تاریخ انتشار :دوشنبه ۴ قوس ۱۳۸۷ ساعت ۰۷:۳۵
کد مطلب : 5343
مجتمع نظامی ـ صنعتی از تعریف  تا نفوذ و ابعاد آن در جامعه امریکا (بخش ۴)
مجتمع‌های نظامی‌- صنعتی یکی از پدیده‌های بارز سیاست بین‌المللی هستند که از دیرباز نقش پیچیده را در فرایند تصمیم‌گیری و سیاست خارجی برخی کشورها ایفا کرده‌اند. این پیچیدگی به خصلت مرموز سری و غیر محسوس مجتمع‌های نظامی‌- صنعتی بر میگردد. که با ظرافت تمام قادر به شکل دادن رفتار وسیاست خارجی کشورها هستند.
نویسنده: مهدی محمدنیا
تروریسم و (استراتژی پیشدستی)
امروزه تروریسم به یکی از عوامل بین اامللی شدن MICتبدیل شده است. تعاریف متعددی از تروریسم ارائه شده است. وزارت خارجه امریکا تروریسم را این چنین تعریف کرده است: خشونت از پیش برنامه ریزی شده باانگیزه های سیاسی که توسط گروههای درون ملی یا عاملین مخفی که برعلیه آماج غیرنظامی که معمولا برای تاثیرگذاری برمخاطبان انجام می شود. (۵۵)
«pou pillar» نماینده سابق رئیس مرکز ضد تروریسم سیا». چهار عنصر کلیدی را درباره تروریسم نام برده است:
۱- طرح و نقشه قبلی – (به جای برنامه‌های تصادفی و غیر عملی)
۲- دارای هدف سیاسی نه جنایی (به جای خشونت‌هایی که گروههایی از قبیل مافیا جهت بدست آوردن پول انجام می‌دهند.)
۳- هدفش غیر نظامیان است نه اهدف نظامی
۴- بوسیله گروههای فروملی انجام می‌شود نه بوسیله نیروهای نظامی یک کشور(۵۶).
در سال۲۰۰۵ وزارت خارجه امریکا ۴۲ سازمان تروریسیتی را در لیست "Foreign "Terrorist Organization. (FTO) معرفی کرد. (۵۷)
امروزه تروریسم بین الملل از یک سیاست زمانی و مکانی برخوردارگشته است. اگر در گذشته این امکان برای دولتهای ملی وجود داشت که در به چارچوب مرزهای خود به طور فیزیکی با دشمن مشخصی مقابله کنند، امروزه دیگر این امکان وجود ندارد. تروریسم مرز نمی‌شناسد، پنهان است، و قدرت ضربه زنی زیادی پیدا کرده است. لذا ضریب آسیب پذیری دولتها بیشتر از گذشته شده است در نتیجه به تنهایی و بدون همکاری جمعی منطقه‌ای یا بین المللی، خود را قادر به مقابله با آن نمی‌بینند. امریکا که ابتدا به طور یک جانبه به عراق حمله کرد بعد از جنگ مجبور شد که از همکاری سایر کشورها بویژه در زمینه مبارزه با تروریسم داخلی عراق استقبال کند.
امروزه اغلب تهدیدات برخلاف گذشته «سرزمینی» است یعنی از داخل مرزهای دولتها جوانه می‌زند. که تروریسم نمونه بارز آن است. مهمترین سؤالی که در بحث تهدیدات سیاسی بین‌الملی در عصر حاضر وجود دارد مربوط به این موضوع است که آیا کلیه عوامل تهدید کنده در آینده صرفاً در درون واحدهای سیاسی شکل می‌گیرند؟ (مثل تروریسم، بنیاد‌گرایی، ایدز، تبعیض نژادی، فقر، کمبود آب.) مهمترین جوابی که به این سوال می‌توان داد این است که اگر چه نمی‌توان در سیاست بین ‌المللی کنونی از حذف تهدیدات فراملی سایر واحدهای سیاسی، سخن گفت اما چیزی که روشن است پر رنگ شدن تهدیدات فروملی در قالب تروریسم، فاندمنتالیسم یا سایر جنبه‌های این نوع تهدیدات است.
یکسری مفروضات پنهانی درسیاست بین‌الملل وجود دارد که وقتی صحبت از تروریسم می‌شود به سوی بنیادگرایی اسلامی منصرف می‌شود. که در خاورمیانه متمرکز است یعنی وقتی از تروریسم صحبت می‌ شودکسی به سراغ نیکارآگوئه، اندونزی مالزی، آرژانتین و... نمی‌رود. همواره در صحبت کلینتون، بوش، بلر، خاورمیانه منطقه قابل تامل بوده است
تروریسم بعد از حادثه ۱۱سپتامبر مفهوم بین‌المللی به خود گرفت. در دروان جنگ سرد تروریسم حاکمیت داخلی یک کشور رابه چالش می‌‌طلبید و در مرحله "cross broader"نبود اما بعد از جنگ سرد بویژه بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر از یک سیالیت مکانی و زمانی برخوردار شد و مرزها را در نوردیدو تبدیل به یک چالش بین المللی گشت. این فرایند نتیجه تحول در سه حوزه تکنولوژی، ارتباطات و اطلاعات می باشد.
از یک طرف با تحولات در حوزه تکنولوژی بویژه ابزارهای جنگی میکروبی، بیولوژیکی، شیمیایی و شاید هسته‌ای، این ابزارهای موارد کننده جراحات گسترده، براحتی می‌تواند در اختیار آنها قرار گیرد. انقلاب تکنولوژیکی در کنار سیالیت زمانی و مکانی ضریب ضربه زنی آنها را بسیار گسترده و ضریب اسیب پذیری شان را بسیار کاهش داده است.
از طرف دیگر این تحولات مقارن بود با ظهور ایدئولوژی‌های چالش‌گر فراملی که توانستند برای اولین بار به عنوان بازیگران غیر دولتی و فراملی چالش گر در صحنه بین‌المللی ظاهر شوند و سیاست بین‌الملل را به چالش بطلبند.
در گذشته ایدئولوژی‌ها در حزوه ملی معنا می‌شد و در صدد به چالش کشاندن قدرت داخلی بودند مثل انقلاب ایرا ن. یا نیکاراگوئه لذا برای اولین بار ایدئولوژیهای در صحنه بین المللی ظاهر شد که استعداد به چالش کشاندن کل نظام بین‌المللی را در خود دید.
یکی از نمونه‌های بارز ایدئولوژی‌های چالش گر فراملی، بنیادگرایی اسلامی است که در مقابل فرهنگ مالتی کالچرال (Multicultural)غرب قرار گرفته است. اصطلاح «فاندمنتالیسم» به عنوان مخالفت عینی با آنچه را که امروزه دموکراسی خوانده می‌شود تلقی شده است و به عنون حرکتی که با گسترش آزادی‌های انسان مخالف است، مجسم شده است. (۵۸)
اهمیت مبارزه غرب با بنیادگرایی در این است که اگر بنیادگرایی ساخت‌ اصلی شکل گیری نظام های سیاسی شود در بطن خود یک وظیفه تعارضی و تقابل را با سایر نظام‌های سیاسی به عنوان یک الزام پرورش می‌دهد، که این سیاست خارجی متعارض اگر با دو مفهوم دیگر یعنی تروریسم و سلاح های کشتار جمعی(WMD) گره بخورد، با کمترین ابزار می‌تواند بیشترین هزنیه را بر رقیب وارد آورد.
بر این اساس آمریکا و اروپا بر این اعتقادند که اگر نتوان بنیادگرایی و تروریسم را چاره اندیش کرد ماهیت سیاست بین‌المللی می‌تواند از این جریان یک تعارض غیر قابل مدیریت را در درون سیستم بوجود آورد که تهدیدی خارج از از کنترل برای غرب شود. امروزه تروریسم و تسلیحات کشتار جمعی هر یک به سلاح کشورها ضعیف غیر غربی تبدیل شده است. اگر این نیروهای ضعیف غیر غربی در کنار همدیگر قرار گیرند نیروی قوی خواهند شد که خواهندتوانست کشورهای شمال را با تهدیدات گسترده‌ای مواجه سازند. (۵۹) در این راستا سرویس‌های اطلاعاتی و طراحان دفاعی امریکا از حملات تروریستی با سلاحهای سمی(WMD) خبر می‌دهند. هر چند در استفاده از سلاح‌های سمی از جانب گروه‌های تروریستی تردید وجود دارد: اولا(WMD) فرایند پیچیده‌ای را تشکیل می‌دهد که مهمترین مشکل آن پتانسیل کشندگی برای استفاده کننده است. ثانیاتروریست ها نیاز به حمله‌ای دارند که تاثیر فوری در رسانة‌های دنیا داشته باشد در حالیکه یک سلاح سمی آرام عمل می‌کند. مرض کشنده‌ دروه‌ای آرام برای کشت میکروب نیاز دارد. اما با این وجود، به خاطر مقاصد تعصبی بمب گذاران انتحاری و مهمترین آروزی آنها در حذف دشمن به هر روش ممکن، هنوز احتمال استفاده از WMD در حملات تروریستی آینده دور از ذهن نیست(۶۰)
بحث تروریسم از این منظر برای MIC مهم است که آن را با "دولت‌های ملی" پیوند می‌دهد. چرا که به علت سه مساله" سازمانی"، "آموزشی " و "نیاز تسلیحاتی"، تروریسم، نیاز به پناهگاه سرزمینی دارد تا به سازماندهی یا تامین نیازهای تسلیحاتی خود بپردازد. در واقع سیاست "محور شیطانی" ایالات متحده از این منظر قابل تحلیل است. یعنی حکومت هایی که به اصطلاح حامی تروریسم و چالش گران بین‌المللی هستندو باید سرنگون یا در نظم جهانی مستحیل شوند. هر چند نمی‌توان سیاست مقابله با تروریسم (war on terror) را صرفاً با نفوذ عوامل مختلف MICبردستگاه سیاستگذاری امریکا توضیح داد اما بی‌شک نمی‌توان در بین‌المللی نمودن این تهدید، اولویت آن در دستگاه سیاست خارجی آمریکا ودر امنیتی کردن روز افزون فضای سیاست خارجی این کشور، نقش عوامل مختلف مجتمع‌های نظام صنعتی را بی اثر دانست. امروزه مقابله با تروریسم مهم ترین دلیل افزایش بودجه نظامی این کشور است، که از ۳۰۰ میلیارد دلاروقتی که بوش حکومت را بدست گرفت تامرز ۴۳۹ میلیارد دلاری درسال ۲۰۰۶افزایش پیدا کرد. بر این اساس می توان گفت وجود تهدید تروریسم رابطه مستقیمی را با تداوم حیات MIC برقرار کرده است ومنافع انان نیز در گرو استمراراین تهدید است. سازمان عفو بین‌الملل و بنیاد خرید اکسفم oxfam)) در یک گزراش مشترک گفته‌اند که به دنبال حملات ۱۱ سپتامبر تجارت اسلحه در جهان افزایش یافته است. این سازمان گفته است جنگ جرج بوش با تروریسم از طریق ترغیب آمریکا و برخی از حامیان آن جهت صدور هر چه بیشتر جنگ افزار به مهمترین متحدین خود، موجب رونق تولید جهانی اسلحه شده است(۶۱) در تاریخ ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۱ «راهبرد امنیت ملی» ایالات متحده (NSS) توسط جرج بوش که معروف به «آئین بوش» بود، جایگزین راهبردهای پیشین ایلات متحده گردید. جرج بوش در واقع با اعلام این راهبرد الگوی آنهایی را پذیرفت که هژمونی جهانی امریکا را صرفاً بر پایه قدر نظامی امکان پذیر می‌دانند. این سیاست قدرت نظامی و اقتصادی را در خدمت یکدیگر قرار می‌دهد. (۶۲) بر مبنای این راهبرد یک نظام تک قطبی به هژمونی آمریکا بهترین امکان برای جلوگیری از درگیریهای نظامی است. در غیر این صورت به دلیل تضاد منافع همیشگی کشورها، امنیت همواره با خطر مواجه است. امنیت کامل تنها در صورتی قابل حصول است که هیچ کشوری قدرت چالش با امریکا را نداشته باشد. بر طبق راهبرد نوین که به جنگ پیش دستانه (Preemptive War) معروف است، حتی اراده چالش نیز باید به چالش کشیده شود. درواقع جورج بوش خواسته است این راهبرد را جایگزین استراتژی «باز دارندگی» دوران جنگ سرد نماید. در این رویکرد نه تنها «رفتار» خصمانه دولت متخاصم موجب واکنش نظامی خواهد شد بلکه «نیات خصمانه" نیز از واکنش نظامی در امان نخواهد بود. به عبارتی در گذشته صرفاً اعمال خصمانه، موجب واکنش نظامی می‌شد اما امروز نیات خصمانه نیز در چارچوب اعمال خصمانه تعریف می‌گردد. در این راستا بوش اعلام کرد که به جهت اینکه دشمن آمریکا امروزه کشورهایی هستند که نظم حاکم آمریکایی را برخلاف‌ منافع خود می‌دانند و تصمیم گیری در ین کشورها غالباً فردی است و در نتیجه برخاست از الگوی قابل پیش بینی تصمیم گیری نیست و از همه مهمتر اینکه این کشورها در معرض اتهام دستیابی به سلاحهای کشتار جمعی هستند، آمریکا در شرایطی قرار گرفته است که بر خلاف دوران جنگ سرد استراتژی بازدارندگی را فاقد کارایی برای حفاظت فیزیکی آمریکا می‌داند لذا آمریکا این حق را برای خود محفوظ، می‌دارد که کشوری که درصدد آسیب پذیری به منافع آمریکا از طریق حمایت از گروههای بنیادگرایی تروریستی در داخل و خارج آمریکا باشد، با تمام قوا و توان بدان کشور بدون هیچ گونه اخطار قبلی یا تایید سازمانهای بین‌المللی، حمله کند. (۶۳) بنابر ادعای راهبر امنیت ملی، امریکا، واقعه ۱۱ سپتامبر نشان داد که روش‌های سنتی مقابله با تهدیدات (سیاست‌ بازدارندگانی، ایجاد محدود یتها و کنترل تسلیحاتی پس از جنگ سرد دیگر موثر نیستند:
«سیاست بازدارنده که فقط بر تهدید مبتنی است در مورد رهبران کشورهای شرور که آماده خطر کرده‌اند (Risk) تقریباً هیچ اثری ندارد»(ss N ص ۱۵) دولت بوش بر پایه این فرض خود را محقق می‌بیند که در آینده، «خطر را پیش از آن که به مرزهای آمریکا برسد با پیش دستی از میان بردارد و به این ترتیب از حق دفاع از خود استفاده کند. (Nss ص ۱۶). (۶۴).
 نتیجه
در تحقیق حاضر مفهوم مجتمع های نظا می –صنعتی چگونگی شکل گیری وبین المللی شدن انها مورد بحث قرار گرفت. در رابطه با مفهوم مجتمع های نظامی صنعتی میتوان نتیجه گرفت که:
۱--مجتمع های نظامی -صنعتی یک "روند"و جریان است. بر خلاف برخی اصطلاحات ژورنالیستی تعبیر فیزیکی ندارد.
۲-این روند چرخه ای از مجموع ازمجموع بازیگران ملی وبین المللی است که هدفش اعمال تفکر نظامیگری در سطوح مختلف تصمیم گیری کشورها است.
۳-ایجاد بحران، استمرار بحران و تصویرسازی ازیک بحران سه روش عمده ای به شمارمی روند که می توانند استمرار چرخه مجتمع های نظامی-صنعتی، وبه عبارتی استمرار چرخه"دلاررادرلایحه های درونی ان تضمین نمایند.
۴- مسائلی همچون افزایش بودجه، نظامی خرید های کلان تسلیحاتی، رفتارهای نظامی گری وبحران افرینی راهر چند نمی توان صرفا با تکیه بر مولفه "مجتمع نظامی-صنعتی"تحلیل کرد اما نمی توان نقش فعال MIC را ایجاد انها نادیده گرفت.
در واقع انجه که مسلم است این است که برخی از رفتارهای نظامیگری نتیجه فعالیت MIC است، یعنی از بطن MIC است که نظامیگری تولید می شود البته این یک رابطه دو سویه نیست یعنی اینگونه نیست که هر رفتار نظامیگری منبعث از فعالیت MIC ها باشد. چراکه این امکان وجود دارد که رفتار نظامیگری نتیجه شخصیت فردی خاص حکام باشد.
اما نباید ضرورتهای دفاعی یک کشور را با نظامی گری یا شکلگیری مجتمع نظامی-صنعتی مشتبه کرد. یعنی این امکان وجود دارد که گسترش تولیدات نظامی وافزایش توان نظامی یک کشور در جهت ضرورت های امنیتی واقعی ان کشورباشد و لزوما به نظامیگری یا شکلگیری مجتمع منجر نشود. به عبارتی شکل گیری MIC درشرایطی است که توان نظامی یا سیاست های امنیتی یک کشور از حالت تامین ضرورت های امنیتی ودفاعی خارج گردد وشکل غیر واقعی به خود بگیرد. در واقع زمانی میتوان از شکلگیری یک مجمع صحبت کرد که ضرورت های دفاعی مشروع از مسیر صحیح خود به منظور تامین نیازمندی های امنیتی یک کشور خارج و بر تصورات امنیتی غیر واقعی مبتنی گرددکه اگاهانه از جانب لایه های مختلف MIC با هدف گسترش تولید اسلحه و در نتیجه گسترش چرخه دلار، بر ساختار تصمیم گیری یک کشور اعمال میشود.
منابع :در دفتر سایت موجود می باشد.    
http://payam-aftab.com/vdcg.t9nrak9wwpr4a.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما