هزاره، فریادی برای تاریخ/ محمدحسین فیاض

البته بدیهی است که دغدغه کلی شما نسبت به مذهب تشیع و این که این مذهب همواره مورد هجمه دشمنان بوده، قابل قدر است و در نتیجه می‌توان گفت که با بخشهایی از نوشته شما موافقم. اما بخش مربوط به افغانستان و جامعه هزاره آن نوشته (فاشیسم هزاره (مغولیسم) جای تأمل بسیار جدی دارد که لازم است نکاتی را از نظر بگذرانم.
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۵ ثور ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۵
هزاره، فریادی برای تاریخ/ محمدحسین فیاض
(نقبی بر نوشته مهندس سید محمدباقر مصباح زاده)

با سلام خدمت جناب محترم آقای مصباح زاده. نوشته شما را با نام «تشیّع؛ آماج توطئه‌های امپریالیسم، صهیونیسم و فاشیسم» (http://www.payam-aftab.com/fa/news/14471/) مطالعه نموده و نکات جالبی را در آن یافتم.
البته بدیهی است که دغدغه کلی شما نسبت به مذهب تشیع و این که این مذهب همواره مورد هجمه دشمنان بوده، قابل قدر است و در نتیجه می‌توان گفت که با بخشهایی از نوشته شما موافقم. اما بخش مربوط به افغانستان و جامعه هزاره آن نوشته «فاشیسم هزاره (مغولیسم)» جای تأمل بسیار جدی دارد که لازم است نکاتی را از نظر بگذرانم.
جناب عالی، ادعا نمود اید «در جامعهٔ شیعی افغانستان بیش از چهار دهه است که سرطان جنبش نژاد پرستانهٔ مغولیسم که شباهتهای زیادی با جنبش نژاد پرستانهٔ صهیونیسم دارد ریشه دوانیده و به مرور زمان بر فضای سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و حتی دینی مسلط شده است.»
اولاً باید گفت که جنبش نژادپرستانهٔ به نام مغولیسم در افغانستان هیچ وقت وجود نداشته و ندارد. اگر منظور شما، طرح گفتمان قومی هزاره‌ها - که در سالهای اخیر صورت گرفته - می‌باشد، این گفتمان برخواسته از واقعیت اجتماعی و قومی جامعه افغانستان می‌باشد که هزاره‌ها به عنوان یک قوم عمده این گفتمان را دربرابر اقوام پشتون، تاجیک و ... باید در پیش می‌گرفت. به عبارت دیگر گفتمان قومی هزاره‌ها یک راهکار سیاسی است که مذهب در درون آن وجود داشته و دارد. درست است که از لحاظ تاریخی و تبارشناسی هزاره‌ها، برخی از صاحب نظران معتقدند که هزاره‌ها نژاد ترکیبی ترکی – آریایی دارند و روی همین مبنا، از سوی آن‌ها یک سری همسویی‌ها با ترک تباران در صحنه‌های سیاسی دیده شده است. اما این موضوع چه ربطی به مذهب و باورهای دینی دارد؟ البته واقعیت دارد که هزاره‌ها از نژاد زردند و هم نژادان آن‌ها در مغولستان، چین، ژاپن، کره جنوبی، کره شمالی و ... زندگی می‌کنند، اما این موضوع بازهم چه ربطی به مذهب دارد؟ در هر نژادی، انواع باورهای مذهبی وجود دارد که نمی‌توان همه را از یک چوب راند. مهم تر این که بفرمایید چه زمانی جنبش هزاره‌های که «شباهت‌های زیادی به جنبش نژادپرستانه صهیونستی دارد» بر فضای دینی مسلط شده است و ما بی خبر مانده‌ایم؟ آیا منی هزاره حق ندارم در کشوری که تمام تعاملات آن رنگ و بوی قومی دارد، باوجودی که مذهب در تمام تار و پودم ریشه دارد، از هویت قومی خود به عنوان یک واقعیت اجتماعی دفاع کنم و بگویم «ما می‌خواهیم که دیگر هزاره بودن جرم نباشد؟»
جناب مصباح زاده! هزاره‌ها، کی و چه زمانی شخص چنگیز خان مغول را رهبر و مقتدای خود دانسته و راه و منش او را تعقیب کردند تا متهم به مغولیسم شوند؟ کدام حرکت هزاره‌ها با اصول و مبانی مغولها همخوانی داشته و دارد؟ البته نسبت دادن طرح گفتمان قومی هزاره‌ها به مغول گرایی، ممکن است در پرتو اهداف نژادی و سیاسی ایرانی‌ها قابل فهم باشد؛ چه این که این موضوع، ممکن است برای جلب توجه ایرانی‌ها و برای برخی افراد، دارای اهمیت باشد. ورنه، اتهام جنبش مغولیسم، آن قدر بی‌پایه و بی ریشه است که نظیری را نمی‌توان برای آن یافت.
از همه جالبتر و زننده تر این بخشی از نوشته شماست که می‌گویید:
«این جنبش «هویت مذهبی» شیعه را در برابر «هویت نژادی هزاره» قرار داده و با استفاده از حربه‌های تهمت، توهین و تحریف به مبارزه با نمادها و نهادهای مذهبی شیعه برخاسته است. مغولیستها نیز مانند وهابیها و سلفیها اهلبیت (ع) را هدف قرار داده‌اند، با این تفاوت که وهابیها به طور مستقیم مقام پیامبر (ص) را تنزل داده وفضایل اهلبیت (ع) را انکار می‌کنند، اما مغولیستها به صورت غیرمستقیم با توهین به سادات و به سخره گرفتن برخی ضروریات مذهبی مانند خمس و نذر به تنزل دادن «هویت مذهبی» و قرار دادن آن در برابر «هویت قومی»، همان کار وهابیها و ناصبیها را انجام می‌دهند».
فکر می‌کنم قلم شما چنان در محاصره احساسات در آمده است که با این کلی گویی‌ها نمی دانم چه را می‌خواهید اثبات کنید.
اولاً براساس دیدگاه کارشناسان امور اجتماعی، قوم یک واحد فرهنگی است که مجموعه از باورها (مذهب) آداب، رسوم و خون را دربر دارد که نمی‌تواند این هویت در مقابل «هویت مذهبی» قرار بگیرد.
دوماً از لحاظ تاریخی، گفتمان قومی هزاره‌ها دقیقاً از آغاز پیروزی مجاهدین، توسط «حزب وحدت» شروع شد و این، برخاسته از یک واقعیت اجتماعی جامعه چند قومی افغانستان بود و هست. به نظر می‌رسد که تمام حرف و سخن شما نیز در این خلاصه می‌شود که چرا در برابر خواستهای قومی دیگران (پشتون، تاجیک، ازبک و...) در ادبیات سیاسی رهبران هزاره، همیشه کلمه «شیعیان» به کار برده نشد و چرا هزاره‌ها از هویت قومی خود سخن گفتند.
برای روشن شدن مطلب لازم است که کمی تاریخ را ورق بزنیم و بر اساس منابع و شواهد (که به گونه‌ای حرف شما نیز هست)، مسئله را برسی نماییم:
جناب آقای سید رضوانی بامیانی در کتاب «افغانستان در سه دهة اخیر»، برخی ازمسائل و سیر تاریخی طرح دیدگاه عدالت‌خواهانة حزب وحدت را چنین تبیین می‌کند:
«حزب وحدت همانند احزاب مشابه دیگر دارای دو نوع هدف‌ها و آرمان‌ها بوده است:
۱ ـ اهداف و آرمان‌های ایدؤلوژیک و نظری؛
۲ ـ اهداف و آرمان‌های عملی، که در مواردی تفاوت‌هایی میان آنها دیده می‌شود.
اهداف‌اولیة این‌گروه را از اولین منشور رسمی آن تحت عنوان «مثیاق وحدت» می‌توان استنباط کرد: «تداوم و تشدید مبارزه، ایجاد حکومت مبتنی بر قرآن و سنت و اصل ولایت‌فقیه و...
اما در عمل، پس از تسخیر کابل توسط مجاهدین و استقرار شورای تصمیم‌گیری این‌حزب به رهبری آقای مزاری در آن‌جا، خواسته‌ها و اهداف دیگری نیز اعلام گردیده و برای تحقق آنها، اصرار و پافشاری بسیار زیاد به وجود آمد که عمده‌ترین آن‌ها عبارت بوده‌اند از:
۱ ـ تأمین حقوق سیاسی قوم‌هزاره؛
۲ ـ تأمین حقوق سایر اقلیت‌های قومی ساکن در افغانستان؛
۳ ـ ایجاد سیستم فدرالی در کشور؛
۴ ـ تشکیل و ترتیب واحدهای اداری و تأمین امکانات آنها بر اساس و تعداد ساکن.
خواست اوّل که در ابتدا به عنوان تأمین‌حقوق شیعیان افغانستان بود، پس از تشکیل دولت موقت مجاهدین در پیشاور و نادیده گرفتن احزاب هشتگانة شیعی، مطرح‌گردید. اما پس از سقوط دولت نجیب و پیوستن دسته‌های قومی‌جدا شده از بدنة نظام‌کمونیستی به احزاب جهادی و تشدید صف‌بندی‌های قومی و تباری، این خواست از عنوان مذهبی به قالب قومی تبدیل شد و این یکی از موارد اختلافات بین آقای مزاری و آقای محسنی رهبر حرکت اسلامی بود که دومی‌خواستار به رسمیت شناخته‌شدن مذهب‌جعفری در کنار سایر مذاهب بزرگ اسلامی در افغانستان بود و نه حقوق قومی.
خواست دوم، پس از جنگ جلال‌آباد و ظهور قراینی مبنی بر این که پاکستان در صدد است حکمتیار را بر افغانستان مسلط ساخته و از این طریق حکومت تک قومی و قبیله‌ای را در کشور حاکم سازد، مطرح شد؛ که گویی پیمان جبل‌السراج در سایة چنین استنباطی منعقد شده بود که خود به خودی خویش مایة نگرانی پشتون‌ها را فراهم ساخت.
تقاضای ایجاد و سیستم فدرالی، همان چیزی است که آقای مسعود (درمصاحبه با آقای فرزان) می‌گوید: عامل عمدة اختلاف او با آقای مزاری بوده است چون از این طرح به گفتة وی بوی تجزیة کشور در می‌آمد.» ۱
اما در رأس موارد مطرح شدة فوق از سوی آقای مزاری، رسمیت یافتن مذهب جعفری قرارداشت؛ چیزی که نویسنده، آن را نادیده گرفته است. آقای مزاری در این باره می‌گوید:
«ما عاشق قیافة کسی نیستیم. سه چیز را در این مملکت در آینده می‌خواهیم: یک، رسمیت‌یافتن مذهب ما (شیعه) و دیگر این که تشکیلات گذشته، ظالمانه بوده و باید تغییرکند. سوم این که شیعه در تصمیم‌گیری شریک باشد.» ۲
حزب و حدت اسلامی در واقع چهار خواستة اساسی زیر را مطرح‌کرده و برای تحقق آن پافشاری زیادی کرد:
۱ ـ رسمیت مذهب: رسمیت مذهب، یک شکل صوری دارد که احوالات شخصیه، تعطیلی رسمی عاشورا، برپایی آیین‌های مذهبی و ... از آن جمله است. اما، رسمیت‌یافتن مذهب یک شکل واقعی دارد که بیانگر تعهد دولت نسبت به احکام کلامی ـ فقهی مذهب در رسانه‌های ملی، آموزش، تعیین قضات و وضع قوانین و... خواهدبود. حزب وحدت خواهان رسمیت دومین شکل آن بود.
۲ ـ تعدیل ساختار اداری
۳ ـ مشارکت شیعیان در تصمیم‌گیری
۴ ـ اجرای عدالت‌اجتماعی (رعایت تناسب قومی و مذهبی در ساختار نظام)
اجرای عدالت که از مبنایی‌ترین مفاهیم مذهبی است، از شعارهای برجستة حزب وحدت بود. از این رو نگاه شهید مزاری فراتر از جامعة شیعی و فراتر از قومیت و مربوط به کل جامعة افغانی بود. البته این واقعیت را نمی‌توان از نظر دور نگاه داشت که آقای مزاری بر تأمین‌حقوق‌هزاره‌ها ـ به عنوان قربانیان اصلی بی‌عدالتی ـ نیز تأکید می‌کرد و بنابر نظر کارشناسان مسائل اجتماعی، این موضع او دقیقاً برخواسته از برخوردها، چانه‌زنی‌ها و تعاملات قومی جامعة افغانستان بود؛ زیرا در این‌کشور، برادران پشتون به عنوان «پشتون» در صحنه‌های سیاسی و اجتماعی حضور یافته و به میزان نفوس‌خویش، سهم می‌خواستند. تاجیک‌ها، ازبک‌ها و... نیز به عنوان یک قوم، دارای تشکیلات سیاسی بوده و برمحور قومیت و نفوس قومی خویش، مدعی مشارکت در قدرت بودند و هیچ‌گاه، سه قوم یادشده و متعلق به مذهب حنفی، حق مذهبی را مطرح نمی‌کردند. بنا براین، این فقط قوم هزاره بود که با وجود داشتن پایگاه مردمی و مطرح‌بودن به عنوان دومین و یا سومین جمعیت قومی در افغانستان، تحت نام شیعه حضور می‌یافت؛ لذاست که آقای مزاری بادرک این واقعیت که خواست قومی یک پشتون، تاجیک و ازبک هیچ منافاتی با خواست مذهبی‌آنها ندارد، این حقیقت را درک کرد که یک‌هزاره نیز در برابر آنها می‌تواند به عنوان یک‌قوم، مشارکت داشته باشد. زمانی که قدرت و موجودیت فیزیکی یک‌قوم تثبیت شد، خود به خود هویت مذهبی او تثبیت شده است؛ و اما درباره خمس و نذر و دیگر اصطلاحات مذهبی و فقهی، باید گفت که این موضوعات قرنهاست که مورد بحث، نقد و ارزیابی فقها و علما بوده است و خواهد بود و به جا نیز هست که این مفاهیم با مبانی علمی نقد و بررسی شود. لابد خود نیز معترفید که این نقدها و برسی‌ها هیچ‌گاه با مبانی مذهب در تعارض نبوده و نیست که خدای نخواسته، طرف به مجرد حرف زدن و یا تشکیک روی یک موضوع فقهی، از جمله مخالفین مذهب قرار گیرد؛ و اما فقره پایانی!
«مغولیستها مانند وهابیها با نظام جمهوری اسلامی ایران نیز به شدت خصومت می‌ورزند و آن را دشمن قوم هزاره معرفی می‌کنند. دشمنی سازمان یافته و همه جانبهٔ مغولیستها با ایران، تشیّع و سادات در واقع پس از کنفرانس اورشلیم آغاز می‌شود. مغولیستهای کمونیست و مسلمان از هر گروهی به تدریج به هم نزدیک شده و سرانجام در زیر چتر حزب وحدت گردهم آمدند و با استفاده از قدرت طلبی و سهل انگاری رهبران این حزب به تصفیهٔ درون گروهی پرداختند. در ابتدا نشریهٔ «امروز ما» ارگان نشراتی حزب وحدت در پاکستان و بعداً نشریهٔ «عصری برای عدالت» مبارزه با تشیّع، ایران و سادات را آغاز کردند. این نشریات توسط حزب وحدت به رهبری آقای مزاری و خلیلی و نیز سفارت آمریکا در اسلام‌آباد تمویل می‌شدند و گردانندگان آنها کمونیستهای شعله‌ای و پرچمی بودند.»
با در نظرداشت این که هیچ مغولیستی در افغانستان نیست، باید گفت که اتهام مخالفت برخی از روشنفکران هزاره (که گمان می‌کنم منظور شما از مغولیستها آنان باشد) با ایران، هیچ‌گاه نمی‌تواند مخالفت با مذهب باشد؛ چه این که هر کشوری از خود منافع و هویتی دارد که می‌تواند افراد آن کشور، بر اساس مطالعات و معیارهای خویش، کشوری را دوست داشته و یا دوست نداشته باشد. از سوی دیگر مسلّم است که ایران به عنوان یک کشور و سادات به عنوان یک کتله قومی نیز مساوی و مرادف با مذهب نیست که مخالفت با آنها، مخالفت با مذهب تلقی شود. سادات در افغانستان خوب و بد، سنی و شیعه دارد و هیچ سیدی با عنوان سید بودن، نماد مذهب نیست که صرف مخالفت با آن‌ها مخالفت با مذهب باشد.
اما راجع به نشریات مورد ادعا باید گفت: مکمن است ما ادبیات و نوع پردازش مطالب نشریات یادشده را قبول نداشته باشیم، اما حقیقت این است که هر عصر و زمانی، ادبیات و زبان خاص خود را می‌طلبد و محتوای آن نشریه‌ها مربوط به زمان خود بوده و احتمال دارد که خود نویسندگان شان نیز تغییر نگرش داده باشند؛ بنابراین، نمی‌توان از آن یک قاعده کلی را به دست آورد و گفت هزاره‌ها همیشه چنین است و چنان.
 جناب آقای مصباح زاده! خود می‌دانید که اکثریت هزاره‌های افغانستان، مخلص‌ترین، متعهدترین شعیان و شیفتگان خاندان عصمت و طهارت بوده و هستند و در میان آنان سادات نیز که هویت هزارگی را دارند، زندگی می‌کنند. البته روابط اجتماعی، مذهبی و اقتصادی آنان دارای فراز و فرودی هست که باید در جایش بحث کرد. اما واقعیت این است که امثال نوشته شما نه تنها بر روابط حسنه آنان کمکی نمی‌کند که تأثیر منفی نیز خواهد داشت.
در مجموع، نوشته شما با این که از کلی گویی و ادعاهای بزرگ و بدون ارائهٔ سند رنج می‌برد، لحن منطقی متناسب با شأن یک مهندس و نویسنده را نداشت؛ چه این که خود واقفید نوشته‌ای می‌تواند مفید و کارگشا باشد که علمی، روان و به دور از تعابیر زننده باشد که متأسفانه در این نوشته کمتر این نکات رعایت شده بود.

منابع:

۱ –افغانستان درسه دهه اخیر، گروه پژوهشی سینا، قم ۱۳۸۱ ص ۷۸۲–۷۸۴.
 دیدگاه آقای مسعود که: از طرح‌حکومت فدرالی‌حزب وحدت بوی تجزیه می‌آید و به همین جهت او با حزب وحدت اختلاف دارد، نیز بی‌اساس و بی‌پشتوانه است، چرا که کشورهای بسیاری از جمله آمریکا حکومت فدرالی دارد و این نوع حکومت هیچ وقت باعث تجزیه نشده است.
۲ - احیای هویت، مجموعه سخنرانی‌های شهید مزاری، ص ۷۵و ۷۸.
کد مطلب: 14518
 


 
نام و نام خانوادگی
ایمیل