عصر وحشت/ عبدالله وفا نورستانی

تاریخ انتشار : شنبه ۲۰ عقرب ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۱۰
عصر وحشت/ عبدالله وفا نورستانی
به زیر دست آن مهتاب؛ شوم چون بره قربانی
ز تیغش خون من ریزد به رنگ لعل و مرجانی
به چشمش چشم دوزم تا مرا از چشم؛ نیندازد
که آن دلبر شده قاتل؛ بدستش؛ تیغ؛ رمانی
ز هجر خانه سوزش؛ نعره و ایها د سر دادم
چه سازم بخت و اقبالم شده محبوس و زندانی
نهان در خانۀ دل؛ ناله و فریادها دارم
ولی در ظاهرم بینی همی لبخند و شادمانی
دل صد پارۀ خود را بدست دوست؛ چون دادم
که تا پیوند کند او را؛ به تار و پود (درخانی)
کی‌ام من؛ رهرو گم کرده راهی در بیابانی
من و در عصر وحشت؛ ناظر کشتار انسانی
تو ای مظلوم ظلم ظالم ظلمت پرست؛ دهر
نشان از بی گناهی داری و تابع فرمانی
خدا را تا به کی در هجروغم تا انتها سوزیم
زمین و آسمان؛ در ماتم و اندوه و حیرانی
ز بس اهریمن وحشت ز ماتم؛ دامن افشانده 
گل و باغ و درخت و ابر؛ دراندوه وگریانی
بساط سبزه و گل؛ رخت ماتم را؛ به تن کرده
فضای عید و جشن و شادی ما؛ گشته ظلمانی
در آن امواج آتش؛ می‌توان چون آب با هم بود
مگر با وحدت و یکتا شدن؛ چون تیغ برانی
دراین بیهوده هستی؛ رنگ و بوی نیست ای رهرو
نه نامی از «وفا» باشد؛ نه عید و جشن باستانی

عبدالله وفا نورستانی – ویانا – 1/11/201
کد مطلب: 19499
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل