شرم و حیا/ مولانا کبیر فرخاری

تاریخ انتشار : شنبه ۱۱ قوس ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۲۲
شرم و حیا/ مولانا کبیر فرخاری
روشن دلم از شرم و حیا شد؛ شده باشد
نرگس به سر زلف دو تا شد؛ شده باشد
زیباست برم یک گل بیخار از این باغ
ار مشک ترش نافه گشا شد؛ شده باشد
پرویزن فکرم بدهد شعــر شکر بار
دنباله رو شعر (تنا) شد؛ شده باشد
پیرم نشود نظم سخن در خور تحسین
چون قامت خم گشته گوا شد؛ شده باشد
آیینه‌ی قلبم به صفاییست چو خورشید
روشن اگرش ملک خدا شد؛ شده باشد
خوشنود شود دشمن دانش که بگوید
خورشید اگر زیر قبا شد؛ شده باشد
نادان چو من از گفته‌ی یک شیخ سبک مغز
خام ار که شود پخته ملا شد؛ شده باشد
از خون رگ گردن بیچاره، قومندان
سر پنجه‌ی استمگر حنا شد؛ شده باشد
یک ملت فرسوده‌ی آشفته خیالیم
هر خر که شود حاکم ما شد؛ شده باشد
دزدم به هنر دالر و سرمایه‌ی مردم
در کشور اگر چور بپا شد؛ شده باشد
سر قافله‌ی نظم برد راه به منزل
(فرخاری) چو آهنگ درا شد؛ شده باشد

مولانا کبیر (فرخاری) ونکوور کانادا
Nov. 29,2012
کد مطلب: 19780
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل