۲
 
مصاحبه پیام آفتاب با داکتر سید عسکر موسوی - بخش اول‎

فرزندی برخاسته از «کارته سخی» / هویت ساز جامعه افغانستانی!

پیام آفتاب: خبرنگار پیام آفتاب در کابل به دیدار «داکتر سید عسکر موسوی» موسوی رفته است و گفتگویی با وی را ترتیب داده است. در ادامه بخش اول این گفتگو را می‌خوانید.
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۵ سنبله ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۳۶
فرزندی برخاسته از «کارته سخی» / هویت ساز جامعه افغانستانی!
بدون شک هر فرد، خانواده، قوم و ملتی هنگام مرور ورقه‌های منفی و مثبت تاریخ سعی می‌کند خود را به یک فرد، رویداد و عملکرد برجسته نسبت دهد و برای خوش هویت سازی کند.

در این میان ملتی که بیشترین هویت‌ها را کمایی کند با قرار گرفتن در راس می‌تواند در دنیا سروری کند و بدون شک هویت سازان هر کشوری با قرار گرفتن در سطور تعاریف و تمجید مردم خویش نه تنها عمری جاودانه می‌یابند که دستاوردها و اثرات ناب آنان همچون چراغی تاریکی‌ها و پیچ و خم‌های زندگی سیاسی، اجتماعی و علمی انسان‌ها را روشن می‌کند.

در سال‌های دور از وطن زمانیکه دسترسی به تحصیلات عالی برای مهاجرین افغانستانی یک رؤیا دست نیافتنی به شمار می‌رفت برای اولین بار ایشان را در یک محفل دانشجویی در تهران دیدم. دیدن وی در کنار شخصیت دیگری به نام داکتر هدی برایم بسیار روحیه بخش بود.

تازه در رشته ریاضی فیزیک دیپلم گرفته بودم و دیوانه وار تمام راه‌های ورود به دانشگاه را جست و جو می‌کردم. در فضایی که شایعات مربوط به مهاجرین افغانستانی مقیم ایران هر شب و روز اذهان هموطنانم را چون بمب‌های خوشه‌ای می‌کوبید دیدار با این شخصیت علمی و برازنده برایم طعم و مزه دیگری. نمی‌دانستم از کدام قبیله است اما دیدنش آینه در آینده وجد بود و مرا که شاخه‌ای از شاخه‌های اندوه و عابری از فراسوی جاده‌های تهی بودم به باغ رویش شور و شکوفه دعوت می‌کرد.

در آن زمان موهای مشکی بلند و عینکی سفید رنگ که حکایت از مطالعات سخت ایشان می‌کرد به چشم داشت.

در مورد افغانستان سخن می‌گفت و تشنگانی چون من و هم سن و سالان من را که در کودکی کشور را ترک کرده بودیم و جز در اخبار تلویزیون دولتی ایران هیچ امکان و منبع دیگری برای دانستن در مورد افغانستان نداشتیم را با اطلاعات مستندش سیراب می‌کرد.

از آن روز سالهای می‌گذرد و امروز که وی را در کابل می‌بینم ناخود آگاه زبان به تشکر و تقدیر از ایشان باز می‌کنم.

شنیده‌ام که در آن سالها ایشان و عده‌ای از همراهانش با فعالیت‌های گسترده علمی، فرهنگی و اجتماعی حرف‌های نوی برای نه تنها مهاجرین که برای روشنفکران جامعه میزبان داشت. وی پیشگام ایجاد تفکر و اندیشه بود و قصد داشت با مدیریت افکار عمومی کشتی به گرداب نشسته حوزه اندیشه را به سر منزل مقصود برساند.

کتاب «هزاره‌های افغانستان» وی در آن زمان منبع مناسبی بود برای مطالعه در مورد جامعه افغانستانی.

به هر حال امروز یک بار دیگر فرصت طلایی ملاقات با ایشان را پیدا می‌کنم: خانه اش در کارته سخی است. ده دقیقه مانده به لحظه ملاقات به کارته سخی می‌رسم. همراه دوستم از چهار راه زراعت یکی دو کوچه به طرف زیارت سخی حرکت می‌کنم. شماره اش را می‌گیریم و وی با لحنی دوست داشتنی آدرس منزل را به ما می‌دهد.

خانه‌ای ساخته شده از سیمنت که دیوارهای آن سفید و یک رنگ دیگر که الان به خاطر ندارم رنگ شده است و درب آن سبز تیره رنگ است. در حدود ده متر مانده به درب منزل خود ایشان درب را باز می‌کند و به نشانه ادب و احترام در حالیکه از پشت عینک همیشگی اش ما را نظاره می‌کند منتظر می‌ایستد. من و دوستم در یک چشم زدن در حالیکه شوق احوالپرسی و لمس دستان وی گام‌های ما را سریعتر ساخته است به درب منزل می‌رسیم. از بس که غرق شخصیت، سادگی و متانت ایشان شده بودیم دو نفره به یک باره سلام و دست‌های خود را به نشانه مصافحه دراز کردیم.

به محضی دستم به دست ایشان رسید تمام وجودم انگار که از علمش نورانی شد. برایم بسیار جالب بود: خبری از بادیگارد، دیوارهای سیمنتی بلند و موترهای لوکس هایلکس و زره نبود و انگار دستانی از غیب ایشان را محافظت می‌کرد. اینجا کسی کلاشینکف نداشت.

وی در پیش و ما به دنبالش از پله‌های سفید رنگ بالا رفتیم و در حالیکه احوالپرسی‌ها ادامه داشت از دورازه چوبی قهوه‌ای رنگ عبور کردیم. کوله بار علمی اش انگار همچون وزنه‌ای بر دوشش سنگینی می‌کرد وقتی که خم شد و دمپایی ها (چپلی‌ها) را پیش پایمان گذاشت تا از پله‌های سفید رنگ دیگری به سمت اتاقی که قرار بود بنشینیم بالا برویم: بالا رفتیم: یکی، دو تا، سه تا... به درستی یادم نیست شاید ۷ پله بالا رفتیم، به چپ چرخیدیم و دوباره از فکر کنم ۴ پله سفید دیگر بالا رفتیم.

وارد یک اتاق سه در چهار شدیم: چای سیاه و سبز و یک سینی پر از کلچه‌های که به شکل گل پخت شده بودند از قبل برای پذیرایی از ما آماده شده بود.

به وی گفتم: «حاج آقای مصباح زاده به دلیل کسالتی که داشتند نتوانستند خدمت شما برسند و من آمده‌ام که سلام‌های گرم و تشکران خالص ایشان را به شما برسانم.»

گفتم: «خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی پیام آفتاب هستم! ایشان به نشانه تأیید و نیز آشنایی قبلی با پیام آفتاب سری تکان داد.»

با فروتنی خاصی پرسید: «چای سبز می‌نوشید یا سیاه؟ گفتیم سبز و سیاه! از مشاهده وقار و خضوع ایشان شکه شده بودیم و کلمات در دهنمان راست نمی‌رفت: جملات من و دوستم در هم ادغام شده بود.»

برایمان چای ریخت، روی تشک‌های گردویی رنگ در سمت راستم نشست. تشک‌ها کمی از سطح اتاق بلندتر بود و ژست خاصی به آدم می‌داد. در حالیکه مواظب بودم دست از پا خطا نکنم به جلوتر خزیدم تا واضح تر سخنان وی را بشنوم! وای باز دسته گل به آب دادم: پایم به قندان خورد و چند حبه قند روی سینی (پتنوس) پرتاب شد اما داکتر هیچی چیز نگفت و تنها با نگاهش مرا شلاق زد. شلاق نگاهش درد نداشت و مرا یاد این گفته که «چوب معلم گل است و هرکس نخورد خل است» انداخت.

آرای اکنون در بیست سانتی‌متری داکتر سید عسکر موسوی بودم.

داکتر می‌گوید: «فرزندی برخاسته از منطقه فقیر نشین کارته سخی هستم. کارته سخی هم اکنون نیز فقیر نشین است. تحصیلات ابتدایی را در مکتب ابتدایی جمال مینه به پایان رساندم و تا صنف ۱۰ در لیسه حبیبیه کابل درس خواندم اما در سال ۱۳۵۱ به ایران مهاجرت کردم و صنوف ۱۰، ۱۱ و ۱۲را در ایران به پایان رساندم و از یکی از دبیرستان های (لسه) تهران دیپلم گرفتم.»

داکتر سید عسکر موسوی می‌افزاید اولین بهار مهاجرت را در مشهد سپری نمودم. در طول سالهای زندگی ام در ایران بین سالهای ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۹ در حوزه علمیه نیز ثبت نام نموده مقداری از علوم قدیم را فرا گرفتم.

سپس با سفر به هند در دانشگاه «پونا» که از دانشگاه‌های معروف این کشور است به مدت یک سال زبان انگلیسی خواندم. بعد از آن تنها یک سمستر در دانشگاه سیفیه هند در رشته جامعه‌شناسی تحصیل کردم اما بنا به دلایلی در سال ۱۳۶۰ هجری شمسی به پاکستان رفتم.

مدتی در پاکستان مهاجر بودم تا اینکه به طور تصادفی در سال ۱۹۸۳ میلادی یک بورسه انگلستان به دست آوردم. در دانشگاه ایست انگلیای شرقی انگلستان در رشته مطالعات توسعه لیسانس گرفتم: در مطالعات توسعه مجبور بودم از چهار رشته ارائه شده یکی را انتخاب کنم و من جامعه‌شناسی را برگزیدم.

مشاور سابق وزارت تحصیلات عالی افغانستان در ادامه شرح دوران‌های مختلف زندگی اش می‌گوید: «در سال ۱۹۸۶ میلادی در رشته جامعه شناسی دانشگاه ایست انگلیای شرقی انگلستان لیسانس را به پایان رساندم. یک سال در دانشگاه آکسفورد بودم و در همانجا به عضویت "مرکز مطالعات مهاجرین" در آمدم: این مرکز یک سال قبل از عضویت من تأسیس شده بود و من در تأسیس آن نقش فعال داشتم.»

این مرکز هم اکنون یکی از مراکز مهم علمی و تحقیقی در زمینه مهاجرت در دنیا می‌باشد، بودجه کلان و دربیش از ۳۰ شهر و کشور دیگر نمایندگی دارد.

رشته مطالعات مهاجرین اولین بار در این مرکز به جهان آکادمی معرفی شد. در این مرکز ماستری را به اتمام رساندم و سپس در سال ۱۹۹۲ از دانشگاه آکسفورد دکتری گرفتم.

داکتر سید عسکر موسوی گفت: «بعد از مدتی در سال ۱۹۹۷ در یکی از دانشگاه‌های انگلستان مرکز افغانستان شناسی را راه‌اندازی نمودم و این مرکز هم اکنون نیمچه فعال است.»

وی افزود در اواخر سال ۲۰۰۲ برای اولین بار پس از سالها دوری به افغانستان برگشتم و از سال ۲۰۰۳ تاکنون به جز سالی دوبار که به انگلستان می‌روم در دانشگاه‌های مختلف کابل مشغول تدریس بوده‌ام.

داکتر سید عسکر موسوی می‌گوید به مدت ده و نیم سال مشاور وزارت تحصیلات عالی بوده است و اگر خدا قبول کند کارهای مثبتی در این وزارت انجام داده است.

داکتر سید عسکر موسوی می‌افزاید در سال ۲۰۱۳ به دلیل اختلاف با عبیدالله عبید، وزیر جدید تحصیلات عالی در اواخر دولت کرزی از وزارت تحصیلات عالی بیرون آمده یا به تعبیری کنار گذاشته شده است. بعد از آن در حدود یک سال را بدون مسئولیت کاری دولتی سپری کرده است.

 تدریس زبان انگلیسی در مقاطع لیسانس و ماستری در دانشگاه سویسی یومف مربوط به تحصیلات عالی دنیا در کابل و کار یک و نیم ساله با وزارت آب و انرژی در هرات بخش دیگری از برنامه کاری داکتر موسوی است.

داکتر سید عسکر موسوی اکنون به عنوان استاد در دانشگاه آزاد اسلامی ایران واحد کابل مشغول به تدریس می‌باشد.

-حفیظ الله رجبی، خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی پیام آفتاب در کابل
کد مطلب: 45247
لينک کوتاه خبر: https://goo.gl/SHIwTG
 


 
جعفرزاده
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۴-۰۷-۲۳ ۰۹:۵۶:۱۳
سلام.اقای حفیظ الله رجبی لطفا ایمیل یاشماره تماسی ازاقای دکتر موسوی ارسال می فرمایید.متشکرم. (16215)
 
ملال
Germany
۱۳۹۴-۱۱-۰۵ ۰۲:۳۰:۲۳
دست شما درد نکند، خیلی جالب و خواندنی و آموزنده بود. (16423)
 
نام و نام خانوادگی
ایمیل