساخته شدند. در این قطعنامه طرف‌های ذی‌نفع منطقه‌ای جدید تعریف شدند. همچنین، طرف‌های داخلی و طرف‌های بین‌المللی را تعریف کردند. در بحث منطقه‌ای بجای پاکستان و ایران، ترکیه وعربستان را آوردند. در رابطه با حذف ایران و پاکستان که آن‌هارا در لفافه عاملان تبدیل افغانستان به کشمکش‌ها و رقابت‌های منطقه‌ای و مداخله‌گر ذکر کرده‌اند- این مطلب را در کمیسیون‌ها و جلسات شورای مشورتی به صراحت تبلیغ کردند- این پرسش مطرح می‌شود که آیا ایران و پاکستان در افغانستان به یک اندازه دخالت کرده‌اند که ایران در کنار پاکستان قرار داده می‌شود؟ اگر چنین هم باشد آیا فقط این دو کشور دخالت کرده‌اند؟ آیا عربستان و ترکیه با حمایت از گروه‌های خاص فرقه‌ای، قومی و سیاسی در افغانستان دخالت نکرده‌اند؟ آیا تروریست‌هایی که از طریق پاکستان وارد افغانستان می‌شوند ساخته و پرداختهٔ خادم خود خواندهٔ حرمین شریفین نیستند؟ آیا عربستان زادگاه تروریسم القاعده نیست؟ آیا عربستان از طالبان حمایت نکرده است؟ آیا عربستان در بازسازی افغانستان نقشی دارد، در حالی که میلیون‌ها دلار را صرف تخریب عقاید و وحدت ملی مردم افغانستان می‌نماید؟ چرا عربستان که یک طرف قضیه است و دخالت می‌کند می‌تواند مصلح هم باشد؟
 از سوی دیگر ترکیه عضو پیمان ناتواست و در افغانستان سرباز فرستاده است. این کشور که در صف نیروهای اشغالگر افغانستان قرار دارد چطور می‌تواند مصلح هم باشد؟ ترکیه در یک طرف جنگ قرار دارد وعربستان در طرف دیگرجنگ، به چه دلیل این دو طرف جنگ می‌توانند مصلح باشند، اما پاکستان و ایران بر فرض که دو طرف جنگ هم باشند نمی‌توانند مصلح باشند؟
اصل دیگری راهبرد اوباما در افغانستان همان طوری که در ابتدا گفته شد دیپلماسی همراه باجنگ است، در این اصل هم هدف برقراری صلح نیست. وقتی برای طالبان شرط می‌گذارند که نظام موجود را قبول کند- در حالی که این نظام اصل مشکل طالبان است و قبول نمی‌کند - و از طالبان می‌خواهدد که هیچ پیش شرطی را برای مذاکره نگذارد، در واقع نمی‌خواهند صلح برقرار شود. دیپلماسی بر اساس طرح اوباما مذاکره از پایین است، باید مناطق تحت کنترل طالبان مورد حمله نظامی قرار گیرد، در حدی که فرماندهان محلی طالبان به ستوه بیایند و حاضر به مذاکره و تسلیم شوند. این پالیسی اگر اجرا شد، خواست ایالات متحده آمریکا برآورده می‌شود، یعنی تسلیم شدن تدریجی طالبان. این اصل هم در قطعنامه جرگه مشورتی صلح انعکاس یافته است.

اهداف و دستاوردها

اهداف و دستاوردهای جرگه مشورتی صلح را با توجه به طرح اوباما و استراتژی آمریکا در افغانستان، و با در نظرداشت مفاد قطعنامه جرگه می‌توان چنین برشمرد:
۱- تدوین نقشه راه برای اجرای استراتژی آمریکا در افغانستان؛ این قطعنامهٔ ۱۶ ماده‌ای نقشهٔ راه است برای اجرای اجزای استراتژی اوباما در افغانستان و منطقه.
۲- مشروعیت بخشیدن به حضور اشغالگرانهٔ آمریکا و پیمان ناتو در افغانستان. با توجه به عملکرد بد آمریکا و نارضایتی و انزجاروسیعی که در داخل و خارج از افغانستان از آمریکا و ناتو ایجاد شده است، اشغالگران نیاز به نمایش دوبارهٔ مشروعیت حضورخود در این کشور را داشتند تا دوباره ادعا کنند که به خواست مردم افغانستان در آنجا حضور دارند. جرگه مشورتی باید این خواسته را منعکس می‌ساخت که حضور آمریکا در افغانستان ضروری است و این حضور باید ادامه یابد.
۳- مشروعیت بخشیدن به حکومت آقای حامد کرزی. آقای کرزی نیز نیاز به مشروعیت داشت، هم برای سرپوش گذاشتن بر ناتوانی‌ها و ناکارامدی حکومتش وهم برای اینکه از طرف حامیان خارجی اش تحت فشار بود. بخاطر اختلافی که در داخل نیروهای همسو با رژیم در مورد مذاکره با طالبان به وجود آمده بود - بویژه بعد از انتخابات - ضرورت داشت که مسئلهٔ مذاکره را در یک مجمع -هرچند فرمایشی- به تصویب برساند تا مورد قبول جامعهٔ بین‌المللی واقع شود.
۴- حذف ایران و پاکستان از تعاملات سیاسی در رابطه با افغانستان.
دستاوردهای جرگهٔ مشورتی برای برگزارکنندگان آن هرچه باشد در آینده بیشتر روشن خواهد شد، اما برای مرم افغانستان و ایجاد صلح هیچ دستاوردی ندارد جز تشدید جنگ و خصومت و گسترش ناامنی در کل منطقه.
- انجنیر سید محمدباقر مصباح زاده
http://payam-aftab.com/vdcfjydy.w6dy1agiiw.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

جناب مصباح زاده حقا که تحلیلگر قاهری هستی. استفاده کردیم تشکر.