نام ایران و پیشینه فارسی دری - بخش اول

فریدون مجلسی
نام ایران از دوران ساسانیان بر سرزمینی نهاده شد که تیره‌های گوناگون مردمانی در گذر هزاره‌ها در آنجا بودند یا به آنجا آمده و با هم درآمیخته و خانواده و فرهنگی با همسانیهای سرزمینی و تفاوتهای بومی و اقلیمی پدیدآورده بودند. اقوامی که بخشهای بزرگی از آنها از جایی در گذشته‌های دور آمده بودند و خود را از تیرة «ایر» می‌دانستند، جمع آن را «ایران» خواندند که هم نام سرزمینشان شد و هم نام مردمانش، و آنانی را که بیرون از آن دایره بزرگ بودند، «اَنیران» یعنی غیر ایران نامیدند.
تاریخ انتشار : سه شنبه ۷ اسد ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۳۰
نام ایران و پیشینه فارسی دری - بخش اول
نام ایران از دوران ساسانیان بر سرزمینی نهاده شد که تیره‌های گوناگون مردمانی در گذر هزاره‌ها در آنجا بودند یا به آنجا آمده و با هم درآمیخته و خانواده و فرهنگی با همسانیهای سرزمینی و تفاوتهای بومی و اقلیمی پدیدآورده بودند. اقوامی که بخشهای بزرگی از آنها از جایی در گذشته‌های دور آمده بودند و خود را از تیرة «ایر» می‌دانستند، جمع آن را «ایران» خواندند که هم نام سرزمینشان شد و هم نام مردمانش، و آنانی را که بیرون از آن دایره بزرگ بودند، «اَنیران» یعنی غیر ایران نامیدند.

تا زمان ساسانی، وضع چنین بود. شادروان امان‌الله قرشی در کتاب ایران نامک در این زمینه بررسی جالبی کرده‌است. همسایگان باختری که نزدیکترین به بخش پارس از ایران بودند (یعنی عربها و یونانیان)، ایران را به نام ایالت همسایه یعنی فارس یا پارس می‌خواندند، و با توجه به آمیختگی زیاد مردمان پارس و ماد، اغلب اینان را نیز در این جمع‌بندی قرار می‌دادند؛ همچنان که ایرانیان سرزمین هلنی را به نام نخستین ایالت آشنای همسایه، ایونیا و مردمانش را «ایونیان» (یونان) می‌خواندند.

پس از اسلام که عربی زبان حاکم شد، آنان این همسایه تازه‌مسلمان را که عربی نمی‌دانست، یکسره عجم و زبانهایش را نیز که برایشان نامفهوم بود، یکسره فارسی نامیدند؛ خواه این زبان، فارسی پهلوی ساسانی بود یا فارسی دری خراسانی که از دوران اشکانیان در باختر ایران نیز همچون خاستگاهش در خراسان و بلخ رواج داشت.

اینکه چگونه در میان خانواده زبانهای فارسی، بیان دری برتری یافته و به قول فرنگی‌ها به زبان مشترک دوستی و ارتباطی (یا لینگوا فرانکا) تبدیل شده، اینکه نه تنها در میان تیره‌های گوناگون ایرانی از خاور و باختر و شمال و جنوب رواج یافته، بلکه به زبان ارتباطی و ادبی و سیاسی مشترک از قسطنطنیه تا اعماق شبه قاره تبدیل شده، بی‌گمان دلایلی داشته‌است: هم ادبی، هم تاریخی و سیاسی.

بیش از چهار سده فرمانروایی اشکانیان بر ایران، موجب شد گویش خراسانی در باختر ایران نیز گسترش یابد و به گویشی آشنا بدل شود، درحالی که گویش فارسی پهلوی چنین پراکنشی نیافت. اشکانیان برای پشتگرمی سیاسی و نظامی، در آن دورانهای ایلی و عشیره‌ای، به جابجایی‌های جمعیتی دست زدند. در پژوهشی از خاورشناسی آلمانی خواندم که از جمله طوایفی را از خاستگاهشان در شهر و دیار باختر [باکتریا = بلخ]، به نزدیک پایتخت (تیسفون) کوچ دادند که به هنگام بسیج و جنگ در دسترس باشند. برپایة این نظریه، نام بختیاری، که بر بخش بزرگی از لرها نهاده شده، گویای ریشة باختریایی آنان است. ویژگیهای جسمانی و رفتاری لرها، که در میان فارسی‌زبانهای یکجانشین تنها مردمانی هستند که گرایشهای ایلی و عشایری و دامداری همراه با کوچ دارند، با قدهای بلندتر، و مهارت در سوارکاری و تیراندازی پارتی، می‌تواند گواهی بر این نظر باشد. من خود در گفتگویی که با دیپلماتی افغان در تهران به نام خانم بختیار داشتم، از او پرسیدم آیا ریشه بختیاری ایرانی دارد؟ پاسخ منفی داد و گفت این نام در افغانستان بسیار است، که چه بسا منتسب به همان باختریا یعنی بلخ است.

البته وجوه مشترک و همسانیهای گویشهای تیره‌های گوناگون ایرانی به اندازه‌ای بوده که فرا گرفتن زبان دری را به عنوان زبان مشترک و ارتباطی میان مازنی و گیلک و تات و تالش و کرد و پارس (با گویش ساسانی) و اصفهانی و کرمانی و… آسان می‌کرده‌است. از همین‌رو، پس از اسلام که حکومتهای ایرانی بار دیگر سر برآوردند، این گویش برتری یافت؛ زیرا حکومتهای ایرانی از خاور برخاستند که در آنجا گویش خراسانی خود به خود رایج بود. از یعقوب لیث نقل شده‌است که وقتی در ستایش او شعری به عربی خوانده شد، شاعر را ننواخت و گفت چرا باید به زبانی گوید که او آن را درنیابد! پس از او، صفاریان و طاهریان نیز از همان بخش خاوری بودند. سامانیان خود را از دودمان بهرام پنجم می‌دانستند، که در واقع بهرام چوبینه سردار خسرو پرویز است، که چهار سالی بر او شورید و در تیسفون تاجگذاری و سلطنت کرد، و از دودمان مهران و در اصل اشکانی بود.

باری، سامانیان هنگامی به قدرت رسیدند که زبان فارسی در عمل این فراگیری سیاسی را در دوران صفاریان و طاهریان پشت سر گذاشته بود و از دیدگاه ادبی نیز کمابیش دو سده از زمانی که حنظلة بادغیسی شعر معروف «آهوی دشتی» را سروده بود، می‌گذشت. نکته دیگری که باید به آن توجه داشت، ظرفیت و توانمندی ادبی و فونتیک فارسی دری است که به آن این فرصت و امکان را داده که در زمانی کوتاه از آن حالت به اصطلاح ساده و حتی ناپختة حنظله، به کمال پختگی در دوران عنصری و عسجدی و زبان پرنیانی رودکی برسد!

ایران اسطوره‌ای و ادبی

پرسشی که بارها با آن روبرو شده‌ام، این است که آیا نام ایران، که بر کشور ما نهاده‌اند، نامی اسطوره‌ای برگرفته از داستانهای فردوسی است، یا واقعیتی جغرافیایی و تاریخی و سیاسی با ریشه‌های استوار؟ گرچه فردوسی این نام را در اسطوره‌های ملهم از تاریخی گنگ بسیار آورده‌است، ولی فراموش نکنیم که بخش تاریخی شاهنامه دربارة ساسانیان، به ویژه توالی پادشاهان تا فروافتادن آنان، همخوانی بسیار با تاریخ دارد، که در آن ایران نام کشور ساسانی بوده‌است. گرچه عجم خوانده شدن صفاریان و طاهریان به همان معنای ایرانی بودن آنان است، ولی می‌بینیم که رودکی شاعر بزرگ دربار سامانی، در بخارا، که گویی شعر «میر ماه است و بخارا آسمان ر ماه سوی آسمان آید همی» را همین دیروز سروده‌است، درجایی در ستایش از ابوجعفر شاه سیستان، چنین گفته‌است: «شادی بوجعفر احمدابن محمد ر آن مه آزادگان و مفخر ایران»؛ و این گواهی است بر اینکه نام ایران در زمان او، که شاعری رسمی و حکومت‌شناس و دربارنشین بوده‌است، توهمی زیباشناختی و ادبی نبوده، بلکه نام سرزمینی درجای ایران ساسانی بوده‌است. ابوشکور بلخی، نوح سامانی را پادشاه ایران خوانده‌است:

خداوند ما نوح فرخ‌نژاد که بر شهر ایران بگسترد داد

یا فرخی سیستانی در مدح بواحمد ابن محمد، او را چنین نامد:

سر شهریاران ایران زمین

که ایران بدو گشت تازه جوان

شیر نر در کشور ایران زمین

از نهیبش کرد نتواند زبان

هیچ شه را در جهان آن زهره نیست

کو سخن راند ز ایران بر زبان

بو احمد بن محمد آن ابرِ درم‌بار

میر همه میران پسر خسرو ایران

خلیل‌الله خلیلی ادیب نامدار افغان در مقاله‌ای دربارهٔ اینکه افغانستان در بخشهایی از فلات ایران و شبه قاره هند تشکیل شده‌است، نمونه‌های دیگری به دست می‌دهد که در سطور زیر از سایت او وام می‌گیرم: «فردوسی نه در اسطوره‌ها، و نه حتی در تاریخ، بلکه در مدح پادشاه زمان سلطان محمود غزنوی گوید:

به ایران و توران ورا بنده‌اند به رای و به فرمان او زنده‌اند

شهنشاه ایران و زابل‌ستان ز قنّوج تا مرز کابل‌ستان

و یا فرخی سیستانی در مدح سلطان محمود گوید:

ز یمن دولت عالی امین ملت باقی

نظام‌الدین ابوالقاسم ستوده خسرو ایران

ز ایرانی چگونه شاد خواهد بود تورانی

پس از چندین بلا کامد ز ایران بر سر توران

جالب اینکه فرخی در این شعر، محمود غزنوی را نماد پیروزی بر توران دانسته‌است. خلیلی از مسعود سعد سلمان نمونه زیر را آورده‌است:

به هر شهری که بگذشتی به آن شهر این خبر ده

که آمد بر اثر اینک رکاب خسرو ایران

و از زبان حکیم سنایی آورده‌است:

آن که تا چون دست موسی طبع را پرنور کرد

ملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد

اما زبان شاعران جای خود دارد، خلیلی سجع مُهر محمود درانی قندهاری را آورده‌است که او نیز پس از برانداختن شاه سلطان حسین صفوی خود را شاه ایران خوانده‌است:

سکه زد از شرق ایران همچو قرص آفتاب

شاه محمود جهانگیرِ سیادت انتساب

دین حق را سکه بر زر کرد از حکم اله

عاقبت محمود باشد پادشاه دین‌پناه

دولت سلطان حسین نابود شد

شاه ایران عاقبت محمود شد

از محمود درانی به محمود غزنوی بازگردیم. از مدیحه‌گوییها برای او که در اینجا به نیت دیگری دربارة نام ایران آورده شد، به یاد ایراد ناصر خسرو قبادیانی از مدح عنصری از محمود می‌افتم در قصیده جاودانی‌اش با مطلع:

برون کن ز سر باد و خیره‌سری را

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

چو تو خود کنی اختر خویش را بد

مدار از فلک چشم، نیک‌اختری را

که در آن از عنصری چنین گله می‌کند:

پسندست با زهد عمار و بوذر

کند مدحِ محمود، مر عنصری را؟

من آنم که در پای خوکان نریزم

مر این قیمتی درّ لفظ دری را

باری، می‌بینیم که شاعران پارسی‌زبان با گویش دری، تمرکزی نزدیک دربار سامانی و در خراسان داشته‌اند؛ ولی همان‌گونه که دربارة حنظله گفتیم، پیش از سامانیان، زمینه در خراسان بزرگ و در بخشهای خاوری ایران امروزی فراهم بوده‌است. دقیقی و فردوسی نیز در خراسان هستند. نام ایران و فردوسی از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند.

خلیلی در همین یادداشت می‌نویسد: «رضاشاه پهلوی کمی پس از رسیدن به سلطنت تصمیم گرفت که کشور او که تا آن زمان فارس یا پرسیا یاد می‌گردید، ایران خوانده شد.» که البته برداشتی نادرست از واقعیت است. هدف این یادداشت، گذشته از نشان دادن دامنة نفوذ و گسترش سیاسی زبان پارسی دری، این است که روشن شود چگونه این سرزمین، ایران و حاکمانش، شاهان ایران نامیده می‌شده‌اند. البته از دوران صفوی، نام ایران بیشتر در قالب «ممالک محروسه» یا «ممالک ایران» به‌کار رفته و در زمان رضاخان نیز کشور نامی جز این نداشته‌است. برخی کسان، بخشنامه رضاخان به خارجیان دربارهٔ نام ایران را تغییر نام کشور پنداشته‌اند، درحالی که بخشنامه او دربارهٔ تغییر نام ایران نبود، بلکه درخواست از بیگانگان بود که در زبانهای خود و در اسناد و مکاتباتشان، ایران را پرسیا یا پرشیا یا پرس و فارس نخوانند، بلکه نامی را به‌کار برند که ایرانیان خود آن را بدان می‌نامند. این بخشنامه مخالفانی نیز داشته‌است که لزومی به این کار نمی‌دیده‌اند.

زبان مشترک همه تیره‌های ایرانی

چند سال پیش، پس از آزادی افغانستان از مصیبت طالبان، در فرودگاه دوبی، به افغان محترمی برخوردم که پس از سالها دوری از میهن، در راه بازگشت به افغانستان بود. پشتون بود، ولی فارسی‌زبان. تعصبی در تفاوت قائل شدن میان فارسی و دری داشت. گفتم: «فردوسی را می‌شناسی؟» گفت: «مگر می‌شود نشناخت!» گفتم: «او شعری در تأیید فرمایش شما دارد، که همه می‌دانند.» گفت: کدام؟ گفتم: «آنجا که می‌فرماید: «بسی رنج بردم بدین سال سی ر عجم زنده کردم بدین دری!» سخن مرا تصحیح کرد و گفت: «پارسی»، گفتم: آری!

دوران سربلندی و فرمانروایی سیاسی ـ فرهنگی سامانی پس از چندی به سر آمد، و نوبت به سرداران غزنوی رسید که در خدمت سامانیان بودند. گرچه سامانیِ سیاسی رفت، سامانیِ فرهنگی برجا ماند که فردوسی نماینده آن و «درّ دری» حاصل آن است. فردوسی آگاهانه می‌گوید: «نمیرم از این پس که من زنده‌ام ر که تخم سخن را پراکنده‌ام!» و این تخم سخن بود که در دل و بر زبان همان غاصبان ریشه کرد و به دست نخبگان ایرانی و سرداران ترک، رو به خاور و باختر نهاد و بار داد؛ با این مزیت که فراگیری این زبان زیبا و لعاب‌خورده و سوار شدن آن بر گویشهای فارسی بومی در بخشهای گوناگون ایران، به آسانی میسر گشت. مردمان در هرجا به گویش خود سخن می‌گفتند، ولی به فارسی دری شعر می‌سرودند و می‌خواندند و نامه می‌نوشتند.

مجله فروزش (زمستان ۹۱) نوشتاری از زنده‌یاد محمد بهمن بیگی دارد که در آن آمده‌است: «من با آنکه در خانواده‌ای ترک‌زبان به دنیا آمده‌ام، عاشق بی‌قرار زبان فارسی هستم. از این لحاظ شباهت زیادی به سلطان محمود غزنوی دارم. آن مرحوم هم عاشق زبان فارسی بود و دربار باشکوهش را پر کرده بود از شاعران فارسی‌گو. [اهالی] آسیای میانه… بلاهای بزرگی برای ایران و همسایگان بوده‌اند… آنها با تاتار و مغول جز قتل و غارت سوغات دیگری برای مردم سرزمین ما نداشتند، ولی انصافاً فهمیده یا نفهمیده، از عهده انجام یک خدمت عظیم فرهنگی هم برآمدند: کمک به رواج زبان فارسی. به همین دلیل همة گناهان این قوم و قبیله را می‌بخشم…» خواستم نمونه‌ای آورده باشم که بهتر از من دلیل ادبی فراگیر شدن فارسی را نشان دهد.

من نیز با زنده یاد بهمن بیگی موافقم، ولی برجا ماندن فارسی در دوران غزنویان علتهای دیگری هم داشته‌است. یکی اینکه سلطان محمود، سومین نسلی بود که در دربار سامانی بار آمده بود؛ یعنی درباری که فارسی دری علت وجودی‌اش بود؛ بنابراین دربار غزنوی را باید وارث و دنباله دربار سامانی دانست. به سخن دیگر، با کودتایی غزنوی، جای سلطان عوض شده و سلطان سامانی شده جای سلطان پیشین را گرفته بود. او گرچه بی‌گمان متکی به سربازان وارداتی بوده، ولی پادشاه کشوری بود ایرانی. پس، از دیدگاه سیاسی نیز می‌بایست خود را با حوزه فرمانروایی‌اش تطبیق می‌داد.

پس از غزنویان، نوبت به سلجوقیان و سپس به خوارزمشاهیان رسید که در امتداد یکدیگر یا گاهی با تداخل در یکدیگر فرمانروای ایران شدند. نکته این است که سلجوقیان و خوارزمشاهیان نیز از همان دربارهای پیشین سر برآورده و دگرگون شده بودند. به سخن دیگر، نخست دوران دگردیسی ادبی را گذرانده و سپس فرمانروای ایران شده بودند. گفتنی است که نقش سلجوقیان از آنچه شادروان بهمن بیگی در زمینه گسترش فارسی دری نوشته، مهمتر است. در دوران فرمانروایی آنان، پایتخت ایران به اصفهان یعنی درونی‌ترین بخش سرزمینی ایران منتقل شد، با زبان فارسی جلا یافتة ارمغان سلجوقی. وقتی نگاه می‌اندازیم، بزرگانی چون خواجه نظام‌الملک توسی وزیر اعظم، و حکیم عمر خیام نیشابوری، شاعر و دانشمند بزرگ و تنظیم‌کننده تقویت تقویم جلالی با مبدأ نوروز را می‌بینیم که ستاد خراسانی شاه را در اصفهان تشکیل می‌دادند.

در آذر ۱۳۹۰ سمیناری به نام «از بلخ تا قونیه» در مرکز دایرةالمعارف اسلامی برگزار شد که به مناسبت آن، یادداشتی نوشتم زیر عنوان از «قلتمش تا کیقباد» که نشان‌دهندة گسترش زبان فارسی و بقای ایران در دوران حکومتهای ترک ایرانی است و بخشهایی از آن را در اینجا می‌آورم: «می‌توانم در وجود مولانا بهانه‌ای برای تحلیلی زمانی و مکانی، یعنی تاریخی و جغرافیایی، دربارهٔ زبان و فرهنگی بیابم که ابزار بیان اشعار و افکارش بوده‌است. به این دلیل به زمان زندگی مولانا از تولد تا مرگ نگاهی می‌اندازیم.

تاریخ ولادت اغلب بزرگان علم و ادب ایران دقیقاً روشن نیست؛ زیرا ثبت این‌گونه وقایع نزد مردمان عادی رایج نبوده، گرچه تاریخ وفات بسیاری از آنانی که در طول زندگی خود نقش و شهرتی یافته بودند، مشخص‌تر است. اما تاریخ ولادت مولانا، ۸ مهر در سال ۱۲۰۷م مشخص است؛ زیرا از خاندانی فرهنگی و پرآوازه بود. مکان ولادتش وَخش در شمال آمودریا بخشی از ولایت بلخ بوده‌است. امروز وَخش در خاک تاجیکستان و بلخ در جنوب آمودریا در خاک افغانستان است. بازگفته می‌شود که در ۱۲ یا ۱۳ سالگی، که حمله مغول امنیت مردمان منطقه را به مخاطره انداخته بود، به همراه پدر که ظاهراً از سلطان محمد خوارزمشاه نیز آزرده‌خاطر بود، به قصد حج و هجرت دیار پدری را ترک می‌کند. مدتی در شام می‌مانند و سپس به دعوت کیقباد یکم، پسر کیکاووس یکم، پادشاه سلجوقی روم در پایتخت او قونیه سکونت می‌کنند…

چنگیز پس از خراسان سراسر ایران را تسخیر کرد. از جمله، باقیماندة امپراتوری سلجوقی در آناتولی مستقر در قونیه را نیز بی‌نصیب نگذاشت؛ اما چنگیز در سال ۱۲۲۷م مرده بود و حکومت ایلخانی جانشینانش (آباقاخان) که در سال ۱۲۴۴ کیخسرو دوم را که از سال ۱۲۳۷ جانشین پدرش کیقباد یکم شده بود، شکست دادند و او را تابع و خراجگزار خود کردند. ناظر و وکیلی نیز بر کار او گماردند و به‌همین اندازه بسنده کردند. بدین‌ترتیب زندگی مولانا از لهیب سوزان حمله مغولان، خصوصاً از امواج آغازین ایران‌سوز آن مصون ماند. بهاءالدین ولد در سال ۱۲۳۱م در زمان کیقباد اول مرده بود و پیروانش مولانای جوان ۲۴ ساله را مراد خود قرار دادند. در همین شهر بود که ماجرای دیدار مولانا با شمس تبریزی و آن دگرگونی بزرگ در احوال و افکارش پدید آمد. تحولی که تراوشات آن بر غنای گنجینه ادب فارسی و عرفان جهانی افزود. مولانا پس از مرگ کیخسرو دوم با پسرانش کیقباد دوم و کیکاووس دوم و سپس با قلیچ ارسلان چهارم و سرانجام با کیقباد دوم و کیخسرو سوم (۱۲۸۲–۱۲۶۵) معاصر بود، و هم در زمان او در ۲۶ آذر ماه در سال ۱۲۷۳م در ۶۶ سالگی در قونیه درگذشت؛ و آن بزرگداشت بی‌نظیر را با شرکت پیروان همه ادیان و فرقه‌های قونیه برپا داشتند، و بنا به سنتی که به خواست خودش برقرار شد، آن شب را که مولانا شب وصال و بازگشت به آغوش یار می‌دانست، «شب عروسی» نامیدند و هر سال آن را با همین نام با جشن و سماع بزرگ می‌دارند؛ سنتی که تاکنون ادامه دارد و خود چند سال پیش در قونیه شاهد برگزاری مجلل آن بوده‌ام.

ادامه دارد
کد مطلب: 93623
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل