دوهفتهنامهی امید در شماره ۹۱۱ سال ۲۰۱۱ به مدیرمسؤولی جناب «قوی کوشان» که در سراسر امریکا به نشر میرسد از قلم جناب داکتر عبدالواسع لطیفی به معرفی کتاب رمان جالب «پا برهنه باز گشت» پرداخته است.
خلل ناپذیر بود هر بنا که میبینی بجز بنای محبت که خالی از خلل است «اقبال»
کتاب رمان ریالستیک پر احساس و پر ماجرای نویسندهی پر کار و متجسس بانوی فرزانه وطن در هجرت «ماریا دارو» که آرزو دارد انسان را در سرزمین مصبیت بار و درد افزا دریابد و او را از تعقیب جنگها و دشمنیها و کدروتها و شقاوت به روشنی عشق و محبت خللناپذیر در انعکاس همین شعر اقبال به قلمرو صلح و صفا و کرامت انسانی بکشاندُ چندی قبل چون تحفهی بیشائبهای از دست خودش بدستم رسید که در سه صد و شصت و پنج صفحه در موسسه (پیچ ون پرنتنگ) در کانادا به چاپ رسیده است. در صحنهها و رویدادهای بوقلمون پرعاطفه و بعضاٌ حسرتبار و دردناک و غمانگیز این داستانُ آنچه در میان خرابهها بر بادیها ضربههای مرگبار جنگ و خصومت و انتقامجویی چهره میگشایدُ و چون آفتاب برون شده از خلال ابرهای سیاه نورافشانی میکندُ همانا عشق سرشار و پاکیزه دو جوان وفا پیشه ایست که در برابر هر رویداد و موانع پی در پی و اتفاقات دردناک زندگی این شعر ماندگار مولانا را به نمایش میگذارد که: علت عشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست و نویسنده پراحساس «بانو دارو» در سرخط پشت کتابش مینویسد: «این کتاب از واقعیتهای جامعه ما سرچشمه گرفته و از وقایع تلخ جنگ و عشق شیرین دو دلباخته حکایت میکند. همچنان بیانگر اندیشههای ابلهانه ایست که زندگی انسانها را به غارت کشیده است. هرگاه انسان به خاطر معتقدات خویش پیکار صلح میکرد هیچگاه جنگ وجود نداشتُ و سیل عصیان طغیانی نمیگردیدُ هستیها به کام مرگ فرو نمیرفت.» چیزیکه در این کتاب تاکید گردیده استُ عدم فهم جنگسالاران از مفهوم واقعی جنگ وعدم درک مردم بیگناه از عاقبت جنگ میباشد. جنگ بیشترین صدمه در پیکر جوانان و بانوان نازنین وطنم وارد کرد. کلمهی جنگ خیلی زشت و دیدن آتش جنگ وحشتناک است. اما زندگی در کنار زشتیهای جنگ نافرجام زیباییهای خود را نیز داشته است. آن زیبایی هیچ وقت تغیر ماهیت ندادهُ و شعلههای سرکش جنگ آنرا نابود نساخته است. همانگونه پاکُ خدشه ناپذیر و مستحکم باقیمانده است. آن زیبایی برای هر انسان و در جریان هرگونه مصبیتُ دوستداشتنی و قابل پذیرش است. آنرا «عشق» نامیدهاند… بلی عشق یگانه چیزیست که از آسیب جنگ مصون میماند. داستان دلباختگان این رمان بیانگر عشقیست که پیوند روح و قلب دو جوان پاکدامن و معصوم را به نمایش میگذارد. چطور جوانان در مصبیت جنگ عشقهای پاک شانرا درسینه پخته کردند چشمان منتظرشان را نبستند و برای رسیدن به عشق پاکشان از تنگنای جنگ خانمانسوز عبور کردند. انسان باید دامن امید را از دست ندهد زیرا خداوند همیشه مددکار حق است. و بعد درصفحه اول کتابش زیر عنوان پیام نویسنده نگاشته: «نوشتن این کتاب به هیچ صورت دفاع و یا تخریب هیچ یک از شخصیتهای مطرح سیاسی و سیاسی مذهبیُ رئیسجمهوران یا پادشاهان نمیباشد بلکه قصههای در سینه نهفته دوران جنگ مردم افغانستان را بازگو میکند. هربرگه این رمان خواننده عزیز را به سفر دور به در ازای جنگ خانمانسوز افغانستان میبرد. بلی جنگی که باعث ویران شدن هزاران هزار کانون خوشبختی تاریک شدن دلها از خشمهاُ از غیظهاُ از نومیدی هاُ از شکستهای پیاپیُ نابودن شدن عزیزان و اختطاف فرزندان و دلبندان خانوادههاُ به خصوص خانمهای تناز سرزمین ما و بالاخره از همه خوبیها و زیباییهای جامعه مارا برهم ریختُ بحث مینماید. منافقین از ویرانیها و خونریزیها منفعت میبرند که به هیچ صورت قابل عفو نمیباشند این داستان از واقعیتهای جامعه ماسر چشمه گرفته برای بیدار کردن و جدانهاُ درمان کردن دردهای بزرگ اجتماعی و اقتصادی و سرانجام برای سرکوبی ظلم و عوامل فقر و بدبختی تحریر یافته است….» بهرحال در رویدادها و خلال قصههایی که در سراسر رمان مطالعه خواهید کردُ نمایشی ازعشق پاکیزه و سرناشدنی دوشیزهی جوانی به نام «خماری» با عشق خللناپذیر جوان غیور و وفاشعاری به نام «فاضل» زندگی پرماجرا و حسرتباری را مواجه باظلم و جفا و نابکاریهای جنگجویان کوردل و عاری از ارزشهای کرامت انسانی به پیش میبرد. در پیشگفتار کتاب آقای داکتر احسانالدین نصیرزاده نوشته: داستان حاضر از معدود داستانهایست که در آن خط مرز برای روای قصه وجود ندارد…نویسنده شما را بهر دو طرف در گیریهای جنگ میبرد… شما با مطالعه این کتاب به سوگ کشتگان هر دو طرف جنگ مینشینید….زیباترین و شگفت انگیزترین حقیقی که با خواندن این کتاب دریافتم این بود که عشق تنها چیزیست که مصوون از جنگ میماند. جنگ آتش خود را به جانُ مال شرف و ناموس همگان میزند ولی درگیر و دارجنگ هنوز چشمانی را میبینید که باهم رابطه دارند و گره خوردهاند قلبهای که برای یکدیگر میتپندُ مادرانی که کودک تازه تولد شدهی خودرا در آغوش میکشندُ و پدرانی که همچو یعقوب (ع) چشک به راه یوسف گمگشتهی خود دوختهاند…. بهر حال «خماری» دوشیزه دلداده و جوان افغان از این جریان اسف انگیز جنگ ظلم و اختطاف دور نماندهُ و در یک شب تاریک مرگبار از منزلش توسط تفنگداران سنگدل ربوده میشود. بانو «دارو» صحنه تراژدی را چنین به نمایش میگذارد: «داستان تراژدی این دختر نازپرور خواننده عزیز را به حوادث مشابهی که دامنگیر هزاران خانواده شریف افغان در اثر جنگهای خانمانسوز گردیدندُ آشنا میسازد. این کتاب یکی از تراژدیترین حوادث سالهای جنگ است …. جنگ مسیر اصلیاش را که نجات از قشون سرخ شوروی بودُ به سمت عقدهگشاییُ حسادت جاهطلبی نژادپرستی و زبانپرستی سوق داد. حوادث ناگوار در سراسر افغانستان توسط افغانان مسلح تکرار شد. «خماری» یگانه دختر پدر و مادرش (زمان و حمیرا) بود. با نجابت در آغوش خانواده شریفی تربیت شدُ در نوجوانی دلش اسیر عشق فاضل گردیدُ با وجود مساعدتهای اقتصادی آغوش خانواده را رها نکردُ برای رسیدن به عشقش تن به حوادث جنگ ویرانگر دادُ روزها باران راکتها را به چشم مشاهده کرد. برای رسیدن به آغوش همسر آیندهاش لحظه شماری مینمود. شبهایی که درخت آرزوهایش برومند میشدُ ناگهان خشم قدرتطلبان درخت زندگیش را از کمر شکستاند. خماری صدای فیر را شنید پروین دلداریش کردُ او را در بغلش سخت گرفته بود. چند ثانیه بعد از فیرهای متواتر چند نفر در اتاق خوابشان آمدندُ یک نفر او را از بسترش بغل زد و چند دیگر پروین را کنداغ کاری کردندُ پروین او را از بغلش رها نمیکرد و نفری که خماری را بغل کرده بودُ دهنش را با دست محکم گرفت تا صدای چیغش بلند نشود و به سرعت بیرون رفتند….. یکی از نفرها پتوی عرق بویش را در سرش انداخت. او از ترس و وحشت و سردی هو میلرزید. کسی به او گفت:چپ شه جلی چپ شته. خماری نمیدانست در کجا هست و کجا میرود. زمانیکه از منطقه شهرآرا دور شدندُ نفر یکه در کنار دریور نشسته بود به کدام نفر مخابره کردُ راه جلال آباد پرخطر بود از پل محمودخان طرف لوگر رفتند. باهمین رویداد فاجعهناکُ خماری با همه آرزوهایش و خون جگر خوردنهای در راه وصلت و عروسی با فاضل عزیزش ظالمانه اختطاف میشود و با سرنوشت حسرتباری دچار میگردد. که شما خواننده گرامی طی صفحات پی در پی رمان مطالعه خواهید کرد.
ولی (چه خوش باشد که بعداز انتظاری - به امیدی رسد امیدواری) فاضل در پایان ماجرا با رشادت و شجاعت و فداکاری خاص موفق میشود که خماری گمشدهی خود را از چنگ اختطافکنندگان و دژخیمان در یک حمله سرنوشتساز نجات وقتیکه چشم وحشتزده خماری به چهره رنگ پریده ولی شجیع و مصمم فاضل میدوزد که در آغوش پر مهر او قرار دارد و نجات یافته است. فاضل نگاه حیرتزده او را درک کرده - این شعر را که داستان را به پایان میرساند زیرلب زمزمه میکند. من درد تو را ز دست آسان ندهم دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست بیادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم با همین زمزمه دلنشینُ عاشق و معشوق معرفی مختصری کتاب «پابرهنه بازگشت» پر مطلب و پرماجرای - بانوی پراحساس و درد آشنا «ماریا دارو» را به امید صحت و سعادتش در دیار غربت به پایان میرسانم.
------------------------------------------------- معرفی کتاب: پروفیسر عبدالواسع لطیفی عنوان کتاب: پا برهنه بازگشت نویسنده: ماریا دارو فرستنده متن: سلیمانکبیر نوری |