طرزی و سراج الاخبار

تاریخ انتشار : دوشنبه ۳۱ سرطان ۱۳۸۷ ساعت ۰۹:۴۶
طرزی و سراج الاخبار
  از رف کتاب «طرزی و سراج الاخبار» بخش نخست صدیق رهپو طرزی شهر گت تینگن، جرمنی ۲۹ سرطان ۱۳۷۸ Seddiqrahpoetarzi۲۰۰۰@yahoo.co.uk آقای بشیر «سخاورز»، دوست نویسنده ام که با او از دریچه و کلکین های نوشته هایش آشنا شده ام، تبادله گاه به گاه نامه های برقی و همچنان عضویت هردوی مان در «بنیاد فرهنگی محمود طرزی»، این پیوند را گره بیش تر زده است، مهربانی نموده یکی دو ماه پیش، اثرش را به نام «طرزی و سراج الاخبار»، برایم گسیل داشت. من، با استفاده از فرصت از درون دل ازایشان تشکر می نمایم. در آغاز، با تشنگی و عطشی که نسبت به آن دوران و نقش «محمود طرزی»، نی به این باور که یگانه بوده است، این اثر را خواندم. در این گاه بود که نامه برقی آن دوست گرامی را دریافتم. در این نامه آمده بود که به معرفی اثرش دست بیازم من، خود را ازیک سو بسیار نا توان تر از آن احساس می  کنم که به چنین امر بزرگی دست بیازم و از جانب دیگر متوجه شدم که آقای کاظم «کاظمی» شاعر، نویسنده و ناقد ادبی، این اثر را در میدان اندیشه یی بخش زبان پارسی «بی.بی.سی».در جال جهانی آگاهی، معرفی نموده است. به دید من، دیگر جایی برای تکرار آن و اگر به گفته قدما احسن (به تر) هم باشد، باقی نمی ماند. من، بر آن شدم تا تنها و تنها دیدگاه ام را ــ آن گونه که برداشتم است ــ در این مورد بنگارم و داوری را به رسم همیشه به دیگران بگذارم. البته از دست دادن « صبیحه طرزی افضلی»، خواهر بزرگوار و عزیزیم به همین تازه گی ها، به گفته «مولوی بلخی»، مدتی این مثنوی را به تاخیر انداخت. من در این خط نگاه و دید، روی به آن باوری دارم که بین دوست و حقیقت، دومی را برتر می داند.   عنوان تا جایی که روشن است، عنوان را می توان دریچه و یا کلکین بازی برای انداخت نگاهی به دورن یک اثر خواند. از سوی دیگر، این را می توان تبلور بخش زیاد محتوای اثر، نیز به حساب آورد. از نام کتاب که « طرزی و سراج الاخبار» می باشد، چنین بر می آید که بایست گفتگو و بحث از «طرزی» و پیرامون زنده گی و شکلگیری اندیشه هایش آغاز گردیده و سپس به «س.ا.» که  وسیله بیان و انتقال این ایده ها و باور ها می باشد، و هدف آن آوردن دگرگونی در افکار مردم است، ره بسپارد. در این جا می خواهم تاکید نمایم تا به تر می بود تا واژه «محمود» نیز به عنوان اضافه می گردید. آن گونه که می دانیم چنین باوری وجود دارد که «رحمدل» (کندهار۱۷۶۹ نجف،عراق ۱۸۶۰) پدر «غلام محمد طرزی» (کندهار ۱۸۳۰- دمشق، سوریه ۱۹۰۰)، که به گفته قدما طبع شعر داشت، و در باغ و راغش مجلس ها و محفل های «بیدل» خوانی را ترتیب می داد  و خود یکی از هواداران جدی این سبک شعری بود، واژه «طرزی» را برای چندی به حیث تخلص شعری بر گزیده بود. همچنان باید خاطر نشان نمود که در «فرهنگ سخنواران» از پنج شاعر با تخلص «طرزی» ذکر به میان آمده است.در این ایل و خیل، شاعران و قلمزنان دیگری نیز وجود داشته اند. یکی از برادران «رحمدل» که به نام «مهردل» یاد می شد، واژه «مشرقی» را در شعرش به کارمی برد. او دارای دیوان شعری است و کتاب «شرح دوبیتین» ش در مورد شرح شعر مولانا «جلال الدین محمد بلخی» معروف می باشد. اما، این «غلام محمد» بود که با ورود بیش تر به دنیای شعر و آشنایی با کوه و کوتل شعر  «بیدل»، به ویژه بیش از ده سالی را که نخست در بند و زندان، آن گونه که خود سروده است، "لایق زنجیر باشد دست و پای شیر را" و بعد در خزیدن در گوشه یی و عزلت نشینی، در زمان امارت دوم «شیرعلی»، از سر گذراند، به گفته خودش با دست یافتن به «طرزی» نو در سرودن شعر، این تخلص را به کار برد.  در این زمان، خانه و کاشانه اش به انجمن یاران شعر و ادب بدل شد. در گوهر این نشست های فرهنگی و ادبی، «بیدل» خوانی و پرداختن به او جای بلندی داشت. اوخود در غزلی زیر عنوان «برروش بیدل در قندهار گفته» در این زمینه چنین سروده است : " فرق در«طرزی» و «بیدل»غیر اسم و رسم نیست، آب در گلشن نمایانست، چون گلشن در آب." «کلیان دیوان طرزی» چاپ دوم، ص.(۹۶) همچنان بر روش «بیدل» در «قندهار» چنین سروده است : "بحر معنیم «طرزی» همچو «بیدل» اندر شعر، مصرعی اگر خواهم سر کنم  غزل دارم." ص.(۴۱۸) این امر در دوران «محمود طرزی»، نیز بحث هایی را بر انگیخته بود. «محمود طرزی»، در سال های آخر نشر «س.ا.»، به جای واژه «طرزی»، کلمه «افغان» را به کار می برد، زیرا در آن دوران در ذهنیت های ادبا و هوا داران شعر، نام «غلام محمد» با واژه «طرزی»، پیوند تنگاتنگ یافته بود. «محمود طرزی»، درمقاله «تبدیل عنوان» که درشماره اول، سال هفتم «س.ا.»، به دست نشر سپرده است، در این مورد خود به شرح مساله پرداخته است. بعد که این تخلص را تمام بازمانده گان «غلام محمد طرزی» برای شان به حیث نام خانواده گی بر گزیدند، دشواری کار بیشتر از پیش نمایان گردید. آن گونه که می دانیم، امیر «عبدالرحمان»، پس از آن که پایه های قدرتش را تحکیم بخشید، آرام آرام تلاش نمود تا آنانی را که به خارج ار کشور تبعید و یا آواره ساخته بود، به وطن فراخواند. این کار به دلیل های گونه گون، از آن میان نامه ملا «نجم الدین» آخند «هده»، که در آن چنین ابرازنگرانی نموده بود که اگر «انگلیسان» خیال پیشروی بیش تری را در کشور داشته باشند، کسی نمانده است تا یارای مقاومت را در برابرش داشته باشد، صورت گرفته است. اما، به نظر من، انگیزه اساسی آن بوده است تا از صف هواداران «ایوب» و «اسحاق»، دو مدعی امارت بکاهد و همراه با آن، پایگاه اجتماعی خویش را نقویت نماید و از استعداد آنان برای کشور داری استفاده نماید. او در این مورد، مانند هر زمامداری که به فکر تداوم قدرت است، آدم عملگرا بود. این کار، زیر نام برگشت «مهاجران»، به کشور صورت گرفت. به این گونه، اولین کسانی که از این وضع نوین بهره گرفتند، آنانی بودند که در «هند» پناه برده بودند. بعد، کسانی از «بخارا» و «سمر قند» به کشور بازگشتند. در چارچوب همین سیاست بود که او در پایان ده هشتاد سده نزده ام، نامه یی به «غلام محمد طرزی»، ارسال نمود. در بخشی از این نامه می خوانیم، "حالا هیچ مانعی نیست که ما و شما را از هم جدا بدارد. اگر واپس بوطن برگردید با کمال ممنونیت پذیرفته خواهید شد" «غ.م.طرزی»، در پاسخ نامه به این دلیل که "روز رستاخیز در همین دیار فلسطین و شام آغاز می یابد" از  بازگشت عذر می خواهد و یاد آور می شود "اجازه فرمایند تا همین جا امرار حیات باقی مانده را بکنم" اما، «گل محمد» و «عبدالخالق» پسرانش با وجود مخالفت پدر، «شام» را ترک و راهی کشور می گردند. بعد ها، «زمان طرزی»، به آنان پیوست. او، هنگامی که خانواده «طرزی» از شهر «کراچی» به سوی «بغداد» راهی می شدند، نزد «شیر علی»، مامایش که پسر «مهر دل مشرقی» کاکای پدرش هم بود، باقی ماند. او هنگام زنده گی در «کراچی»، دیوان پدر را با خط خوش خویش نوشت و آن را آماده چاپ نمود. از آن جایی که اینان اهل قلم و ادب بودند، در این عرصه دست به کار شدند. اینان درکنار نوشتن کتاب، خوش نویسی، چاپ و آراستن آن ها و یا به زبان آن زمانی رساله ها، نقش مهمی را بازی نمودند. گل محمد «طرزی»، اولین اثرش را ــ البته تا جایی که تا کنون به دست آمده است ــ به نام "جنگ روس و روم" در سال (۱۸۸۸عیسایی/۱۳۰۸هجری قمری/۱۲۶۶هجری خورشیدی)، به دست نشر سپرد. یادداشت : برای درک مساله تاریخ حادثه ها و رخداد ها، ما با دشواریی مبنی بر سه بخش هجری قمری، هجری خورشیدی یا شمسی و عیسایی یا میلادی، روبه رو هستیم. نویسنده گان و کاوشگران خارجی، برای رفع این مشکل بر آن شده اند تا هجری قمری و عیسایی را همزمان بنویسند. به نطر من برای این که خواننده گان خود ما ـــ به ویژه نسل جوان ــ با این مساله درد سری نداشته باشد، هر سه تاریخ، با هم به گونه یی که از چپ به راست خورشیدی، قمری و سپس عیسایی، بیاید،.نوشته گردد. آن گونه که می دانیم میان سال اول هجری خورشیدی و هجری قمری نزدیک به چار ماه تفاوت وجود دارد. به گونه نمونه : روز جمعه۲۲ ماه مارچ سال۶۲۲ عیسایی با روز جمعه اول حمل سال اول هجری خورشیدی و روز جمعه۱۹جوللای۶۲۲ عیسایی با اول محرم سال اول هجری قمری برابر می گردد برای فهم و درک مساله به تر است چنین :۶۲۲۰/۰۱/۰۱ و دیگر و دیگر بنویسیم. من چنین روش را در پیش میگیرم تا دیگران را چی در نظر آید ! از آن جایی که پس از سال (۱۳۴۰ هـ .ق).برابر با سال (۱۳۰۰ هـ.خ.) و (۱۹۲۱ ع.) تاریخ هجری خورشیدی معمول شده است، دیگر نیازی به آوردن تاریخ هجری قمری دیده نمی شود. از او همچنان اثر های دیگری زیر نام های زیر نوشته و یا به کوشش و اهتمامش نشر شده است. تا کنون این ها رد یاب شده اند : ۱.      "تعلیمنامه خیاطی بخش دوم"(۱۸۹۲/۱۳۱۰/۱۲۷۱) اثری است زیر نام "تحفه امیری" که در مورد شیوه پوشیدن لباس در دربار می باشد. چنین به نظر می آید که این اثر، بخش اول نیز داشته است. ۲.      "رساله نصایح نامه" (۱۸۹۴ /۱۳۱۲/۱۲۷۳)، ۳.      "رساله موعظه" (۱۸۹۴/۱۳۱۲/۱۲۷۳) ۴.      "رساله موعظه به افغانی" (۱۸۹۴/۱۳۱۲/۱۲۷۳)  یادداشت : منظور از واژه افغانی همان زبان افغانی است که اکنون آن را پشتو می خوانند. ۵.      "دیوان ملا رحمت بدخشانی" (۱۸۹۴/۱۳۱۲/۱۲۷۳)، ۶.      "رساله حیرت افزا"،(۱۸۹۷/۱۳۱۵/۱۲۷۶) ۷.      "رساله کیمیا" (۱۸۹۷/۱۳۱۵/۱۲۷۶)، ۸.      "تحفه امیری"، کتابی است در مورد فن باروت یا بارود سازی.(۱۸۹۷/۱۳۱۵/۱۲۷۶)، ۹.      "یوسف و زلیخا" اثر عبدالقادر «ختک» به پارسی و پشتو، (۱۸۹۸/۱۳۱۶/۱۲۷۷)، ۱۰. "آمدن نامه"، این اثر، گردان فعل های زبان پارسی را از واژه آمدن به بعد در بر می گیرد. این کتاب برای آموزش زبان پارسی، برای «نورستانیان» که تازه زیر سیطره حکومت مرکزی قرار گرفته بودند، نوشته شده است.( ۱۸۹۸/۱۳۱۶/۱۲۷۷)، ۱۱.  "رساله قواعد کاری میرزایان" (۱۸۹۹/۱۳۱۷/۱۲۷۸)، ۱۲.  "رساله کار مهاجران" (۱۸۹۹/۱۳۱۷/۱۲۷۸) ۱۳. "کتاب قانون افغانستان"، این اثر در مورد وظیفه های کوت حواله دار یا دستگاه نگهداری امنیت می باشد.(۱۸۹۹/۱۳۱۷/۱۲۷۸).   از«عبدالخالق طرزی»، کتاب ها و رساله های زیر ــ البته تا حالا ــ که به سعی، اهتمام ویا ویراستاریش، به دست نشر سپرده شده است، دستیاب شده اند : ۱)     "قواعد سراج در مورد خریداری مال از دول خارجیه" (۱۹۰۲/۱۳۲۱/۱۲۸۱)؛ ۲)     "رحمت الاطفال"، (۱۹۰۳/۱۳۲۱/۱۲۸۲) ؛ ۳)     "قواعد سراج المله فی طریق التعزیه"،(۱۹۰۳/۱۳۲۱/۱۲۸۲) ؛ ۴)     "تحفه الاطفال"، (۱۹۰۴/۱۳۲۲/۱۲۸۲) ؛ ۵)     "زبده التجوید"، (۱۹۰۴/۱۳۲۲/۱۲۸۳) ؛ ۶)     "میزک رساله در فهرست عسکری"(۱۹۰۵/۱۳۲۳/۱۲۸۳) ؛  یادداشت: واژه میزک همانا موزیک می باشد که به این گونه نوشته می شده است. ۷)     " قانون حکام دولت خدا داد افغانستان"؛ بدون تاریخ دارای ۶۸ ص. ۸)     "میزک پلتن" (۱۹۰۵/۱۳۲۳/۱۲۸۳) ؛ ۹)     "تقویم یا جنتری سال ۱۳۲۴"، در همان سال (۱۹۰۶/۱۳۲۴/۱۲۸۴). او همچنان در سال اول نشراتی س.ا.، به حیث مهتمم و یا دبیر نشریه کار نمود و بعد امور چاپخانه « عنایت» را پیش می برد. او در سال ۱۹۳۰،.جهان را پدرود گفت. از «زمان طرزی»، پسر دیگر، اثری های زیر تا کنون دریافت شده است : ۱.      "تزوک ناپلیون اول"، که بر گردان دیدگاه های «ناپلیون» درمورد شیوه های رزمی و جنگی می باشد. این اثر در چاپخانه «مطبع دارالسلطنه کابل»، به دست نشر سپرده است.(۱۹۰۰/۱۳۱۸/۱۲۷۹) ؛ ۲.      . "الفاروق" حصه دوم.) ۱۹۲۴/۱۳۴۲/۱۲۷۹) ؛ چنین به نظر می آید که بخش اول این اثر پیش تر انتشار یافته باشد. او، بعد ها رئیس کتابخانه شاهی مربوط به امیر «حبیب الله» را پیش می برد. او درسال (۱۹۳۱/۱۳۰۹/۱۲۶۹)، در کابل فوت نمود. به این گونه، پیش از آن که نام «محمود طرزی»، در این عرصه سر زبان ها بیافتند، نقش پسران دیگر «طرزی» در دنیای نشر و چاپ در آن آب و هوای پُر از اختناق، به گفته آقای «کاظم آهنگ» به شدت «مشهود و متبارز» بوده است.  دراین مورد باید این نکته را یاد آور شد که «عبدالوهاب» پسر ارشد «محمود طرزی»، تا مدتی بر این امر پا می فشرد که تخلص «طرزی» ارثیه یی است که تنها و تنها به بازمانده گان «محمود طرزی»، می رسد. این، خود داستان درازی دارد که در این تنگ جای، مجال پرداختن به آن نیست. تکه های جداگانه تا جایی که از خوانش این اثر گیرم آمد، به این باوردست یافتم که این نوشته بایست پیش تر به صورت مقاله های جداگانه، به رشته تحریر آمده و سپس در این مجموعه گرد آورده شده است. نگاهی به عنوان مقاله ها از «سال شمار زنده گی محمود طرزی» تا «حضور زنان در زمان طرزی» نمایانگر روشن این امر می باشد. تکرار برخی مطلب ها مانند : همفکری «محمود طرزی»، «نصرالله»، برادر امیر و مخالفت آنان در برابر هم، در مبحث های جداگانه یی چون : «واکنش در برابر س.ا.»، «نمایشنامه اشرافیان» و «نخبگان طرزی»، همچنان درجه نفوذ «نصرالله» بر امیر که ناشی از حمایتش از او برای رسیدن به سلطنت می باشد، در مقاله های «واکنش در برابر س.ا.» و «نمایشنامه اشرافیان»، نمونه های برجسته این امر می باشند. اما، کار برد «مقالتهایشان» از سوی آقای داکتر «اسدالله حبیب»، در «پیشگفتار» این اثر، نمونه شاه نگین، به حساب می آید. پیشینه یی در این راه تا جایی که روشن است پس از فروپاشی سلطنت « امان الله»، به دنبال آن زیر فشار قرار گرفتن هواداران دگر گونی و تحول سیاسی در کشور، پرداختن به آنانی که پیوند تنگاتنگ با این جریان داشتند، و یا حتا هوا خواه به شمار می رفتند، ممنوع و قدغن گردید. چاردهه سکوت این سکوت در مورد «محمود طرزی»، تاسال های شصت سده بیستم عیسایی تداوم یافت و خلا ژرفی را در کار بررسی و کاوش ها، به میان آورد. نکته جا لب این است که حتا نویسنده گان خارجی سعی نمودند از کنار پرداختن جدی به این امر بگذرند و تنها به اشاره هایی در این مورد بسنده نمایند. جای شگفتی است که این سکوت حتا دامان نشریه های دانشی و علمی مانند : «دانشنامه اسلام» را فرا گرفت. در هر دو چاپ کهنه و نو این دانشنامه، نی تنها «محمود طرزی»، و «س.ا.»، نادیده گرفته و به دست فراموشی سپرده شده اند، بل در مورد جنبش نو گرایی و ملی گرایی در کشور، نیز اشاره یی صورت نگرفته است. هم چنان در «روسیه شوروی»، با وجود توجه به نقش تاریخی «محمود طرزی»، «سراج الاخبار» و جنبش «جوانان افغان»، هیچ اثر مستقلی که رنگ بررسی و کاوش همه جانبه را داشته باشد، پدید آورده نشد. من، خوب به یاد دارم : پدرم روزگار تبعید را در شهر«هرات»، پس از آن که او را به جرم هواداری از جنبش نو گرایی، نخست از وزارت خارجه بیرون و سپس با خانواده به آن جا فرستادند، به تلخی به سر می برد. او، بار ها و بار ها این قصه اندوه بار را به زبان می راند که «محمدنادر»، فرامانروای آن زمان، به همه اطرافیانش دستور داده بود : " نام این ملعون(«محمود طرزی») را در برابرم مبرید" او در مورد علت و جرم تبعید شدنش می گفت،" «نادر»، همان روز هایی که تازه بر اریکه قدرت تکیه زده بود ، برای مشروعیت بخشیدن قدرتش تلاش می ورزید، تا هوداران بیش تری را برایش جلب نماید. من را نزد خویش فرا خواند و خواهش نمود که با او همکاری نمایم. من در برابرش گفتم،"من، باری با مرد کار کرده ام." همین امر، برای فرستادنش به تبعیدگاه در «هرات» کافی بود. در آن جا، او را که در میان اولین دسته از فارغ تحصیلان «مکتب حکام»، این هسته دانشکده «حقوق»، در دوره «امانی»، قرار داشت، به کار معابر (ماموری که وظیفه دارد تا کار سرک سازی و نهال نشانی مربوط بلدیه شهر را بررسی نماید  ط.) گماشتند. به هر روی. به گفته پروفیسر «وارتان گرِگوریان V.Gregorian»، در این مورد، "سکوت و نادیده انگاری تا دو دهه پس از جنگ دوم جهانی ادامه یافت." اولین کسی که با رساله گکی به این امر می پردازد، «لویی دوپری» است. او درجریان گزارش هایی که از محل برای دانشگاه های امریکایی در بخش مربوط به جنوب شرق آسیا، از «افغانستان» می نوشت، اثری زیر عنوان "محمود طرزی : ملیگرای فراموش شده"  در سال (۱۹۶۴/۱۳۸۳/۱۳۴۲)، نوشت. البته اثری که «محمود طرزی»، دراین مدت از خویش برای آوردن دگرگونی در ذهنیت جامعه و گسترش اندیشه های نو گرا یا مدرن و حتا ملی گرا بر جای گذارده بود، برای همیشه نادیده گرفته شده نمی توانست. نور اگاهی را می توان برای مدتی به پسخانه استبداد در بند کشید، اما، برای همیشه این کار دور از امکان می نماید. به همین دلیل، نام «محمود طرزی»، پس از این همه دربند کشیدن، با باز شدن فضای سیاسی در کشور، پس از این همه سکوت، به وسیله نویسنده گان روشن نگر، به ویژه آنانی که به گذشته تاریخی نگاهی می انداختند، روی زبان ها جاری شد. پس از آن ما شاهد نشر مقاله ها و کتاب هایی در این زمینه بوده ایم. «طرزی و سراج الاخبار»، ــ تا جایی که من می دانم ــ تازه ترین کتاب در این راستا می باشد. رعد و برق در یک روز آفتابی و روشن آن گونه که پیش تر اشاره نمودم، بایست این اثر با عنوان " طرزی و س.ا." به بررسی رابطه تنگاتنگ این دو می پرداخت. این امر روشن است که "س.ا." را نمی توان بدون حضور تند تفکر و اندیشه های «محمود طرزی»، به بررسی نشست. اما، دراین جا چنین به  نظر می آید که  گویا «محمود طرزی»، با این همه اندیشه هایش، به صورت ناگهانی مانند رعد و برق نیرومندی در یک روز آفتابی، از آسمان بدون ابر فرود آمده باشد. با نگاهی ـ اگر بسیار هم گذراــ در این اثر، جای این امر خالی خالی است. باید بر روند شکل گیری شخصیت و اندیشه های «محمود طرزی»، که «س.ا.» را به حیث وسیله برای بیان باور هایش به کار برد، روشنی انداخته می شد. این گونه شخصیت ها در یک صحرای برهوت شکل نگرفته ، پیش شرط های اجتماعی و فرهنگی است که در این امر از خویش  نقش اثر گذار به جای می گذارند. من، به صورت فشرده، نگاهی به این بخش می اندازم. رویداد های پــُر از اضداد ان گونه که می دانیم، «محمود طرزی»، فردی است که درکانون فرهنگی از یک سو و سیاسی کشور از سوی دیگر، که به گفته قدما جمع اضداد را می ساختند، چشم به جهان گشود. اولین واژه گان در ذهنش با ترنم و آهنگ شعری جان گرفتند. اما، به گفت خودش هنوز دست راست و چپ خویش از هم نمی شناخت که ناگهان سربازان خشن، افسران و سپاهیان گونه گونه به خانه وکاشانه اش ریختند. همه جا حتا بام ها را اشغال نمودند. زنان و کودکان خانواده با غریو و فریاد از این اتاق به آن اتاق رانده می شدند تا سپاهیان به ساده گی بتوانند دست به چور و چپاول بزنند. پدر دربند آن گاهی که روی شانه های «لالایش» به زندان «بالاحصار» برده شد و چشمش به پدر که او را تا سرحد پرستش دوست می داشت، افتاد بر روانش اندوه سنگیی چنگ انداخت. (۱۸۷۰/۱۲۸۶/۱۲۴۸). این حادثه چنان اثر نیرومندی بر ساختار ذهنیش وارد نمود که کابوسش تا پایان زنده گی او را همراهی می نمود. پدرش در همان زندان، با همبندان خویش برای همدیگر کتاب با صدای بلند می خواندند، شعر می سرودند و حتا «شعر جنگی» می نمودند. این حادثه ها که از یک سو بند و زندان را در بر داشتند و از جانب دیکر جریان تند پـُراحساس و ترنم شعر در آن جاری بود، آرام آرام شخصیت بعدی اش را رنگ می داد. او، در جریان حادثه های بعدی، شاهد جنگ و جدال بر سر قدرت میان پسران امیر«دوست محمد»، گردید. اینان، سال ها به روی هم شمشیر کشیدند. در این جنگ خونین داخلی، هزار ها انسان سر به نیست شدند و شهر های یکی پی دیگری، به خاک یکسان. اثر بد دیگر این امر، برافراشته شدن دیوار های نفرت و بدبینی میان مردمانی که به قبیله گان و قومان گونه گون وابسته بود. در این میان پدرش از زندان رها گردید. پدر پس از رهایی، سر به زانوی انزوا از سیاست گذارد. این امر، فرصت طلاییی را برای کار های ادبی از آن میان خوش نویسی، طلا و منبت کاری و به ویژه شعر، برایش فراهم نمود. در همین جا بود که تخم تمایل ادبی بر خاک ذهن کوچک «محمود»، کاشته شد. او، خود در این مورد می گوید،" منبع و سرچشمه تحصیل من همین گرد هم آیی های ادبیی بود که در آن شاعران و ادیبان به نام آن زمان، دورهم جمع می شدند" از سوی دیگر، پدرش دارای کتابخانه غنی، بزرگ و جالبی بود که در آن کتاب هایی با نسخه های خطی همراه با جلد های طلا و منبت کاری، قدیمی و نو، در کنار هم قرار داشتند. در این کتابخانه برخی به نسخه برداری با خط های گونه گونه، از روی کتاب های اصلی، مصروف بودند. او به خواند کتاب های اصیل و قدیمی مانند «یوسف و زلیخا»، سروده «جامی» و یا «شاهنامه»، اثر«فردوسی»، اشتیاق فراوان داشت. این کتاب ها، ذوق شعری و ادبی و نگاه نو و ژرف را به مساله های سیاسی و اجتماعی در ذهنش آبیاری می کردند. در این خط، شکل گیری دیدگاه هایش را می توان به صورت گسترده تر دید. او در برابر چشم هایش شاهد آن بود که مساله تعدد ازواج و داشتن زنان گونه گون، صرف نظر از شرعی و غیر شرعی درمیان امیران و فرمانروایان، چی مصیبت بزرگی را به همراه می آورد ! به باور خودش هر شهزاده یی که از زنان متعدد پا به دنیا می گذارد، در یک محیط تنگ و دربسته نوکران و خدمتگاران بیسواد و بیخبر از این دنیا، بزرگ می شد. مصیبت دیگر این که مادران، برای به قدرت رساندن این و یا آن شهزاده، دست به توطیه های خونین و پـُراسرار درباری می زدند. در کنار این امر، او شاهد درگیری و رقابت سخت بر سر نفوذ در سرزمینش، میان شاهنشاهی «انگلستان» و «روسیه»، گردید. بعد، «محمود طرزی»، ناظر و نگران تجاوز «انگلیسان» برای باردوم به کشورش می گردد. این حادثه، تا پایان عمر او را چون کابوسی دنبال می نمود. رویدا های پــُر تکان آن گونه که می دانیم «انگلیسان»، در آغاز خزان (۱۸۷۹/۱۲۹۷/۱۲۵۸)، پس از گذشت ده ماه از اعلام جنگ، به رهبری جنرال «رابرتس Roberts»، وارد «کابل» شدند. "فرار دشوار" «محمود طرزی»، برخی از برش های این حادثه پــُردرد را زیر عنوان «فرار دشوار»، چنین به تصویر کشیده است : " خدایا ! چی شب هولناکی بود که «غازیان» فرار نمودند و چی روز دهشتناکی که به جستجوی پناگاه شدیم...آوازه های تازه چنین پخش گردید که انگلیزان همه جا را به جز از «چنداول» و «مراد خانی» که در کنار شان قرا گرفته بودند، با آنش توپخانه ویران می کنند. مردم دست به فرار به قریه های دور و نزدیک زدند. آنانی که دوستانی در این دو جای داشتند به آن دو سوی روی آوردند. "سرنوشت ما را مجبور نمود تا به خانه صاحبزاده گان که زیر نگه بانی انگلیزان قرا داشتند، پناه ببریم... "سپیده صبح بود که محمد که کلمه خان با نامش همراه بود، دوست نزدیک پدرم با عبدالله، پسرش که هم سن و سال من بود و با او اندیشه ها و رویاهایم را درمیان می گذاردم، نزدما آمدند. "محمد، چنین نظر داد که به ترین پناه گاه، خانه «صاحب زاده گان»، همسایه ما در «توپچی باغ»، می باشد. این جا برای شما که وزیر ولیعهد بودید، خطرناک است." او در خانه صاحب زاده گان شاهد عینی بیگانه پرستی تکان دهنده یی گردید. آنان که از شدت سرما می لرزیدند، وارد آن جا شدند. اوهمراه با زنان به سرای زنانه رفت. کسی به آنان توجه ننمودند. ناگهان زنی که دایره یی در بغل داشت، در آستانه یکی از دروازه ها ظاهر شد و سرود سرور بخشی را که مردم در روز های شاد و عروسی می سرایند، سر نمود. او این بیت را با ترنمی نواخت : " بی بی جان! باید بریم بخشش کلان بتین. غازیان، این سگان پا برهنه، شکست خوردند.!!" بی بی که خود را در شال کشمیریی پیچانده بود، چیغ زد : "اوی ! برایت نگفته بودم ! چتو ای گدایان پا برهنه را با حکومت انگلــیز، مقایسه می کنی !؟ یک تای شان در کابل زنده نمی مانند !! باید ای تو می شد . هزار ها بار شکر خدا را !!" عبدالله با نگاه شیطنت آمیزی به او، نگریست و پرسید: " کدام شان کافر اند؟ غازیان و یا «رابرتس» و «چمبرلین» ؟ "  او با نفرت جواب داد: "لعنت بر همه شان." پسر جوانی که لباس زنانه پوشده بود، از اتاق دیگری بیرون برآمد. او، از ترس «غازیان»، لباس دخترانه به بر نموده بود. تا آن زمان، « بی بی» متوجه  پناه گزینان، نشده بود. آن گاه که چشمش به آنان افتاد و دانست که آنان کی ها اند، با لحن تحقیر آمیزی برایشان دستور داد که از خانه برایند، زیرا حاضر نیست تا به طرفداران «غازیان» پناه بدهد. «دروازه نجات» در آن جا، پدرش به یاد «عبداللطیف»، تاجری که دوستش بود و در «چنداول» زنده گی می نمود، افتاد. آن جا را ترک نمودند و به خانه «لطیف» پناه بردند.  آنان از دروازه تنگ و ترشی که «محمود طرزی»، آن را «دروازه نجات» می نامد، به درون راه یافتند. خانواده، آنان را با گرمی پذیرایی کردند و در آن چله زمستان و سرمای کشنده، آنان را در پته های صنلی گرم جای داده، نان مزه دار و لذت بخش برایشان تهیه کردند. اندوه دیگری او خود در این پناگاه به یاد می آورد : " ساعت دو بجه صبح بود. صدای شیپور همراه با فریاد توپخانه مرا از جا تکان دادند. فکر کردم که غازیان حمله جدیدی را به راه انداخته اند. به دهلیز بر آمدم. در آن جا با پسر کلان مهماندار ما رو به رو شدم. ازمن پرسید که کجا می روم؟ برایش گفتم که  به بام می روم تا آخرین یورش غازیان را شاهد گردم. او با اندوه برایم پاسخ داد که خواب می بینم. این صدای شیپور، فیر ها و  شلیک های شادیانه انگلیزان است. آنان پیروزی خویشتن خویش را جشن می گیرند." واژه گان دردناکی که تا ژرفای قلبش اندوه دیگری را به همراه داشتند، دلش در چنگال هایشان فرو بردند. به یاد می آورد: " با دل پــُردرد به اتاقم باز گشتم. سرم را زیر لحاف فرو بردم. سیلی از اشک از چشم هایم جاری شدند. تمام بالشتم تر شد. درد و اندوهی که بر قلبم چنگ انداخته بودند، رهایم کردند." استقلال، واژه فراموش شده او، سپس شاهد به قدرت رسیدن امیر«عبدالرحمان»، گردید. به زودی متوجه شد که توافق «امیر» با «انگلیسان»، استقلال کشور را به بوته فراموشی می سپارد. او به این باور دست می یابد که تعصب دینی و دشمنی با پیروان دین های دیگر، واژه استقلال را در حاشیه ذهن «افغانان»، رانده است. او خود در این زمینه می گوید : "جالب است که اردوی انگلیز در کندهار به شدت شکست خورده و تنها در کوهستان بیش از یکصدهزار جنگجو، آماده امر برای نبرد بودند. اگر همه غازیان «کابل»، «کندهار»، «کوهستان» و «ترکستان»، دست ها را به هم می دادند، انگلیسان مجبور می شدند استقلال کشور را به رسمیت بشناسند." او بعد ادامه می دهد ، "اما، افسوس و تاسف !! مساله دشمنی و خصومت میان پسران دو برادر (امیر عبدالرحمان و سردارایوب) چنان ایشان را از هم دور ساخت که خود را نردیک تر به انگلیسان می دیدند." او، بعد شاهد آن می گردد که امیر«عبدالرحمان» برای مهار زدن عصیان قبیله های «افغان»، به پول و جنگ افزار نیاز پیدا می نماید. جنرال«رابرتس» که در نتیجه فتح بر «کندهار» به «رابرتس کندهار» معروف می گردد، این ها را برایش آماده می سازد. همو بود که پیش زمینه تصرف «کندهار» را نیز برایش فراهم می آورد. بهانه «میش و گرگ» او، بعد ناظر جنگ خونین میان امیر «عبدالرحمان» و «ایوب» بر سر تصرف «کندهار» گردید.(۱۸۸۱/۱۲۹۹/۱۲۶۰). او درراه رفتن به سوی «میان جوی» برای نجات خانواده از کشتار و غارت سپاهیان، شاهد آن می گردد که درهمه جا فریاد و ضجه مردم سر به آسمان زده و از جسد های کشته شده گان درکشتارگاه جنگ، بوی تند گندیده گی به همه جا پراگنده می شد. سپاهیان که از «امیر» فرمان داشتند، دست به غارت و چپاول مردم می زدند. به هر روی، او درهمان سحرگاه، به خانه رسید. پس تر، پدر و دیگران نیز به آنان می پیوندند و به این صورت او برای بار اول مادر، برادران، خانواده و شهرش را پس از یک دهه فراق، دوباره می بیند. هنوز اولین پیاله های قیماق چای را ننوشیده بودند که جنرال «فرامرز»، همراه با سپاهیان دارای لباس جنگی وارد شدند. او با پدر بغل کشی نمود و با لحن گله آمیز گفت : " سردار صاحب این دور از انصاف و دوستی است که بی دوستان تنها میله می نماید. همچنان مناسب نیست تا در چنین روزی که «امیر» دربارعام دارد و همه برای گفتن شاد باش به حضورش بار یاب می گردند، شما این جا نشسته اید! " پدر درجوابش یاد آور شد: " تشکر از معلوماتت. من این جا، برای نگهداری خانواده ام از شر چپاولگران آمده ام. از این که امروز دربار بر پا شده است، آگاهی ندارم. بنشین یک پیاله چای نوشیده، بعد می رویم." آنان چند لحظه بعد، چار نعل به سوی «کندهار» تاختند. او، با خیال خوش و پـُر ازشادی اسپ می تاخت که ناگهان یاورش به او نزدیک شد و درگوشش زمزمه نمود : " بتازید صاحب ! با  تمام احساس قلب تان بتازید ! این آخرین اسپتازی تان خواهد بود." ناگهان متوجه می گردد که گروهی از سوارکاران، آنان را در دایره محاصره کشیده و جنرال «فرامرز» به بیرون حلقه قرار دارد. آن گاهی که به سراپرده «امیر»، رسیدند، سپاهیان «امیر» آنان را به سوی خیمه گاهی که پر از خانان و سرداران بود، بردند. او این دیدار را که بیش تر به یک محکمه  صحرایی می ماند، چنین به روشنی به یاد می آورد : " «امیر» از پدرم خواست تا در برابرش بنشیند. کاغذی را از جیبش کشید و از او پرسید : " خط توست؟ " " پدر پس از خواندن نامه پاسخ داد : "نی. از من نیست." " در این میان خانی از «کوهستان» و چند نفر دیگر به شمول «محمود طرزی»، نمونه هایی از شیوه خط پدرش را برای مقایسه ارایه داشتند. این ها، با آن نامه شباهت نداشتند. " بعد، «امیر» بدون توجه به داوری دیگران، لب به سخن گشود : " ببیند ! این خط ها با هم شباهت ندارند. اما، این را بدانید که او هر قسم که بخواهد می تواند، خط نوشته نماید." پدر در پاسخ چنین گفت : " من می دانم که این یک بهانه است. همچنان آگاه هستم که چی خیال هایی را در سر می پرورانی !... تو این ها را از من شروع می نمایی ؟ " «امیر» در پاسخ می گوید: " من در اراده و خیالم چیز دیگری جز این که به سفر حج به مکه بروی ندارم." جلسه استنطاق، در همین جا پایان می یابد و «امیر» به «محمد بای»، دستور می دهد تا آنان را در بند بکشد. از این لحظه به بعد، «محمود طرزی»، درد سنگین هجرت را که پنج دهه بعد، بار دوم هم گریبانش را می گیرد، و در خاک غریب و بیگانه، به زنده گی اش نقطه پایان می گذارد، با تمام وجودش می کشد. "جهنم و نگهبانانش" او، بعد شاهد به زندان افتادن دوباره پدرش در «کندهار» می گردد. پایان سال (۱۸۸۱/۱۲۹۹/۱۲۶۰). او، این روزهای دشوار و مشقت بار را زیر عنوان"جهنم و نگهبانانش»، چنین به تصویر می کشد : "بلی، بدون مبالغه در برابر ما جهنم و نگهبانانش، قرارداشت. ما به دنبال«محمد» بای، که یک «ازبک» دیو اندام بود، و از چهره اش بیرحمی و بدخویی می بارید، روان شدیم. او، از رسته یی که برای نوکران جدا کرده بودند، گذشت و در خیمه بزرگی که برای زندانیان بر پا کرده بودند، ما را داخل نمود. زندانیان در غل و زنجیری که بر دست، پای و گردن شان سنگینی می نمود، به حالت نیمه برهنه، قرار داشتند. "ما را به روی گلیم چتلی نشاندند. «بای»، به روی چوکی کوتاهی نشست. به دو همراهش که از سرو جان شان خشونت می بارید، امر  کرد تا لباس های مان را بیرون نمایند. آنان به سوی پدر یورش بردند، تا عمامه و چپن فاخرش را بیرون بکشند. پدرم، با خشم آنان را از خود راند و یاد آور شدند که برای آنان نیامده که لباسم را بیرون بکشند. سپس روی به سوی بای دژخیم ، نموده برایش گقتند که اگر چشمت به این ها مانده، بگیر و سپس به کشیدن لباس فاخرش پرداخت. "بای، دوساعت بعد، بار دیگر به زندان برگشت. او پیام امیر را چنین ابلاغ نمود : " اول، برنامه سفر حج آماده می گردد. " دوم، نان برایشان از آشپزخانه سرکاری می آورند. " سوم، حق تماس و داشتن رابطه را با بیرون ندارند. " او سپس با لحن خشن چنین بیان نمود که باید دست دعا را برای امیر مهربان و با شفقت، بلند نمود. " پدر در پاسخ گفتند، که دعا باید از قلب بیرون شود. می دانی یا نی ؟. «بای»، در جواب گفت که نی، نمی دانم." بعد او شاهد شکنجه های جانکاه دیگر زندایان که گویا هواداران  سردار «ایوب» بودند، گردید. فریاد و ضجه آنان همراه با بوی بد سوختن پوست انسان و دود سنگین چوب های تر و روغن دار، دوزخ تمام را در برابر شان قرار می داد. این امر، باردیگر اشک را از چشمانش به راه می اندازد. به این گونه او، پدرش، «گل محمد» و «عبدالخالق» برادرهایش، سه ماه کامل را در یک جهنم افروخته بر روی زمین، به سر بردند. تناقض ها او، در این زندان ها که برایش به مانند دانشکده های بزرگی به شمار می رفتند، درس های اولی را فرا گرفت. این ها، خمیره ذهنش را برای درک ژرفای پدیده ها و رویداد ها، آماده ساخت. او خوب به یاد می آورد : "دراین بندی خانه، مرد غول اندام و دبنگی به نام «سدو» که دیدنش از ترس موی بر اندام راست می نمود، همبند ما بود. ریش دبه اش به بته زاری می ماند که در مسیر باد قرار بگیرد و درازی ریشش تا ناف می رسید. ازچشم هایش که از زیر ابروهای پــُرپشتش به سختی معلوم می شدند، نگاه تندی به مانند ددی به بیرون راه باز می کرد. پیراهن کرباس چرک و چروک به تن داشت. تار های ریش انبوه اش با موی های سینه جنگل مانندش، رقابت می کردند. برگردنش زنجیر سنگینی که تا زانویش می رسید، آویزان بود. او دوست «دادو» دزد و راه گیر معروف بود. "هوا چنان سرد شد که آب حوض را یخ بست. "سحرگاهی «سدو»، ریش دبه، که به جاندار وحشی زخم خورده یی می ماند، با ناراحتی از خواب برخاست. بر او، غسل واجب آمده بود. با غل و زنجیر سنگینش خود را به دروازه رساند. چیزی به گوش پاسبان گفت. نگهبان او را به سوی حوض یخ بسته یی راند. «سدو»، پوستین چرکینش را با پیراهن چرک تر از آن، از تن بیرون کشید. یخ را بازنجیرش شکستاند .بر اساس دستور دینی تنش را سه باز در آب فرو برد. توته های یخ، بر سر، ریش و جانش آب می شدند. زندانیان دیگر، مقدار چوب بیش تری به بخاری انداختند تا خوب گرم شود. «سدو» بدون راندن کلمه تشکر بر زبان، مانند برجی درکنار بخاری نشست و خود را خشک نمود. "چی تناقضی!! چگونه ملایان و روحانیان مغز این گونه آدمان را شستشو داده اند !! او، در نتیجه رویای زیبایی که ناشی از نیاز درونیش می گردید، انزال منی که در آن هیچ گناهی از او سر نزده است، می گردد. اما، ملا صاحب، این را واقعیت حساب می نماید و صرف نظر از موقعیتش به او امر می نماید تا غسل تعمید انجام دهد تا بدنش پاک گردد. همین آدم، مردم را بدون این که خمی به ابرو بیاورد، با شمشیر دو پاره می کند، شکنجه می دهد، خانه هایی را ویران می نماید و به کار تجارت برده مصروف است .همه این کار ها در اسلام حرام و ممنوع اند. اما، «سدو» و هم قماشانش که صد ها هزار تای آن در این ملک وجود دارند، روزانه هزار ها کردار حرام انجام می دهند و بازهم باور دارند که با یاری ملا صاحبان و روحانیان، راه به بهشت ابدی می برند." روزی برایش اطلاع می دهند که به زودی به تبعید فرستاده خواهند شد. او، این خبر را با شادی می پذیرد. «بای» که متوجه این امر می گردد، با شگفتی چیغ می زند : "شما را به ملک کفر بندی می کنند و هنوز هم خوش و شاد هستید !!" " اول این که ما بندی نخواهیم بود، حتا اگر باشیم، در یک کشور بزرگی مانند «هند» به مرتبه ها به تر از این زندان مخوف است." «بای» با ریشخند گفت : "صاحب، می دانید که کنیزان و خدمه گان تان زیاد شاد اند. آنان به این باور اند که آن گاهی که در آن جا قدم بگذارند، حر و آزاد خواهند بود" این تناقض، بار دیگر ضربه یی بر ذهنش وارد نمود. به باور او در دین واقعی اسلام، برده گی مجاز نیست. اما، تناقض آشکار این است که این امر، در تاریخ طولانی اسلام، تنها و تنها دو دهه دوام یافت و بس. این تناقض ها، درس های دیگری به او آموختند. دروازه تبعید یا راندن به غربت و سرزمین بیگانه روز های آخر پیش از تبعید از کشور، چشم های اندیشه را بیش تر از پیش، باز نمود. تکان دهنده ترین این درس برایش آن بود که به گفته خودش : "از لحظه پیشرفت قدرت و نفوذ «انگلستان» در سرزمینم، آرمان های وطن پرستی، آزادی خواهی و استقلال طلبی، آرام آرام درذهنیت مردم ما زدوده شدند. این امر، تا پایان زنده گی بر ذهنم نقش سنگیی از خود بر جای گذارد." دردناک ترین صحنه، جریان رد و بدل استدلال در گفتگویی میان سپاهیان «افغان» و ماموران انگلیسی بود. عساکر «افغان»، زندانیان را چون رمه یی از «منطقه بیطرف» عبور دادند. در آن سوی، سه سوار که لباس ملکی به تن داشتند، انتظار می کشیدند. یکی از آنان جلو آمد و گفت : "من مامور مالیه (یا به نوشته «محمود طرزی»، تحصیلدار) این منطقه هستم" فرمانده «افغان» غــری زد : "من، «یارو»، از «هژده نهر»، هستم. من، زندانیان را آورده ام و رسید می خواهم." مالیه گیر: "به من هدایت داده اند که از آنان پذیرایی نمایم و تا رسیدن به قشله عسکری در «چمن»، برایشان نان و آب تهیه بدارم." سپاهی «افغان» فحش تندی بر زبان راند : "مامور صاحب مالیه. گپت برایم اهمیتی ندارد. من، یک یک بندی را حساب می کنم و برایت تسلیم می دهم. تو آنان رابشمار و رسید برایم بده. همین و بس." مالیه گیر : "من و تو گوسپندان را خرید و فروش نمی کنیم که من تک تک شان را حساب کنم. زندانیان را بگذار و برو." او بر توته کاغذی چند خط نوشت و آن را به قوماندن ما داد : "صایب این هم رسید" فرمانده می دانست که در برابر سه مامور ملکی غیر مسلح چیزی کرده نمی تواند. او غرید : " اگر ترس «امیر» صایب نمی بود، حقت را به دستت می دادم." او به سوارانش امر داد تا زندانیان را یک یک بشمارند. بعد سربازانش را جمع کرد و فرمان بازگشت داد. او چنین بر دفتر خاطره هایش می نویسد : " به این گونه، ما توسط دست های مردم خود ما، از سرزمین خودمان به خارجیان در یک کشور بیگانه سپرده شدیم." آزادی «محمود طرزی»، که درس های متعدد وگونه گونه را از دانشکده های زنده گی فرا گرفته بود، وارد دنیای دیگری شد. در این دنیا، اول تر از همه با واژه آزادی، آشنا گردید. «والتر فیلد»، نمایده بلوچستان در شهر «پشنگ»، ضمن دیداری با پدرش بیان داشت : "اول این  که حکومت «هند» شما را محبوس نمی بیند... شما آزادید تا در هر شهری از شهر های «هند» که آرزو داشته باشید، اقامت نماید... هر وقتی که بخواهید در دیار دیگری، به استثنای «افغانستان»، بروید، آزادید." با شنیدن واژه آزادی، جهنم زندان «کندهار» و تنه چپرغت «بای» دژخیم، در برابرش قد بر افراشتند. این امر ذهنش را برای دریافت ایده های آینده پــُر نمود. در «هند»، او با محفل های ادبی و علمی به ویژه شاعران و ادبای پارسی گوی «سند»، آشنا شد. او در دیدار از شهر های گونه گون «هند»، که نیم سال تمام را در بر گرفت، با فرهنگ های مختلف بر خورد. دریچه های نو او در «بغداد» با معلم تازه که زبان تر کی را در کنار دیگر دانش ها برایش آموخت، روبه رو شد. این آموزگار، پل زبان ترکی را در برابرش گذاشت و با آن دریچه های نو آگاهی را برایش باز نمود. این آموزش زبان او را با پدر نزدیک تر ساخت و کار ترجمه را برایش تا پایان عمر به دوش گرفت. این امر، دریچه های فراخ تری را در برابر دیدگانش گشود و در شکل دهی ایده ها و فکر هایش یاری رساند. بارگاه شاهنشاهی عثمانی او همرا با پدر، راهی «استامبول»، که مرکز شاهنشاهی عثمانی بود و آن را «در ِسعادت» یا «دروازه خوشبختی» می خواندند، گردید. این کار، او را با بسیاری از مقام های بلند رتبه و دانشمندان ترکی، آشنا ساخت. ذهن جستجو گر در «شام» و یا به زبان امروزی « دمشق»، درکنار فراگیری زبان ترکی با زبان عربی نیز آشنا گردید. این امر، او را با جریان ها ی نو ادبی عثمانی، اروپایی و جهانی آشنا ساخت. او، دراین میان به «احمد مدحت»، نویسنده معروف و نوگرای «ترک»، علاقه بیش تر یافت. او خود می گوید: " بنابر عشق و علاقه مفرطی که به ادبیات و فنون داشتم، بسی آثار حکما و ادبای عثمانیه را بدست آورده شب و روز وقت خود را به مطالعه و ترجمه صرف کرده، هر قدر مطالعات و معلوماتم افزایش می یافت، همانقدر حسیاتم در باره وطن و مسکنم، لمعه نثار شوق و محبت می گردید." در همین زمان، سنگپایه افکار و ایده های بعدیش در بعد های وطن و جهان شکل می گیرند. او برای بیان اندیشه هایش کتاب «دبستان معارف» را تالیف نمود. دراین اثر، از پیشرفت دنیا و عقب مانده گی کشور، سخن می راند و راه نجات را در آزادی و آگاهی جستجو می نماید. "صد سال سفر" او، درکنار بهره گیری از کتاب، تلاش برآن داشت تا از درسگاه «سیر و سیاحت» چیز هایی را بیاموزد.  آخرین بار با پدر تا «مصر» رفت. او از این سفر تصویر بلند بالایی را در اثرش به نام "سیاحتنامهٔ سه قطعه روی زمین در بیست ونه روز : آسیا، اوروپا و افریقا "(۱۸۹۱/۱۳۰۹/۱۲۷۰) می کشد.  در این راستا، دیدار بسیار مهمی از «استامبول» نمود. این دیدار، راه بعدی تفکرش، به ویژه برای بازگشت به وطن، را روشن نمود. او در این جا، در جریان ملاقات های پدرش با مقام های بلند پایه شاهنشاهی عثمانی، متوجه می گردد که آنان برای ایجاد مناسبت ها با امیر «عبدالرحمان»، تمایل شدیدی نشان می دهند. اولین ماموریت آن گونه که مقام های دولت شاهنشاهی عثمانی برایش وعده داده بودند، او پس از برگشت سفر به «شام»، به مقام  ماموریت دست یافت. این امر، دروازه آشنایی را با مقام های مختلف و گرفتن تجربه در اداره را برایش فراهم نمود. بلوغ اندیشه «محمود طرزی»، پیش از به گفته خودش سپری نمودن بیش از یک دهه ــ از رانده شدن از وطن، تا سفر به "سه قطعهٔ روی زمین"، سیرو سفر، بررسی و مطالعه، آرام آرام آن چی در ذهنش  انباشته می گردید، راه جستجوی بیش تر را برای گسترش آگاهی به رویش می گشاید. در اولین اثرش زیرنام «روضه حِکـَـم» (این واژه با تلفظ Hekam جمع حکمت است .حکمت در زبان پیشینیان، درکنار معنا های متعدد، یکی هم فلسفه است که هدف آن معرفت به حقایق اشیا می باشد. معنای اصلی این واژه همانا عشق به دانش می باشد. ط)، که در سال (۱۸۹۱/۱۳۰۹/۱۲۷۰)، در شهر «دمشق» نوشته شد، به عنوان هایی همانند : "فضایل علم، حکمت و معرفت" بر می خوریم. از این ها چنین بر می آید که ذهنش را اندیشه برای آگاهی و هم.پخش این آگاهی، به خود به شدت مشغول داشته است. بعد، او ازجامعه و این که انسان موجود مدنی است، حرف به میان می آورد .او دراین جا، از نیرو و ابزار عقل که برتری انسان خرد گرا را ضمانت می نماید، سخن می زند. به بیان خودش،"... ابتدا درکارگاه نفس ناطقه بنور عقل و قوه ادراک تدبیر و تاسیس داده اند و بعد آن را بدودست ذی منفعت پـُرغیرت خویش از قوه به فعل آورده اند" در این اثر، ما به واژه گان مدنی، قانون، وجدان، هیئت اجتماع و دیگر و دیگر بر می خوریم. اما، آن چی دراین رساله جایگاه پراهمیت دارد، نوشته یی است زیر عنوان،" وطن عزیزم افغانستان، و برادران دینیم، افغانیان را خطاب" این مقاله چنین آغاز می گردد: " ایوطن عزیز! ای مسکن محبت انگیز! از هنگامیکه از سوق مجبوریت، و ذوق غربت مرا از خاک پاک دل چسپ صفا ناکت بیرون انداخته، و تسیار قسمت، و اظطرار معذوریت از دیدار فرحت آثار آب و هوای دلاویزت محروم ساخته، خنجر فراقت جگرم را پاره پاره نموده، و درد حرمانت وجودم را پامال الم داشته..." او، بعد با اندوه ادامه می دهد، "...ولی هزار افسوس که ساکنانت از شور و شر، و انسانهایت همه گی از حال و احوال عالم بیخبراند...قلع و قمع همدیگر دستهای شانرا چنان بسته که به تربیت و ترقیت نمیکوشند و حرص طمع جان و مال همدیگر افکار شان را چنان مشغول داشته که حریصان و طامعان خاک پاکت را هیچ بخاطر نمیآورند و عدم مدنیت و عدالت و وجود جفا و اذیت در وجود و قوای شان آنقدر قوت وقدرت نمانده که گلوگاه نازنیت را در زیر فشار، و تحت تضییق چنگ حریصان بیدینت می بینند، ولی چاره تخلیصت را نمی اندیشند و نمی بینند" او، این نوشته را که می توان آن را تبلوری از آرزوهایش برای رهایی کشور و خدمت به وطن به حساب آورد، چنین به پایان می برد،" پس ای اخوان دین، و ای ابنای وطن عزیز! من که یکی از اجزای فردیه شمایانم، و بنابر سوق قسمت و مجبوریت حالا در شام جنت مشام امرار اوقات حیاتم را مینمایم اینست که بنابر حسب وطنیت، و شراکت ملیت بدینقدرتفصیلات متقاضیانه شما را تحریک و تشویق نمودم، و به اجرای وظیفه خدمت وطن ـــ و لو که عاجزانه باشد ــ خود را مفتخر و مباهی ساختم. باقی (تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال).«روضه حکم».ص.ص.۱۳۹و ۱۵۳. او که با نسیم تحولات و دگرگونی های اجتماعی «اروپا»، آشنا گردیده بود، برای این که هم وطنانش ر ا متوجه دریافت دید نو نماید، پس از این نوشته توجه شان را به سوی «جاپان»، به حیث نماد تحول در«شرق»، جلب می نماید.     اولین تماس ها آن گونه که یادآوری شد، «غلام محمد طرزی»، براثر علاقه قلبی که نسبت به رویداد های کشور داشت، همراه با تمایل مقام های شاهنشاهی عثمانی که «امیر» را «بسمارک» این سرزمین می شماردند، و خواهان داشتن رابطه با «افغانستان»، بودند، آماده گیش را برای ایجاد پیوند دوباره با کشور، نشان داد. امیر«عبدالرحمان»، در این زمینه نامه هایی برای او فرستاد. به این گونه، درب رابطه میان شان گشوده شد. «محمود طرزی»، که از نزدیک شاهد این امر بود، اثری را زیر نام "تلخیص حقوق بین الدول» نوشته «حسن فهمی»، نویسنده معروف «ترک»، را در سال (۱۸۹۷/۱۳۱۵/۱۲۷۶)، ترجمه و به «امیر» فرستاد. این اثر، مورد پسند «امیر»، قرار گرفت. «امیر»، در نامه یی درکنار ستایش از این اثر، از او خواست تا چنین کتاب هایی را برایش ترجمه نموده و بفرستد. به این گونه، اولین زمینه ها برای بازگشتش به کشور، فراهم گردید. درکنار این امر، مرگ پدر و امیر «عبدالرحمان»، درب بازگشت به وطن را بیش تر به رویش باز نمود. در این آوان، «گل محمد طرزی»، برادر بزرگش که نزدیک به یک دهه پیش همراه با «عبدالخالق طرزی»، برادر دیگرش، به وطن بر گشته و در دنیای ادبیات، کتاب و چاپخانه جای پای بزرگی برای شان تدارک دیده بودند، به او نوشتند که با استفاده از فرصت برای ادای فاتحه امیر«عبدالرحمان» و آشنایی با امیر«حبیب الله»، شاه نو، به کشور بیاید. در این راستا، «محمد زمان طرزی»، بردار دیگرش که رئیس کتابخانه شاهی  یا «خازن الکتب» بود، از «امیر» نو، اجازه آمدن برای «محمود طرزی»، را به کشور گرفت. به این گونه، «محمود طرزی»، که درسر هوای بردن اندیشه های نو به وطن را داشت، رخت به این سو کشید. بعد، تبلور این ایده ها و تفکر های نو را می توان در نشریه «س.ا.ا.»، دید. او توانست تا از این نشریه به حیث وسیله پخش اندیشه هایش، با تمام مانع ها و سد هایی که در برابرش قرار داشت، بهره بگیرد. جایگاه دیگری به باورمن، بخش های "سال شمار زنده گی" و "آثار طرزی" همراه با "نمایه " که جایش در این اثر سخت خالی است ــ بعد به آن خواهم پرداخت ــ ، بایست در پایان اثر می آمدند. به اشاره های کوتاهی در هردو مورد بسنده می نمایم : سال شمار زنده گی ۱.      تولد «محم.د طرزی»، درست در اول ربیع ثانی ۱۲۸۲ هـ.ق.، دوم سنبله ۱۲۴۴ هـ.خ. برابر با ۲۴ اگست ۱۸۶۵ع. نی ۱۸۶۶ع. ۲.      او روز ۱۷ جنوری ۱۸۸۲ع.وارد «کویته»، شد درحالی که دراین اثر ۱۸ جنوری ۱۸۸۲ع."ترک کشور" ذکر شده است. ۳.      آن گونه که روشن است او با پدر و خانواده در ماه مارچ ۱۸۸۵ع. بندر «کراچی» را ترک گفت. چگونه او می تواند همزمان " از دربار سلطان عبدالحمید دوم پادشاه ترکیه " دیدن نماید.؟ ۴.      ازدواج او با «اسما رسمیه» نی «اسما رئیسه»، دختر «صالح المسدیه»، نی «صالح المصدیه»، پیش از سفر به "سه قطعه زمین..."، در ۱۸۹۰/۱۳۰۸/۱۲۶۹ع. صورت گرفتن، نی ۱۸۹۱ع. ۵.      سفر به «استامبول» در سال ۱۹۰۱ع.صورت پذیرفت نی ۱۹۱۰ع. در این تاریخ او در «کابل» بوده است. ۶.      او، با «حبیب الله»، پسر «گل محمد طرزی»، برادرزاده اش درست درماه ذیقعده سال ۱۳۱۹هـ.ق برابر با ماه مارچ ۱۹۰۲ع. برای ادای فاتحه به اجازه امیر «حبیب الله»، راهی کشور شد. نی آن چنان که در این اثر آمده است : "۱۹۰۳، میلادی.برگشت به افغانستان به دعوت امیر حبیب الله و کسب مقام ریاست دارالترجمه حبیب الله." همچنان نمی دانم که ذکر گشایش مکتب «حبیبه»، «حربیه» و نهضت مشروطه در «ایران» و «ترکیه»،«معاهده روس و انگلیس» و دیگر و دیگر چی جای پایی در "سال شمار زنده گی محمود طرزی"، می تواند داشته باشد؟  به گفته قدما، "تو خود بخوان حدیث مفصل زین مجمل." آثار  طرزی نکته مورد توجه در این بخش آن است که بایست بر هر «اثر»، تا حدودی ــ اگر هم فشرده ــ روشنی انداخته می شد. از سوی دیگر این بخش دارای اشباه هایی است که بایست به آن پرداخت. من برای درک آسان این امر، همان شماره های کتاب «طرزی و س.ا.» را در نظر گرفته ام : نمونه می آورم:   ۱/ در «مجموعهٔ صنایع»، تنها نوشته شده است، "گزیده شعر شاعران کلاسیک". اما خود«محمود طرزی»، می گوید،" کلام استادان می باشد " او این کار را در باغ «حسن جی» آن گاهی که در بندر «کراچی»، به سر  می برد، با قلم خویش و با شیوه خط نستعلیق نوشت. ۲/«محمود طرزی»، کار گزینش شعرهای «غلام محمد طرزی»، پدرش را در «بغداد» شروع و در «دمشق»، پایان داد.( ۱۸۸۶/۱۳۰۳/۱۲۶۴). این اثر، که با شیوه خوشنویسی «نستعلیق» نوشته شده بود، پس از دست به دست شدن زیاد، در «کتابخانه عامه کابل»، نگه داری می شده است. یاد آوری : جای شگفتی است که در این فهرست اثرهای «محمود طرزی»، جای پیشگفتار، دیباچه و یا مقدمه یی که وی بر دیوان «غلام محمد طرزی»، پدرش، نوشته است، خالی خالی است. ۴/ این اثر، « سیاحتنامهٔ در سعادة»، یا «سیاحتنامه دروازه خوشبختی که مراد استامبول»، می باشد نام دارد، نی «سیاست نامه دارالسعادت». آن گاهی که «محمود طرزی» برای تقدیم کتاب «اخلاق حمیده» نوشته پدرش، برای سلطان «عبدالحمید» دوم، خلیفه «عثمانی» به استامبول، مرکز«ترکیه» سفر می نماید، (۱۸۸۸/۱۳۰۶/۱۲۶۷) خاطره های این سفر را می نویسد. تا آن جایی که به نظر می آید، متن کامل این اثر، به چشم نخورده است. فصلی از آن در کتــاب «از هر دهن سخنی و از هر چمن سمنی» زیر عنوان : "یک شبی در «بوغاز» (واژه ترکی است که گلوگاه معنا دارد ومنظور از آن همان آبنای «باسپورس» می باشد که بحیره «مرمره یا سپید» را به بحیره «سیاه»، پیوند می دهد.ط.) دلنواز گذرانده ام"، ص.۸۳ تا ۱۰۴ به دست نشر سپرده شده است. ۵/ این اثر، «سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین در بیست و نه روز : آسیا، اوروپا، افریقا» نام دارد، نی «سیاحت سه قطعه روی زمین در بیست و نه روز». این اثر، در برگیرنده سفری است که او پدرش را که عزم سفر حج داشت، همراهی می کرد. این سفر از «شام»، به تاریخ (۲۵ می ۱۸۹۱)، شروع می گردد. آنان سـپس به «بیروت»، «آتن»، «ازمیــر»، «اسـتامبول»، بنــدر «ســعید» در«مــصر»، می روند. «محمود طرزی»، در این جا پدر را ترک می نماید و به «دمشق» (۲۳جون ۱۸۹۱) بر می گردد. این کتاب، خاطره های این سفر را در بر می گیرد. دارای ۶۷۴ ص. می باشد. این اثر، بر زاویه های زنده گی، اندیشه ها و باور هایش روشنی می اندازد. این اثر در «دمشق» نوشته شده و سپس درسال  ۱۹۱۰/۱۳۲۸/۱۲۸۸در «کابل» پاکنویس شده و درسال (۱۹۱۵/۱۳۳۴/۱۲۹۴) در چاپخانه «عنایت» به نشر رسیده است. ۶/ این اثر «از هر دهن سخنی و از هرچمن سمنی» نام دارد نی «از هر دهان...». آن گاهی که «محمود طرزی». در «دمشق» به سر می برد، (۱۸۹۱/۱۳۰۹/۱۲۷۰) اثری زیر نام «دبستان معارف»، تالیف نمود. بعد درسال(۱۹۱۳/۱۳۳۲/۱۲۹۲)، در«کابل»، به دوبخش : «از هر ...» و «روضهٔ حکم»، از سوی «مطبع عنایت»، "به زیور طبع آراسته گردید." ۷/ عنوان این کتاب، «روضهٔ حکم» است نی «حکیم». این اثربخشی از «دبستان معارف» می باشد که در سنه (۱۸۹۱/۱۳۰۸/۱۲۷۰)، در «دمشق»، جمع و تالیف شده است. دراین اثر، ۲۸ مقاله درج گردیده است و در سال (۱۹۱۳/۱۳۳۲/۱۲۹۲) در «کابل» در چاپخانه «عنایت» به چاپ رسید.   ۸/«تلخیص حقوق بین الدول». «محمود طرزی»، این اثر را از نوشته «حسن فهمی»، نویسنده ترک در سال (۱۸۹۷/۱۳۱۵/۱۲۷۶)، ترجمه و به وسیله «داگ» یا پست برای امیر«عبدالرحمان»، به کابل فرستاد. رد این اثر پس از آن دیگر ناپدید شده است. ۱۱/ این اثر «رساله اغدیه و طبخ» نام دارد، نی تنها «رساله اغذیه».   ۱۳/ این رساله «علم و اسلامیت» نام دارد نی «علم و اسلامیات». از سوی دیگر، این رساله و رساله های دیگر به صورت دقیق «هدیه»، «س.ا.ا»، اند، نی ضمیمه ها. ۱۶/ در عنوان این اثر واژه «جغرافیا»، آمده است نی «جغرافیهٔ». ۱۹/ نام درست این رساله، «وطن و معانی متنوعه و محاکمات حکیمه آن» است، نی «وطن و معنای متنوع حکمیه». ۲۰/ این کتاب، « سیاحت دوارادور کرهٔ زمین بهشتاد روز»، نام دارد نی « سیاحت دورادور کرهٔ زمین درهشتاد روز». ۲۱/ این اثر، «سیاحت در جو هوا»، نام دارد، نی «سیاحت دور جو هوا». ۲۲/نام کتاب «بیست هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر»، می باشد نی«بیست هزار فرسخ سیاحت زیر بحر». ۲۴/ این اثر «تاریخ محاربهٔ روس و ژاپان (۰۵-۱۹۰۴)، نام دارد نی تاریخ «مخابرات روس و جاپان». این کتاب دارای پنج جلد می باشد. «عثمان ثنایی و علی فواد» دو افسر عالیرتبه ترکی آن ها را نوشته اند. آن گاهی که امیر «حبیب الله» سفری در سال (۱۹۰۷/۱۳۲۵/۱۲۸۵) به مزار شریف داشت، به او پیشکش گردید. «محمود طرزی»، سه جلد دیگر را از «استامبول»، خواست و آن ها را در مدت یکسال به زبان پارسی بر گرداند. این اثر با شیوه خوشنویسی به خط «نستعلیق» نوشته شده است. آن گاهی که «مطبعه عنایت»، درسال (۱۹۱۷/۱۳۳۶/۱۲۹۶) بر آن شد تا آن را چاپ نماید، چون اصل ترجمه به گفته خودش «ضایع» شده بود، او مجبور گردید تا سه سال دیگر را وقف بر گرداندن دوباره این اثر نموده و هر پنج جلد آن را به دست نشر بسپارد.   ۲۹/ کتابی به نام «سیاحت نامه منظوم»، از او وجود ندارد. این همان اثری است به نام «سفر بعد از وفات پدر» که در سال (۱۹۰۱/۱۳۱۹/۱۲۸۰) سروده شده است. در آن بخشی ازخاطره هایش از«استامبول»، پس ازمرگ پدر، وجود داشته است. این اثر دارای پنجصد بیت بوده است. او سه جلد از این اثر را به قلم و خط خودش نوشت. بعد، دوتای آن را به وزیران داخله و معارف امپراتوری عثمانی هدیه داد. آنان اجازه نامه نشر این کتاب را نیز دادند، اما او موفق نشد تا آن را در «استامبول»، به دست نشر بسپارد. نسخه سومش را هنگام بازگشت به کشور، برای «محبوب عالم»، محرر نشریه «پیسه» در «لاهور»، برای نشر سپرد. بعد، چند بار تلاش نمود تا آن را به دست آورد. آن گاهی که ازدریافتش نا امید شد، چنانچه خودش می گوید،"... دیگر نسخهٔ از آن باقی نماند. ازمقدمه سیاحت نامه مذکور اینچند فرد آتی را بخاطر مانده بود ثبت دفتر یادگار نمودم." سپس چند بیت از آن را در «پراگنده»،می آورد .او درپایان شعر، جای و تاریخ را چنین ذکر می کند،"دراستانبول ۱۳۱۸".   ۳۰/ نام دقیق این اثر،«افغانستان (جغرافیای مختصر ممالک افغانستان»است نی «جغرافیای افغانستان». این اثر به نظم سروده شده است. در آغاز چنین آمده است: "در وسط آسیاست یکی خاک چون بهشت در شرق هرکه دید ورا غرب را بهشت" این اولین اثری است که از سوی چاپخانه «عنایت»،به گفته «محمود طرزی»،."براینمونه در آغاز بنیاد مطبعهٔ مبارکهٔ عنایت، بحجم کوچک بقدر سه صد نسخه طبع گردید." این اثر را «محمود طرزی»،.درسال (۱۹۰۵/۱۳۲۳/۱۲۸۳) سروده و درسال (۱۹۱۱/۱۳۳۰/۱۲۹۰) از سوی چاپخانه یاد شده، نشر شده است. بعد، از سوی «معین السلطنه»، به صورت "هدیه گویا بر مردمان هوسکاران عرفان رایگان توزیع وتقسیم شد " او در پایان می نویسد،" نسخهٔ از آن باقی نمانده."   ۳۱/ این اثر «توحید خالق یگانه بزبان موالید ثلاثه» نام دارد نی «توحید». این اثر منظوم، دارای بخش های گونه گونه است و در «حکایت بر سبیل تمثیل»، توانایی هوشی و ذهنی انسان را برچارپایان، نشان می دهد. این اثر، با یک تصویر به قلم «غلام محمد مصور» یا همان «استاد غلام محمد میمنه یی»، نقاش سترگ کشور، همراه می باشد.   ۳۲/ این کتاب «ادب در فن» یا «بنام دیگر محمود نامه» نام دارد، نی تنها «محمود نامه». در بخش دیگر، می توان واژه گان "دیوانچه غزلیات محمود طرزی" را خواند. دراین اثر، چل و هشت غزل به ترتیب الفبا  گنجا نیده شده است. این اثر، به گونه «پنج کتاب» یا «پنج گنج» و در برابر آن ترتیب شده است. درآن، بر مساله های گونه گونه مانند «مکتب»، «حواس پنجگانه»... تا «رشوت» انگـشت گذارده شده است. این اثر، در سال        (۱۹۱۳/ ۱۳۳۲/ ۱۲۹۲)، در چاپخانه «عنایت» نشر شده است.   ۳۳/ اثر و یا کتابی به نام «مجموعه غزلیات»، وجود ندارد. این همان کتاب زیر عنوان «پراگنده» می باشد. این اثر، شــا مل شعرهای «محمود طرزی» از سال        (۱۸۹۶/ ۱۳۱۴/ ۱۲۷۵) تا زمان چاپ یعنی سال (۱۹۱۵/۱۳۳۴/۱۲۹۴) می گردد. خلاف آن چی در این جا آمده است، این اثر به صورت «نسخه خطی»، نی بل نشر و چاپ شده است. این اثر، نیز در چاپخانه «عنایت» به دست نشر رسیده است. دراین اثر، ۳۷ شعر، شامل مساله های گونه گونه یا به گفته خودش، "آخر ترین شعری که گفته ام، و بعد از آن از شعر گویی دم فرو بسته ام. همین فرد ذیلست : فرد شمعیم که جامد شدهء شعله و داغیم سردیـم چو کافور، ولی درد سراغیم ده افغانان، دارالسلطنهٔ کابل: سنه (۱۹۱۴/۱۳۳۳/۱۲۹۳) «انتها» تمام شد «محمود طرزی»   ۳۴/شعر های بدون عنوان آقای «روان فرهادی»، در بخشی از کتاب «مقالات محمود طرزی»،چنین می نگارد، " در کتابخانه «عبدالوهاب محمود طرزی»، فرزندش، نسخه خطی اشعار والد بزرگوار خویش را که بخط آن مرحوم است نیز محفوظ داشته اند. این اشعار شامل دوقسمت است : ۱-     اشعار بودن عنوان از عهد امانیه که چند صفحه محدود می باشد و یکی (منظور همان به یکی است) تشکیل حکومت افغانستان مستقل را بیان میکند. ۲-      دو رسالهٔ دیگر." او در این جا از رساله های «ژولیده» و «پژمرده»، سخن می زند.   ۳۵/ «شعر های غربت».با ابن نام اثری و آن هم به صورت "نسخه خطی"، وجود ندارد.   ۳۶/«ژولیده».آن گونه که در این کتاب درج گردیده این اثر «نسخه خطی» نی بل نشر و چاپ شده است. در مشخص های این اثر چنین آمده است: مجموعه اشعار.از اواخر سنه (۱۹۲۸/۱۳۴۶/۱۳۰۶) الی اواخر سنه (۱۹۳۲/۱۳۵۰/۱۳۱۰) همه اشعاری که قریحه بقلم ریخته. جامعست. در استانبول (۱۹۳۳/۱۳۵۱/۱۳۱۱). آن گونه که گفته شد آقای «روان فرهادی»، از دو مجموعه به نام های «ژولیده» و «پژمرده» نام می برد. اولی را چنان که خود می نویسد، "حاوی اشعار محمود طرزی (۱۹۲۸/۱۳۴۶/۱۳۰۶) تا اخیرسال         (۱۹۳۲/۱۳۵۰/۱۳۱۰) که در آن : ۱- جنگ داخلی کابل. ۲- احوال کندهار و هرات. ۳- اشعاری که در هنگام غربت و پناهگزینی در ایران سروده است. ۴- اشعاری که درترکیه سروده است". جالب است که «امین طرزی» در مقاله اش به نام «محمود طرزی در غربت» که در«روشنی»، فصلنامه «کانون روشنگران افغانستان»، شماره دهم بهار ( ۲۰۰۰/۱۳۷۹) نوشته است، «ژولیده و پژمرده» را زیر یک عنوان آورده است. اما، از تصویری که از پشتی این اثر در میدان اندیشه یی «محمود طرزی» مربوط به «بنیاد فرهنگی محمود طرزی»، گنجانیده شده است، تنها عنوان «ژولیده» درج است و بس.   ۳۷/«پژمرده» آن گونه که در این اثر ذکر شده است، «نسخه خطی»، نبوده بل در «استامبول» در سال های                 (۱۹۳۲/۱۳۵۰ ۰/۱۳۱ ( و (۱۹۳۳/۱۳۵۱/۱۳۱۱) به دست نشر سپرده شده است.   یادداشت : دراین مورد داستان جالبی وجود دارد که به ذکرش می پردازم : آن گونه که آگاهی دارید، پیش از زمان فرمانروایی «مصطفا کمال»، که او را «اتاترک» یا «پدر ترک» نامیده اند، زبان ترکی را مانند پارسی و پشتو و دیگر و دیگر... به رسم خط گویا عربی ــ در این باره حرف های زیادی وجود دارد و در این تنگنا مجال پرداختن به آن نیست ط ــ می نوشتند. او این رسم خط را به الفبای لاتین بدل نمود. به این گونه نشر  وچاپ با خط قدیمی قدغن گردید. «محمود طرزی»،.برای نشر نوشته هایش با درد سر بزرگی رو به رو گردید. بعد ها دوست قدیمی که با مساله چاپ و نشر آشنایی داشت، به مددش رسید. او مجموعه شعری «ژولیده» را به صورت مخفی با الفبای قدیم چاپ نمود. «محمود طرزی»، خود از «ژولیده » و «پژمرده» به صورت جداگانه نام برده است.   ۳۸/ دیدنی ها و شنیدنی ها : این را ــ اگر مرگ امانش می داد و آن را به پایان می رساند ــ می توانستیم «زنده گینامه» به قلم خودش خواند. آقای «روان فرهادی»، که این اثر را دیده است و به گفته خودش، "نقل کتاب توسط مدون این کتاب (مقالات محمود طرزی در س.ا.ا) برای چاپ آماده است." بایست نسخه یی از آن نزدش باشد. اما، من تا جایی که می دانم این اثر تا کنون چاپ نشده است.  او در آغاز این اثر تک بیتیی را چنین می آورد: نوشتم شعر بسیاری دو سه سال نظم آمد بسوی نثر امسال بعد چنین می نویسد، " پس از انجام یافتن «ژولیده» و «پژمرده» خواستم به نام «دید نی ها و شنیدنی ها»، خاطرات دیدنی و شنیدنی خود را بقدرممکن به نثر در قید تحریر بیارم، تا به یاد گار یک اثر تاریخی بماند." این یاد داشت در ماه اگست ( ۱۹۳۳) در «استامبول»، واقع در «ترکیه» نگاشته شده است. حادثه ها در این اثر، از زمان امیر«شیر علی» آغاز و تا «موا صلت به سرحد» او و خانوده اش را هنگام تبعید با پدرش، در بر می گیرد. او، درآخرین سطر های این اثر می نویسد،"...قافله ما برهنمایی تحصیلدار و دونفر کاتبش، بعضی تپه ها و وادی ها و ذروه ها را مرور نموده، در یک میدان فراخ و سبزی رسید...یکچند سواران خیمه ها به استقبال قافله ما اسپ تاخته آمـده، قافله را به توقف امر دادند.. » این اثر، در آخرین هفته های زنده گی «محمود طرزی» نوشته شده است. دراین نوشته، در همین جا، با مرگ اش نقطه پایان گذارده می شود. نسخه خطی آن نزد «عبدالوهاب طرزی»، پسرش وجود داشته است. این اثر، بعد ها به وســیله «وحیدالله طرزی» داماد «عبدالوهاب طرزی»، و نواسه برادرش، به زبان انگلیسی زیر عنوان «خاطره ها : تاریخ کوتاهی از یک دوران (۱۸۸۱-۱۸۶۹) ترجمه و به گردهم آیی «جایگاه تبادله نظرافغانستان The Afghanistan Forum »، نیویارک،ا.م.ا.، درماه مارچ (۱۹۹۸)، با شماره «۳۶»، تقدیم و نشر گردید. من نمی دانم که این ترجمه عنوان درست است و یا آن چی را «روان فرهادی»، آورده است. من تلاش نمودم تا نسخه یی از اصل اثر به دست بیاورم، اما تا کنون موفق  نشده ام. من به این باورم که این عنوان به دلیل این که «محمود طرزی»، سر آن نداشت تا تاریخ بنویسد، نادرست است و همان «دیدنی ها و شنیدنی ها» به نظر درست تر می آید.     "سر ِچشمه را باید گرفتن به بیل"   در این جا لازم به یاد آوری است که با وجود کار سترگی که آقای «روان فرهادی»، در آراستن برخی اثر های «محمود طرزی»، درکتاب «مقالات محمود طرزی و س.ا.ا»، نموده اند، انسان دچار شگفتی می شود که چگونه در برخی مورد ها ــ با وجود دسترسی به منبع اصلی اثر ها که نزد «وهاب طرزی» پسرش، وجود داشته ــ لغزش هایی در این میان راه باز می نماید. این امر بر کژی و کوری نوشته های پس تر نیز اثر نانیکویش را وارد می  نماید. در این جا للازم می دانم بر یکی از دلیل هایی که بعد به این اثر پرداخته نشد، یادآور شوم.   درست به یاد می آورم که سال (۱۹۷۶/۱۳۵۵)، در روزنامه «انیس»، مشغول کار بودم. روزی آقای «عباسی»، که واژه گان «رئیس تحریر» را برایش به جای «رئیس»، در روزنامه بر گزیده بود، مرا به دفترش فراخواند و یاد آور شد که به زودی مجلسی برای یاد بود هشتاد مین سال وفات «سید جمال الدین» بر گزار گردد. خودت نیز جز اعضای کمیسون تدارک در بخش نشر و چاپ می باشی. من در اولین جلسه با آقای «روان»، که آدم نامداری در بخش سیاست بود، ولی پس از کودتای «سرطان» به گوشه نشینی واداشته شده و به کار های فرهنگی مصروف بود، آشنا شدم. در آن جا در جریان آشنایی با هم که تا هنگام ترک کشور پس از رهایی از زندان در سال (۱۹۸۰) و تقرر برای مدتی به حیث مشاور در وزارت خارجه، ادامه یافت، برایم یاد آور شد که مصروف تدارک کتاب «مقالات محمود طرزی در سراج الاخبار (۹۷-۱۲۹۰ش)»، می باشد. او در همان مجلس پیشنهاد نمود تا من کار اهتمام کتاب «سید جمال الدین افغانی در مطبوعات افغانستان» را به دوش بگیرم. آن گونه که می دانیم، فضای آزادی بیان و همراه با آن مطبوعات آزاد که در«دهه دموکراسی»، باز و روشن شده بود، پس از کودتای «سرطان»، به شدت تیره و با اختناق همراه گردید. به گونه یی که آشکار است، این وضع تا سه دهه دراز و طولانی دوام آورد . در همین هوای دم کرده اختناق و فشار بود که مجالی برای کار های جدی در عرصه نقد و بررسی میسر نگردید. مشکل همگانی و سترگی که در این گونه مورد ها دامن مساله چاپ و نشر ما را در چنگش می فشارد، کمبود و نا مروج بودن پدیده نقد می باشد. هر اثری که راهش را با دشواری ناشی از استبداد قدرت، به بیرون باز نموده است ــ در برخی مورد ها حتا پس از رهایی از چنگال مصادره مانند «افغانستان در مسیر تاریخ»، اثر «غبار» ــ و دیگر و دیگر ... بر بوته نقد گذاشته نشده اند. این امر در بر گیرنده تمام اثر هایی می گردد که «اقبال» نشر یافته اند.. ما، تا کنون اثر های مهمی مانند «سراج التواریخ» اثر «فیض محمد»، را چاپ همراه با بینش انتقادی، آن گونه که در همه دنیا و حتا همسایگان ما رواج دارد، ننموده ایم. این رشته سر دراز دارد. من در این جا، سر آن ندارم تا به نقد این اثر دست بیازم. تنها برآنم تا به آوردن چند نمونه در چارچوب اثر های «محمود طرزی»، بسنده نمایم و در کار بعدی به صورت همه جانبه به آن خواهم پرداخت. آن چنان که در دنیای نشر و چاپ و یا به زبان امروزی دنیای نوشتاری، مروج است در جایی که خواسته باشیم تاکید بیش تر نماییم و یا توجه زیاد تر را جلب کنیم از حرف های تیره تر و یا سیاه تر بهره می گیریم. آقای «فرهادی»، درمورد های گونه گونه عنوان یک اثر را به صورت دو اندازه خط آورده اند. این کار، خواننده و به ویژه کاوشگر و بررسیگر را دچار اشتباه می نماید و این «دیوار تا ثریا کژ» می رود. برای این که خواننده پـُرکنجکاو و بررسی کننده، دچار اشکال برای دریافت «سرچشمه» نگردند، من تلاش نموده ام تا همان شماره هایی را که آقای «فرهادی»، در این اثر آورده اند، نمونه بیاورم.   ۵/ سیاحت درِ سعادة در این مورد «محمود طرزی»،.توضیح همه جانبه ارایه کرده است. او حتا یک بخش آن را در اثر دیگرش به نام «از هردهن سخنی و از هر چمن سمنی»، آورده است. به باورمن، قرار دادن واژه گان «چاپ نشده»، و آن هم درکنار عنوان، بار دیگر بررسیگر را دچار سرگردانی می سازد. این امر در جا های متعدد تکرار شده است.   ۶/ سیاحت سه قطعه روی زمین نام دقیق این اثر، «سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین در ۲۹ روز : آسیا، اوروپا و افریقا» می باشد. جالب است که آقای «فرهادی»، در زیر عنوان آن را به صورت «کتاب سه قطعه»، نوشته اند. به همین دلیل، نویسنده گان بعدی بدون دقت همین عنوان را تکرار نموده اند. به این گونه، از سرچشمه گل آلود، آب روشن را نمی توان دیده به راه بود.   ۷/ از هر دهن سخنی این بخش با خط جلی وتیره نوشته شده و بخش دیگر که «از هر چمن سمنی» است با حرف های کم رنگ. این امر نیز اشتباه هایی را باور آورده و درآخر از چل زاغ تنها یک زاغ باقی می ماند.   ۱۴/ در اثری به نام «مختصر جغرافیای عمومی»، به اشتباه نوشته شده است، "خطاط : میرزا محمد جعفر قندهاری". درحالی که این اثر چاپ حروفی است و نیازی به خطاطی ندارد. اما این «میرزا جعفر قندهاری» بخش نقشه ها یا به گفته «محمود طرزی»، "قطعات پنجگانه ز مین" و دیگر نقشه ها را ترتیب و رسم نموده است.   ۱۶/ کتاب «سیاحت دورا دور به هشتاد روز» به صورت دقیق «سیاحت دورا دورکرهٔ زمین بهشتاد روز» نام دارد. در عنوانی که آقای «فرهادی» آورده است واژه «کرهٔ» از آن افتاده است. از سوی دیگر آن گونه که در گذشته مروج بوده فعل های مضارع را همراه با ریشه فعل می نوشتند مانند که «محمود طرزی»، نوشته است «بهشتاد». در حالی که این یک اشتباه می باشد. نمونه می آورم : میشود را باید می شود نوشت و بروی را به روی و دیگر و دیگر...   ۲۰/ ترجمه تاریخ حرب درمیان کتاب های «محمود طرزی»،. چنین عنوانی وجود ندارد. این همان اثری است به نام «محاربهٔ روس و ژاپان» (۰۵-۱۹۰۴). همچنان آقای «فرهادی» و اژه «ژاپان» را «جاپان» نوشته است. جالب این است که جلد پنجم این اثر نیز از قلم افتاده است. همچنان که می دانیم آن گاهی که «محمود طرزی»، امور «دارالترجمه» را پیش از نشر «سراج اخبار» به دوش داشت، این اثر را با زحمت زیاد در مدت یکسال به زبان پارسی بر گردانید و آن را با خط نستعلیق پاکنویس نمود. بعد ها که بر آن می شوند تا این اثر را چاپ نمایند، از آن جایی که نسخه قلمی به گفته خود «محمود طرزی»،."ضایع" شده بود، او ناچار این اثر را دوباره به زبان پارسی بر گرداند.   ۲۷/ افغانستان جغرافیای منظوم نام درست این اثر «افغانستان اثر منظوم (جغرافیای مختصر ممالک افغانستان» می باشد. آن گونه که در عنوان گذاری اثر های گذشته صورت گرفته بود، در این جا نیز بخشی از عنوان مانند «افغانستان جغرافیای منظوم» به حرف تیره و یا به اصطلاح حروف چینان و یا مصححان، با حرف دوازده سیاه، نوشته شده و بعد بخش دیگر به حرف های کوچک تر و یا حرفی به اندازه «ده» آمده است. این امر پژوهشگر بعدی را تا آن گاهی که به خود اثر سری نزند، به بیراهه می کشاند.   ۲۸/ در عنوان «توحید»، هم همان شگردی که جستجو گر را دچار اشتباه می سازد، تکرار شده است. عنوان درست این اثر« توحید خالق یگانه بزبان موالید ثلاثه» است. آقای «روان»، مانند همیشه واژه «توحید» را با رنگ تیره آورده است. جالب است که بخش دیگر عنوان هم دچار کژی و کاستی شده است. در این عنوان واژه «خالق» به «خلاق»، بدل شده است و واژه «موالید»، به گفته میرزا قلمان از قلم افتاده است.   ــ شگفتی آور است که نامی از رساله «علم واسلامیت» با وجود آن که متنش در این اثر در صفحه  (۱۶۱) آمده است، در فهرست اثر ها نیامده است. ــ هم چنان به نظر می رسد که «محمود طرزی»، کتاب دیگری به نام «مکمل و مفصل جغرافیای عمومی»، داشته است که  از آن یادی صورت نگرفته است. ــ از سوی دیگر، کتابی با نوشته «محمود طرزی»،. و اهتمام یا ویراستاری «محمد سرور»، زیر نام «رساله رموزیات تحریر عبارات»، نیز وجود داشته است که در فهرست نیامده است.   مشکل دیگر در این بخش آن است که از آن کتاب های «محمود طرزی»، که به صورت «هدیه» از سوی «س.ا.ا» تقدیم خواننده گان شده اند، با واژه «هدیه» ذکری به عمل نیامده است. برخی محققان خارجی، این بخش راحتا جداگانه زیر عنوان «هدیه» از جانب «س.ا.ا.» دست بندی نموده اند. به همین دلیل است که آقای «سخاورز» آن ها را «ضمیمه» از سوی «س.ا.ا.» قلمداد نموده اند. امیداورم همین نمونه ها بسنده باشند. آن گونه که یادآوری نمودم عدم حضور «بینش نقادانه»، اثرهای نشر شده، یکی از عامل های جدی این گونه قلم افتاده گی ها می باشد.   چشمه ها : ۱)      "کلیات دیوان طرزی"، چاپ دوم، به کوشش داکتر «ننگیالی طرزی»، ناشر : برگ زیتون، تهران( ۲۰۰۲/۱۳۸۱) هـ.خ. ۲)     «پاکفر»، محمد سرور." غلام محمد طرزی : سیمایی از ادب دری"، مطبعه آزادی، «کابل»، (۱۹۰۴/۱۳۸۳). ۳)     «طرزی» عبدالوهاب محمود، " شرح زنده گی محمود طرزی از (۱۸۸۲ الی ۱۹۰۹)" تجدید نظر و اهتمام ــ در صفحه بعدی ــ تنقیح و تنقیص : «وحید طرزی»،(من به این تناقض پی نبردم که چگونه می توان یک اثر را پس از مرگ نویسنده «تنقیح» به هر روی اما، «تنقیص» چگونه می توان نمود!؟ ص.ر.ط.) ترتیب و تنظیم: «عارف عزیزی» مرکز انتشارات انجمن فرهنگ افغانستان، لیموژ، فرانسه، مارچ (۲۰۰۰) ۴)     «طرزی»، محمد صدیق." خاندان طرزی و محمود طرزی». (نسخه قلمی)، کابل، شیرپور   (۱۹۷۵/۱۳۵۴). ۵)     «فرهادی»، عبدالغفور روان.«مقالات محمود طرزی در سراج الاخبار (۹۷-۱۲۹۰ش)»، وزارت اطلاعات و کلتور، موسسه انتشارات بیهقی، کابل، حوت (۱۹۷۷/۱۳۵۵). ۶)     «کتابخانه شماره یی افغانستان»،  دانشگاه نیویارک، ا.م.ا.   ۱.     Vartan, Gregorian. ‘‘Mahmud Tarzi and S.A.: Ideology of Nationalism and Modernization of Afghanistan’’ The Middle East Journal. Bd. (۲۱) ۳, PP.۳۴۵-۳۶۸ (۱۹۶۷). ۲.     Mahmud Tarzi, ‘‘Reminiscences: A Short History of an Era (۱۸۶۹-۱۸۸۱)’’ Translated and Edited.  by. Tarzi, Wahid. Occasional Paper no.۳۶, The Afghan Forum, New York, March ۱۹۹۸. ۳.       Kakar, Hasan Kawun. ‘’Government and Society in Afghanistan: The Reign of Amir A. Rahamn Khan’’ University of Texas Press, Austin.USA.۱۹۷۹.   پایان بخش نخست  تذکر: از جناب آقای رهپو طرزی و خوانندگان عزیز بخاطر برهم خوردن ویرایش این مطلب پوزش طلبیده و آن را همان طوری که نویسنده محترم فرستاده است بدون هیچگونه دخالتی دو باره منتشر کردیم. (مدیر سایت پیام آفتاب)    
کد مطلب: 3817
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل