شناخت و دانش؛ وثیقه‌ی نجات در عصر امروز است!/ محمدعالم افتخار

تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۰ دلو ۱۳۹۰ ساعت ۱۵:۲۲
شناخت و دانش؛ وثیقه‌ی نجات در عصر امروز است!/ محمدعالم افتخار
در این روزها با "تغییرات دراماتیک" در رویکرد‌های سیاسی امریکا در برابر گروه طالبان، رسانه‌های جمعی، اشخاص و حلقات دولتی، غیر دولتی و ضد دولتی به سختی شوکه شده و داد و فریاد‌های بیحد و حصری به پا کرده‌اند که حتی به نظر می‌رسد مقام‌های امریکایی نیز آن‌ها را شنیده و تا حدی قابل اعتنا پنداشته‌اند. بدین جهت بیاناتی آرام کننده صادر می‌شود و سفرهایی سازماندهی می‌گردد تا این فریادها و «نگرانی‌ها و نا رضایتی‌ها» بخوابد و یا حد اقل کاهش یابد.
بنده خصوصاً در وب‌سایت «گفتمان» به مقالات و مباحث تکان‌دهنده‌ای در همین راستا برخوردم. از این جمله است اقتراحی با عنوان «فرآیند صلح با طالبان و چگونگی تاثیرات آن روی روحیه باشندگان افغانستان» که هموطن اندیشمند جناب دیوانچگی راه‌اندازی کرده‌اند. در آغازین بخش، از قول جوانی که به پرسش مطروحه پاسخ داده و ابراز نظر کرده است؛ می‌نویسند:
«زاد و ولد در این مملکت خیانت به نسل بعدی است. اگر به خودتان رحم نمی‌کنید لااقل به فرزندانتان رحم کنید که بعد از شما در این خرابه مجبور خواهند بود؛ با مشتی راهزن و قاتل دست و پنجه نرم کنند. ارزش یک سرزمین به انسانهایی است که در آن می‌زییند ورنه مشتی خاک چه ارزشی می‌تواند داشته باشد. بر خود محدودیت وضع نکنید؛ زمین از آن انسان است هرجا که مسکن گزیند؛ از آن اوست. سرتان را اندکی بلند تر بگیرید و ببینید که چگونه دورتان حصار کشیده‌اند. ای مردم تماشا کنید؛ شما اکنون زندانی‌اید؛ اگر باور ندارید؛ پای از این حصار بیرون بگذارید و ببینید که چگونه شما را با تیر می‌زنند. شما زندانی‌اید و ابلهانه با خود می‌جنگید. دارید کم کم در مردابی از لجن فرو می‌روید و دیگران را که دارند خود را نجات می‌دهند مسخره می‌کنید. بر خود بنگرید. آذرخش»
در همین رابطه مقالتی بسیار سوزناک و حاوی تأثرات و ملاحظات تلخ و تکاندهنده از قلم آقای فاروق فارانی نیز نشر گردیده است. جناب فارانی ضمن تحلیل سوابق، عواقب و پود‌گی! ماهوی سیاست و استراتژی امریکا و کارنامه‌اش در سی و چند سال گذشته‌ی افغانستان؛ به خصوص در دهه‌ی اخیر که با لشکرکشی به افغانستان «سرنوشت مردم آنرا به دست قاتلانشان سپرد» و آنچه اکنون در پیش گرفته است، می‌نگارد: 
 «در چنین شرایطی که اپوزیسیون پیشگامی در مقابل ساخت قدرت جنایتکاران و مافیاها و طالبان وجود ندارد تا برای مردم رهگشای این بن بست شود؛ روشن است که بخشی از مردم را اقتصاد جنگی به خود می‌کشد و بخش دیگر راه فرار و آوارگی در پیش می‌گیرند؛ و عده‌ای هم که هیچ امید دیگر ندارند مجبور اند یا منتظر مرگ بمانند یا زود تر خود را به مرگ تسلیم نمایند.
پافشاری امریکا بر "صلح" با طالبان نه تنها این نا امیدی را در میان مردم سراسیمه از جنگ سی و چند ساله ساری ساخته بلکه (امریکا بدین وسیله) چهره‌ی واقعی "دموکراسی" جنگی خود را نیز عیان نموده است. هم امریکا و هم طالبان به اصل خود وصل می‌شوند.»
ناگفته نماند که جناب فارانی در اعماق قیر و قطران این شب دیجور نومیدی و تهلکه‌ی فجیع یک ملت؛ به دست تبهکاران آزمند ینگی دنیا (دنیای جدید!) و چیز‌های بازمانده از دورانهای پیش بشری در دامنه‌های کوه‌های «دندانه دار- لوول تامس»...کور سویی از امید را هم برجسته می‌کنند که البته به شرایطی اصولاً و به شرایطی عملاً؛ توجه برانگیز می‌باشد.
هکذا مقالت «آیا رشد خودسوزی زنان و مهاجرت جوانان به خارج از افغانستان رابطه‌ای به مصالحه با طالبان دارد؟» پاسخ استاد محمد نادر نورزائی به همین پرسمان بوده و همچنان تکاندهنده می‌باشد.
مگر بنده امیدوارم که با انتخاب دو مورد نخست؛ نمونه‌های هرچه تیپیک از خشم و نومیدی و هراس و اعتراضی را که این روزها افغان‌ها توسط ابزار‌های میسر، بروز داده‌اند گزین کرده باشم!
پاسخ دیگری هم از محترم معراج امیری در زمینه انتشار یافته که قسماً نظر به سایران خونسردانه و استدلالی می‌باشد. یک سلسله پرسش‌ها آقای معشوق رحیم از محترم فارانی در رابطه به مندرجات مقاله‌ی یاد شده‌شان مطرح کرده‌اند که رویهمرفته مباحث را به جهت عقلانی شدن بیشتر می‌کشاند.
عمدتاً جناب رحیم؛ این دیدگاه آقای فارانی را زیر سوال برده‌اند که بایستی چیزی به نام « بهار افغانستان» وقوع یابد.
بنده در این روزها به نظری هم برخوردم که برای نجات افغانستان از این منجلاب گویا به دو عنصر ضرورت می‌باشد. یکی مردم و دیگری سازمان. مردم هست و باید سازمان سرتاسری پدید آورد و...
اصولاً طرح این تیزها و مباحثه پیرامون این‌ها بسیار عالی است، ولی نه صرفاً زمانیکه خطر تشدید می‌گردد و وقوع حوادث شوم محتمل می‌گردد.
اگر چیزی به فحوای «بهار افغانستان» که از خیزیش‌های اجتماعی – سیاسی سال گذشته در کشور‌های عربی الگو برداری شده؛ مطرح و ضرور باشد؛ تنها به خاطر گشایش دفتر طالبان در قطر و مذاکرات امریکا با آن‌ها، منطقی و میسر نخواهد بود. و اینهم: اکنون که امریکا گویا به دولت و مردم افغانستان پشت کرده و با دشمنان آن‌ها سر و سیری یافته است؛ باید سازمان سرتاسری ساخت و ... سخنی همچنان شتابزده و احساساتی می‌باشد. تازه برای حرکت سیاسی مردم، غیر از خود مردم، آگاهی و دانش نیز عنصر حتمی است.
اینکه مردم افغانستان بلاتفکیک گویا در بستر انبوه حوادث جنگی و انقلابی سی و چند ساله اخیر تفاوت به هم رسانیده و شعور بالایی یافته‌اند حکم قطعاً درستی است ولی حد اقل در یک تعداد رده‌ها و لایه‌های فوقانی و پیشاهنگ مردم باید دانش‌های عمیق اجتماعی، سیاسی، دیپلماتیک و جهانشناختی پاسخگوی پیچیده گی‌ها و معضلات، حلال معادلات عصر و زمان کنونی؛ و روشنگر ظلمات مبتلا به ما گسترش یابد و به قوام برسد و کم از کم چند چراغ رهنمای درخشان همه دیدنی و همه پذیرفتنی اینجا و آنجا روشن گردد. 
واقعیت این است که با اختتام دراماتیک - و برای ما تراژیک - «جنگ سرد»؛ اذهان بشری در مقیاس جهان دچار آشفتگی‌های پیمایش ناپذیر و توصیف ناپذیر گردید و با دراماتیزاسیون اوضاع سیاسی – نظامی جهان طی فجایع 11 سپتامبر2001 ضریب این آشفته گی اعداد نجومی پیدا کرد و در این میان روشنفکران خام و کال ما یعنی آنانکه دانش و باور توانمندی در ایشان نهادینه نگشته بود؛ بیش از همه دچار تشوش و توهم شدند.
بنده درست در سال 2001 که به اصطلاح جامعه‌ی جهانی به رهبری و قوماندانی امریکا؛ با بوغ و کرنای فوق العاده نافذ به لشکرکشی و حکومت سازی در افغانستان اقدام نموده بود به پایتخت (کابل) کشانیده شدم و ناگزیر با گروه‌هایی از روشنفکران و سیاستگران در ارتباط واقع گردیدم.
یکی از این‌ها گروپی را از حزب دموکراتیک خلق افغانستان یا «حزب وطن» سرنگون شده و پارچه پارچه گشته زعامت می‌کرد.
روزی صحبت‌هایی صمیمانه با هم پیدا کردیم و در ضمن من از ایشان استفهام نمودم حالا که شوروی سقوط کرده و ایدئولوژی سویتستی ضربه دیده و جاذبه‌ی پیش برنده افراد و کتله‌ها را ندارد؛ شما چه بدیل ایدیولوژیک و نظری و روانی برای تحزب و برآمد‌های سیاسی و سازمانی دارید؟
«معصومانه!» فرمودند: .
برای این چیزها خود را خسته نکنید، اینک که دوستان بین المللی با اینهمه ساز و برگ و ... اینجا آمده‌اند؛ بی اندیشه و برنامه و پروگرام که نیستند!؟. ارتجاعیون و جنگسالاران نابود می‌شوند و آنگاه راه ما صاف است؛ با استقرار دموکراسی؛ محلی برای چیزهایی مثل ایدیولوژی باقی نمی‌ماند!! همه چیز توسط انتخابات و نهاد‌های دموکراتیک یکطرفه و حل و فصل می‌گردد....
ایشان به من مژده دادند که هم اکنون بر سر اینکه کدام شهرها و ولایات افغانستان توسط کدام کدام کشورها آبادان شود؛ رقابت سختی وجود دارد؛ مثلاً آلمان می‌خواهد از مزارشریف یا کندوز؛ بن و برلین بسازد و جاپان از بامیان؛ توکیو درست نماید....بدشانسی است که ما به قدر کشورهای کمک کننده «ولایات» نداریم!...
خیال نفرمائید که من، آن زمان عقلی داشتم که بتوانم توهم و خواب و خیال و جنون بودن این سخنان را تا انتهایش دریابم. وانگهی باور می‌شد که حقیقتاً کشور‌های سرمایه داری مونوپول و منجمله ایالات متحده امریکا در مورد کشور استراتژیک افغانستان تغییر عقیده و پالیسی داده‌اند و اینک شاید افغانستانی همانند سویس به نفعشان می‌باشد.
شاید آن‌ها دریافته‌اند با نیم و حتی ثلث و ربع تریلیون‌ها دلاری که در خلق و تداوم و توسعه‌ی دیوانه وار «جهاد افغانستان!» علیه شوروی و دولت نامطلوب کابل و به خاطر تباهی افغانستان پیشین برباد کرده‌اند؛ می‌شود متحداً و طی طرحی چون «پلان مارشال» افغانستان کوچک را بهتر از المان جنگ زده‌ی 1940-1945بازسازی کرد و مردم محتاج و خونین دل آنرا ارضا و به نظام جهانی سرمایه جذب و هضم نموده؛ خود برنامه‌های استراتژیک و فوقاستراتژیک را با استفاده از سنگرهای هندوکش، سلیمان و غیره در این منطقه زرخیز و ثروتمند اورآسیا به پیش برد.
ولی به فحوای «سالی که نیکوست از بهارش پیداست» بنده خیلی زود دچار سرخوردگی شدم و توان و امکان بودن و ماندن با روشنفکران و سیاست بازان یاد شده را از دست داده و مانند شاعر معروف از «قصرشاه» به «طویله‌ی سرنوشت» گریختم تا ناگزیر؛ چرت بزنم و در حیرت و تفکر غرق شوم.
زمانیکه توانستم مطالعاتی انجام دهم و یاد داشت‌هایی فراهم کنم؛ در اواخر سال 2005 بار دیگر راهی کابل شدم و این بار از دوستی در مکروریان سوم خیلی از آدرس‌های شخصیت‌ها و فعالان چپ را گرفتم. در مواردی موفق شدم به حضور ایشان شرفیاب گردم ولی در مواردی پیشامد‌های تإثر آور و تکاندهنده‌ای مشاهده نمودم؛ منجمله دریافتم که بزرگوارانی از بنده‌ی حقیر فقیر بیکس و بی زور و ناتوان؛ عجب می‌گریزند. این معما را تا هنوز که هنوز است؛ من با خودم نتوانسته ام حل نمایم!
مگر همان دوست که آدرس‌ها را داده بود؛ گفت: تو مرض جذام «اندیشه و دانش و خوانش» داری؛ این؛ وقت دکانداری و کاسبی است و قریب همه سازمان‌ها و سازمان نماهای ما به انجیو‌ها مبدل شده‌اند ...( از نقل حرف‌های بیشتر معذورم دارید!)
حتی عزیزی در پیوند به موضوع؛ لیستی از 10-12 نخبه‌ی از کوره در نرفته! را برایم داد و گفت: با این‌ها تماس بگیر و در رابطه باش؛ حتماً با تفاهم همکارت خواهند بود؛ ولی متوجه باشی که حالا وقت سودا و پیداست؛ ایشان منجمله در کار‌های ساختمانی و پروژه وی سخت مصروف اند؛ باید خیلی حوصله داشته باشی؛ تا ملاقاتی میسر گردد و کاری انجام شود!
من؛ احتمالاً از یک سمت وسوی ویژه قصه کردم؛ اینکه اطراف و جوانب دیگر چگونه بودند؛ نیز خودشان و ناظران عادل شاهد می‌باشند واگر احیاناً سخنان من منطبق بر واقع نیست؛ می‌توانند؛ با استدلال و استناد خردپذیر؛ آنرا تصحیح بفرمایند.
بدینگونه به ویژه در دهه‌ی گذشته حتی بیشترین بقایای روشنفکران ما در داخل کشور مسخ شدند و آن اتفاقی که در دیگر حالات با سیاست «فرار مغزها» واقع می‌گردد؛ با سیاستی چون زر افزودن بر پیکر قطعه قطعه شده‌ی «ابومسلم خراسانی؛ در درون معسکر» سیاسی و روشنفکری افغان‌ها عملی گردید.
در این امر عظیم کشور‌های نیرومند همسایه نیز از هیچ چیز فرو گذار نکردند و در نتیجه حتی مقداری وسایل اطلاعات جمعی چاپی و سمعی و بصری که گویا به برکت آزادی بیان و نشرات پدید آمد نیز به حد کافی مسموم کننده و منحرف کننده ساخته شدند.
با اینکه رسانه‌های انترنیتی هم از تأثیرات سوء قاعده وار؛ به دور نماندند و نیز نمی‌توانستند به دور بمانند؛ معهذا به نظر می‌رسد خدمات روشنگرانه و ژرفنگرانه در بخش انترنیت که چندان تابع اشغالگران و دست نشانده‌هایشان نبوده درخور ستایش و بهره گیری است!
اینهم تا جاییکه خیلی از نشرات در فاروم ها؛ سایت‌های لومپن وار، جریانات مبارزات درون گروهی و سطح منطق و علمیت و اخلاق و احساس مسئولیت در آن‌ها نشان می‌دهند و هکذا برخی از نشرات در یوتیوب و فیس بوک وغیره؛ که وضع در بیرون از کشور و دیار غربت و مهاجرت هم قاعدتاً اسف انگیز می‌باشد.
البته پیشرفت‌هایی گاه بزرگ هم در بیرون و هم درون کشور وجود دارد ولی به هیچوجه پاسخگوی نیاز «بهار افغانستان» و سازمان نجات بخش سراسری ملی و توده ای؛ نیست که نیست!
خوشبختانه) آری؛ خوشبختانه و بسیار هم خوشبختانه!) حالا که ما و مردم ما و جهان ما به پایان بختک‌ها و رؤیای پوچ و پوک پیش گفته رسیده‌ایم و طی یک تجربه‌ی عظیم ملی و جهانی ده ساله دوباره؛ ملتفت و متیقن شده‌ایم که: 
کس نخارد پشت من *** جز ناخن انگشت من!
باید در هر کجاییکه استیم؛ به هر سن و سال و قشر و جنس و باور مذهبی و سنت و عنعنه یا سابقه سازمانی و کارسیاسی که تعلق داریم؛ با یک جهانشناسی و مردم شناسی و روانشناسی عمیق و دقیق جایگاه خویش را در آینده‌ی کشور و حرکت‌های متحول کننده و نجات دهنده‌ی خود و مردم خویش باز یابیم و آماده نقش آفرینی‌های هرچه بزرگ و جلیل شویم.
(چون و چند و راه‌ها و وسایل در بحث آینده)

محمدعالم افتخار
کد مطلب: 17233
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل